واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

در مطب

  • ۰۱:۲۳

مطب دکتر زنان، پر از آدم است. پر از زنها. دور تادور نشسته اند. یکی در میان با شکم های برآمده. به یک دستگاه سونوگرافی جادویی فکر کردم که تصویر سه بعدی واقعی از بچه ها را روی پای زنها نشان بدهد. مثلا تصویر نه ماه بعد همین زنها وقتی که بچه شان را روی پایشان می نشانند. جمعیت حضار دو برابر شد و من از شلوغی اتاق خنده ام گرفت.

.

مردها داخل مطب نمی آیند. توی راهرو یا حیاط ساختمان، دو یا سه نفر آقا ایستاده و نشسته منتظرند. پیداست که غالبا قاعدهء این مطب دستشان آمده و خودشان را معطل نمی کنند.

 باردارها میروند توی اتاقی پشت سر منشی، تا ماما آنها را ببیند. ماما فشارخون، قد و وزن مادرها را اندازه میگیرد. به صدای قلب جنین گوش میدهد و آن را با صدای بلند توی اتاق پخش میکند تا مادرش هم بشنود. به نظرم در این کار خیلی ماهر نیست چون مدت زیادی را دنبال جای قلب بچه ها میگردد.

 اگر مادرها حرف و شکایتی داشته باشند گوش میدهد و نتایج آزمایش ها و سونوگرافی ها را می بیند، آنها را به ترتیب تاریخ بهم منگنه میکند، نکات مهم را علامت میزند و برای دکتر یادداشت می کند. گاهی برای یک مورد خاص به اتاق دکتر میرود تا نظر او را بپرسد.

دکتر کار زیادی با مادر باردار معمولی ندارد.

پرونده را می بیند. اگر شکایت خاصی باشد گوش میکند. مکمل های معمول بارداری و داروهای دیگر و سونوگرافی در صورت لزوم را تجویز میکند، و به سلامت! 

به نظر من دکتری که برای زن باردار مکملهای تغذیه تجویز کند، دکتر نیست فرشته است!

 خانمها چهارتا و پنج تا وارد اتاق دکتر میشوند. و تا نوبتشان بشود به شکایتهای بیمار قبلی گوش میکنند. او هم همچنان که خجالت میکشد و رویش را پایین می اندازد، حرفهایش را یک جوری که هم دکتر بفهمد هم بقیه نفهمند میزند. حتی و بخصوص دکترهایی که نام و شهرتی دارند و به اصطلاح دستشان خوب است، همین شرایط در مطبشان هست. لابد دلیلشان برای این کار صرفه جویی در وقت است. گرچه این واقعا کار خوبی نیست که انجام میدهند و مخالف حقوق بیمار در حفظ حریم شخصیش است. اما فعلا چیزی است که هست و یک فایده دارد اینکه من فرصت دارم قصه آدمها را بشنوم.

.

آخرین بار که به مطب رفتم، هفته قبل بود. نفر قبل از من یک خانم مسن خوش رو بود که سابقهء کیست داشت. سالها قبل خانم دکتر عملش کرده بود و حالا شکمش درد میکرد و کمی تورم داشت. 

دکتر معاینه اش کرد و خیالش را راحت کرد که دوباره کیست ندارد. تورم شکمش هم بخاطر روده هایش است که در هضم غذا ضعیفند. دارو نوشت و سفارش کرد بعد از غذا نصف استکان عرق نعنا بخورد.

پیرزن خوش رو، جلوی میز دکتر ایستاده منتظر بود تا دفترچه اش را بگیرد، که در باز شد و منشی لای در آمد، پشت سرش زنی بی تاب. منشی گفت: خانم دکتر، این خانم آمده با درد شدید. 

دکتر اجازه داد داخل بیاید. زن جوانی با قد متوسط و اندکی فربه، با صورت گرد و گونه های گوشتالود که از ضعف و درد گل انداخته بود. مانتوی گشادی پوشیده بود و شالی روی سرش انداخته، رنگ پریده و بیحال با لبهای خشک و چشمهایی در آستانهء اشک که هر چند لحظه از درد بهم فشرده میشد. دستش را زیر شکمش گرفته بود و همین طور که حرف میزد به خود می پیچید و ناله میکرد. 

با دکتر حرف زد. قبلا کیست کوچکی داشته با دارو خوب شده. از چند ماه قبل دوباره درد پیدا شده. چند وقت پیش درد شدید شده. و در بیمارستان دولتی بستری شده. فکر کنم گفت یک ماه. و در این مدت بالاخره فهمیده اند که دو تا کیست دارد که یکیش خیلی بزرگ است. این را دکتر از روی پرونده اش خواند. و ادامه داد: زیرش نوشته احتمال خطر مرگ! و خندهء تلخی کرد. 

خانم مسن خوش رو به خانمی که درد داشت گفت: با دیوار بود. او گفت چی؟ پیرزن گفت با تو نبود. با دیوار بود. میخواست خانم درد را دلداری بدهد.

دکتر غر زد: مرگ و زندگی دست خداست. مگر دست توست که می نویسی احتمال خطر مرگ؟!

پیرزن گفت: اینطوری که بیچاره بیشتر می ترسد! 

خانم درد گفت که بهش گفته اند باید هرچه سریعتر عمل بشود. و او هم گفته تا با دکتر خودم مشورت نکنم اجازه نمیدهم مرا عمل کنید. به زور و با مسئولیت خودش از بیمارستان مرخص شده و یک راست آمده بود مطب.

دکتر فرستادش اتاق معاینه. کمی بعد صدایش آمد که گفت تصمیم با خودت است. کیست بزرگ و خطرناکیست. باید عمل بشوی. چه در بیمارستان دولتی چه بیمارستان خصوصی. می توانی بروی بیمارستان فلان(محل کار خودش) من می توانم با لاپاروسکوپی عملت کنم، بدون اینکه شکمت باز بشود.

زن گفت میشود با شوهرم هم صحبت کنید؟

دکتر گفت نمیشود شوهرت داخل بیاید. همین ها را که گفتم بهش بگو. و حرفهایش در مورد خطر کیست و ضروری بودن عمل را تکرار کرد.

خانم درد پرونده اش را گرفت و بیرون رفت.

وقتی که از مطب بیرون می آمدم، او در اتاق انتظار نشسته بود. انگار با شوهرش حرف زده و برگشته بود. از منشی می پرسید: هزینه عمل چقدر میشود، و منشی گفت خانم دکتر اینجا هزینه عمل را نمیگوید. باید در بیمارستان  بپرسید. 

.

نوبت من که شد به خانم دکتر گفتم کمی درد دارم. گفت این دردها توی بارداری شوخی اند، بچه تا آخر عمر برای پدر و مادر زحمت و فشار دارد. این بارداری بهترین حالتش است. 

دیدم انگار زیادی نازک نارنجی بازی درآورده ام، گفتم آره. دردش زیاد نیست. من از بارداری قبلیم خیلی گذشته. یادم رفته. گفت بله، تا وقتی یادتان باشد که باردار نمیشوید.

دردها یادتان میرود که دوباره باردار میشوید. دیدم راست میگوید.

.

موقع خروج از اتاق پزشک، یک خانم دیگر هم دیدم که در دفعهء قبل مراجعه به مطب دیده بودمش. دلم میخواست بدانم ماجرای کودکش به کجا کشیده شد.

خانمی خیلی جوان، شاید زیر بیست سال داشت. لاغر و کشیده. با صورت گندمگون، چشمهای مشکی و ابروهای کمانی. چادر زده بود با روسری و کمی هم موهایش بیرون بود. مثل تازه عروس ها. سادگی روستایی از چهره اش پیدا بود.

حدود سه چهار هفته قبل که دیدمش با خواهرش از شهر خودشان آمده بودند. معلوم بود مدت زیادی از ازدواجش نگذشته و هنوز توی هیچ باغی نیست. مثل بچه ای که نداند باید چه کند کار مذاکره را به خواهر بزرگترش سپرده بود و گیج و گنگ به اطراف نگاه میکرد. جلوی میز دکتر ایستاده بودند، خواهرش که خیلی شبیه خودش بود، با دکتر حرف میزد. سرش را با حالتی کج کرده بود که گویا اسراری را با دکتر در میان میگذارد.

 اسراری که ما از آن با خبر شدیم: جنین شانزده هفته ای(شاید هم چهارده، مطمئن نیستم) نخاعش بیرون زده بود. گویا خارج از ستون فقرات تشکیل شده بود. 

دکتر همانطور که به برگهء سونوگرافی نگاه میکرد، با تاسف گفت دختر هم هست بیچاره. 

دکتر برایشان توضیح داد که پزشکی قانونی با سقط بخاطر مشکل کمر موافقت نخواهد کرد. و هیچ بیمارستانی بدون مجوز پزشکی قانونی، این عمل را انجام نمیدهد.

خواهر التماس میکرد: خانم دکتر چه کارش کنیم؟ خودش بچه است سنی نداره. 

دکتر گفت اول اینکه سرخود هیچ کار خطرناک و عجیب غریبی نکنید. 

خواهر گفت: نه ما به شما اعتماد داریم . آمدیم شما بهمان بگویید کنیم. تو را بخدا یک راهی جلوی پایمان بگذارید.

دکتر گفت این جنین کوچکی نیست. تقریبا یک انسان کامل شده به این راحتی سقط نمیشود. خطرناک است و فقط کار متخصص است. برای خود مادر هم خطرناک است. 

باز تاکید کرد که پزشکی قانونی با سقط جنین موافقت نخواهد کرد. بعد ناگهان چیزی به یادش آمد، به خواهر گفت: یک راهی هست. بروید پیش دکتر فلانی.

دکتر فلانی پزشک معتمد پزشکی قانونی است و خودش هم سونوگرافیست است. برای همین ریزه کاریهای مربوط به آنومالی جنین را به خوبی میشناسد. 

گفت اگر من الان یادداشت بدهم شما را به پزشکی قانونی بفرستم رد میکنند. اما اگر دکتر فلانی خودش از اول بررسی کند، قضیه فرق میکند، شاید یک جور آنومالی دیگر هم پیدا کند و آن وقت با دو تا آنومالی اجازه سقط بدهد. بروید بگویید خانم دکتر گفته من این سونوگرافی را قبول ندارم. دوباره سونو انجام بدهد.


خانم دکتر یک یادداشت دیگر هم نوشت برای آقای دکتر بهمانی. به خواهر گفت: همین الان زود بروید پیش دکتر فلانی، اگر نتیجه نداد، و قرار به نگهداشتن بچه شد، فوری بروید سراغ آقای دکتر بهمانی که کارش خیلی خوب است و حسابی در عمل جراحی کودکان مهارت دارد. او می تواند ناهنجاری کمر این نوزاد را عمل کند.

 خواهر حرفهای دکتر را گوش میداد و تکرار میکرد که یادش نرود. دکتر تمام کارهایی که باید بکنند را یکبار دیگر از اول به ترتیب تکرار کرد و در نهایت برای چندمین بار تاکید کرد کار خطرناکی نکنند و راه فقط راه قانونی است و راهش همین است که برایشان توضیح داده.

نفهمیدم سرانجام آن عروس کوچولو با دختر کوچولویش چه شد.


...


موقع برگشت، همسر جلوی داروخانه توقف کرد تا داروهای مرا بگیرد. دیدم از داروخانه بیرون آمده و با گوشی حرف میزند. آمد توی ماشین با حال دگرگون پشت فرمان نشست. گفتم کی بود؟ گفت از بیمارستان بود. بابا حالش بد شده. 

گفتم میخواهی بیمارستان بروی؟ گفت تمام شد. بابا به رحمت خدا رفته. بغض کرد و چشمهایش پر از اشک شد. 

یک ساعت به اذان مغرب مانده بود. به خانه برگشتیم...


  • ۶۳
Designed By Erfan Powered by Bayan