واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

تصمیم

  • ۲۱:۲۹



کاشی فیروزه ای 2



کمی رنگ سفید، اندکی آبی روشن، یک ذره آبی سیر و نوک خلال رنگ زرد. بلد بود از ترکیب اینها رنگ فیروزه ای را بسازد و با قلم مو روی طرحهای اسلیمی مبتدیانه اش بزند. 

فیروزه ای؛ مثل کاشی های مسجد شیخ لطف الله، مثل نگین انگشتر نقرهء عمه خانم که یادگار بی بی جان بود. مثل گلابپاش میناکاری شده ای که میراث خانوادگی مادر بود و او در بالای گنجه قایمش کرده بود.

 مثل همین کیف چرمی پشت ویترین که دلش میخواست آن را بخرد. کیف جمع و جور دخترانه ای با طرح کاشی سنتی و ترکیب رنگهای فیروزه ای و لاجوردی و خاکی و بنفش.

کمی آنطرفتر هم یک کیف قهوه ای رنگ ساده بود که کمی ارزانتر و بزرگتر از کیف فیروزه ای بود.

توی دلش دو نفر دربارهء کیف ها با هم بحث می کردند. 

یکی میگفت: "قهوه ایه به صرفه تره. ارزونتره. محکمتره. جاداره. روزهای دوشنبه که با استاد صالحی کلاس داری و هیچی از درسش نمیفهمی باید کتاب نهصد و هفتاد صفحه ایت رو با خودت ببری دانشگاه. اون گوگولی مگولیه جا نداره. این قهوه ایه بزرگتره جا داره."

دومی میگفت: "کتابت رو تو دستت بگیر مثل همین حالا. تازه اون فقط یه کم ارزونتره. بعدم کیفت رو باید دوست داشته باشی. این رنگ قشنگها رو ببین. مگه تو طرح کاشی فیروزه دوست نداری؟ ببین چه دلبره. دلت میاد این رو نخری اون بدقواره رو بخری؟"

اولی میگفت: "قهوه ای هم رنگ قشنگیه. تو دوستش داری..."

درد گذرایی در طول گلویش پیچید و پایین رفت: "من... دوست... " 

اولی بی توجه به جملهء فروخورده اش گفت: "...دوست داری. فیروزه ای جیغه. تو چشم میزنه. رویت نمیشه دستت بگیری. تازه به رنگ هیچکدوم لباسهات نمیاد. این با سر و لباس تو هماهنگتره."

به لباسهاش نگاه کرد. کفش قهوه ای سوخته. مانتو شکلاتی. کیف شکلاتی و کرم. مقنعه و شلوار سیاه. 

اولی ادامه داد: "...کیف رو از بندش بشناس. ببین چه بند محکمی داره. ناهارت رو هم می تونی توش بذاری بندازی رو شونه ات.

یه عمر هم کار میکنه. اون رو ببین زور نداره خودش رو نگه داره."

دومی گفت: "تو که کارت سلف داری. ناهار برای چی ببری؟ بند کیف باید با ظرفیتش متناسب باشه. این خیلی خوب وسایل شخصی مورد نیازت رو جا میده. به اندازهء جامدادی و لقمهء بین وعده هات هم جا داره. 

رنگش هم اصلا جیغ نیست. قشنگه فقط."

اولی: "باید به فکر روز مبادا باشی. اتفاق یهو میفته. یه روز دیدی لازم داشتی سر راهت چیزی بخری یا وسیله اضافه برداری. باید کیفت جا داشته باشه.

اصلا چرا تو فکر میکنی هر چی که ازش خوشت میاد خوبه؟

چرا اینقدر خودخواه و محدودی؟

اگه ولت کنند همهء زندگیت رو آبی میکنی. تو نباید در میان چیزهای لذتبخش دوست داشتنی زندگیت حل بشی. یه روز اونها رو از دست میدی یا اینکه دلت رو میزنن و از چشمت میفتن. اون وقت میخوای هر روز به رنگ جدیدی دربیای و مدام وسایلت رو عوض کنی و بشی یه آدم نامتعادل تنوع طلب که خودش هم نمیدونه چی میخواد از زندگیش و هیچی راضیش نمیکنه. "

 پشت تریبون رفته بود و با صدای گوش کرکنی، سخنرانی میکرد و تمامی نداشت: 

"تو باید ثبات داشته باشی. باید با چیزهای دیگری هم به جز دلبخواه ها و دوست داشتنی هات روبه رو بشی. رو به رو شدن با چیزهایی که دوست نداری، از تو آدمی محکم و قوی میسازه. باید خودت رو در مواجهه با سختی ها و ناپسندها آزمون کنی، ببینی آیا می توانی همچنان پایدار و باثبات باشی؟ خودت را زود نباز. و اختیار تصمیمهایت را به دست دلت نده که هر روز تو را به سمتی بکشد. عاقل باش و تصمیم های عاقلانه بگیر. 

این کیف خوبی است. رنگش با لباسهات متناسب است. قیمتش مناسب است. گنجایش و استحکامش برای روزهای معمولی و روز مبادا خوب است. می توانی صد بار بشوریش و هیچیش نشود. جلف و سبک نیست. می توانی در جاهای رسمی هم به عنوان کیف رسمی با خودت ببری. بازار دانشگاه مهمانی عروسی و عزا... این یک کیف همه کاره سنگین و معقول است. یک خرج میکنی و هزار استفاده. عاقل باش و همین را بخر."

در لحظه ای تصویر ویترین جلوی چشمش بهم ریخت. تصویر چرخید و چرخید و کیف ها زیر و بالا شدند. یک خط درد از پشت چشمهایش گذشت و جلوی دیدش لحظه ای سیاه شد. چشمهایش را بست. دستش را به لبهء ویترین گرفت تا نیفتد. نفس عمیقی کشید. دو تا... و سه تا... پشت سر هم. 

تریبون بحث کننده ها خاموش شده بود.

وقت زیادی نداشت. باید قبل از تاریکی به خانه می رسید. وارد مغازه شد و کیف قهوه ای را خرید. 

از مغازه بیرون آمد و قدم زنان به طرف ایستگاه اتوبوس رفت. خریدش را کرده بود، اما لبخند نداشت. 

روبه روی دکه روزنامه فروشی ایستاد تا یک روزنامه برای پدرش بخرد. 

کنار دکه یک پیرزن نشسته بود با بساطی از جینگیلجات دخترانه. چیزی وسط بساطش برق زد و چشمش را گرفت.

روبه روی پیرزن نشست و با دقت به آن چیز درخشان خیره شد. 

- ننه، این رو چند میدی؟

یک آویز مربع کوچک بود با طرح کاشی هفت رنگ. با زمینه فیروزه ای و لاجوردی. 

آویز را خرید و همانطور ایستاده کنار بساط پیرزن، به زیپ جلویی کیفش آویخت. 

به سمت ایستگاه اتوبوس رفت. مدتی ایستاد. اتوبوس آمد. سوار شد و کارت کشید. روی یک صندلی خالی ته اتوبوس کنار پنجره نشست. پنجره باز بود.

مشت دست راستش را که از کنار بساط پیرزن، محکم بسته بودش، باز کرد. به کاشی براق فیروزه ای و لاجوردی نگاه کرد. یک لبخند کشیده تمام صورتش را پر کرد و چشمهایش روشن شد. سرش را بالا کرد و از لای پنجره، نگاهش را در آسمان فیروزه ای رنگ بالای سرش، پرواز داد.


  • ۸۱
Designed By Erfan Powered by Bayan