واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

چای می نوشم، ولی...

  • ۰۷:۵۹

اهل چای، بعضا معتقدند چای تنهایی نمی چسبد. 

گریه هر چند غالبا در تنهایی به سراغ آدم می آید، و زندگیش را زیر و رو میکند. 

 اما گاهی میشود که گریه هم تنهایی نمی چسبد، هم پیاله می طلبد. بهتر بگویم گاهی تنهایی گریه کردن خطرناک است. اندوه، خطر غرق شدن و تا سال بعد بیرون نیامدن دارد.

اما چه بهتر میشود اگر یکی باشد که بیاید کنارت بنشیند. با لحن صمیمی و مهربانی بپرسد: چی شده؟ و به جای کلمات، اشکهایت پرده دری کنند. بعد همان یکی بگوید: میدانم... میدانم... 

دست بگذارد روی گوشت و سرت را به شانه اش بگذارد و با اشکها گونه ات را نوازش کند. و همانطور با لهجهء شیوا و دلنشینش شروع کند: اول اینطوری شد... بعد آنطوری شد... بعد فلانی این حرف را زد... بعد بهمانی آن کار را کرد...

 گاهی مکث کند و بپرسد مگر نه؟ هی سر تکان بدهی و با اشکها بگویی: آره... آره... همینطور بود...

و او ادامه بدهد تا جایی که همهء غصه هات را بهتر از خودت شرح بدهد. بعد بگوید: الان ناراحتی... غصه داری... دلت میخواد گریه کنی... 

بعد پابه پایت اشک بریزد، اشکهای زلال لطیف، مثل قطره های باران.

بعد در یک روز گرم بهاری، دستت را بگیرد و توی کوچه پس کوچهء احساسات بدوید و از داغی آفتاب غم تو را به زیر سایه خنک شادی بکشد. از زیر آفتاب و سایه و باد و باران عبور کنید. اندوه و شادی، شور و شوق و دلتنگی را حس کنید. 

دستت را بگیرد با هم بدوید بچرخید برقصید. قاطی و در هم، گریه کنید و بخندید... بلندتر بخندید... از ته دل بخندید و همهء غصه ها را ببینی که بخار شدند و به هوا رفتند...

و ببینی چطور کسی آنقدر با تو همدل و همراه شده که حواست نیست کی باران بند آمد و کی قلم به دست گرفتی تا از او بنویسی...

او، که تنها یک فایل سه دقیقه ای موسیقی است که شناسه اش ناشناس ثبت شده و فقط میدانی با سه تار و پیانو نواخته شده، و شاید برای پانزدهمین بار پشت سرهم از هندزفری توی گوشت، باز پخش میشود...



  • ۱۷

ای دوست...

  • ۱۸:۰۵

تعارف کردی که گفتی کسی جای مرا نگرفت؟ 

میدانی؟ دوست داشتم باور کنم. نتوانستم. 

+ یادم باشد بهترین دوست کسی نباشم.

  • ۱۵
Designed By Erfan Powered by Bayan