واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

رو! رو! با قایق، در مسیر باد...

  • ۱۲:۰۱

امروز هوا یه ابر حسابی، بدون باد و خاک و بارون بود. خدا کنه یه بارون بادی حسابی بدون خاک تو ابرها باشه. 

*

یه چیزی که وقتی یادم میاد، لبخند به لبم میاره؛ اینکه تو مراسم اعتکاف، نی نی کوچولو با من بوده. چند سال بود دلم میخواست برم اعتکاف جور نمیشد. سال قبل برای مراسم و دعا و اینا، به شکل مهمان رفتم. همون وقت دلم خواست وقتی که نی نی داشته باشم، مراسم اعتکاف قسمتم بشه. حالا امسال بدون اینکه خودم بدونم این اتفاق افتاد. و حالا یه جور خوشحالی عجیبی داره. کاش آرزوهای خوب همه همینطور بی خبر و خوش خبر برآورده بشن. 

 *

از فلان موسسه زنگ زدن بهم که مدارکت رو بیار. اسم 6 نفر هم با شماره تلفن و آدرس بیار برای تحقیق. 

فارغ از اینکه من از کجا 6 تا دوست با شماره و آدرس رو داشته باشم؟ (باید یکی یکی زنگ بزنم به دوستهایی که چند سال بیخبریم از هم و آدرس بپرسم و طبعا ماجرای ثبت نام و مصاحبه رو بگم. حالا تو تحقیق چی ازشون خواهند پرسید، خدا داند) آخه 6 نفر؟ چه خبره؟ بعد اگه تو مصاحبه رد شدیم، نصف شهر میفهمند که رد شدیم! آبرو داریم خب. 

*

ترفند این هفتهء دخترک برای وادار کردن من به توپ بازی: نی نی که برای من نمیاری که باهاش بازی کنم! پس مجبوری خودت باهام بازی کنی!!!


دراز کشیده بود گوشی بابا به دستش: مامان؟ شما همیشه راستش رو به من میگید؟ 

من: اوووم... آره... تا جایی که بشه...

- مامان؟ شما چیزی رو از من مخفی میکنید؟!! 

من: از بیرون: مشقات رو نوشتی؟

از درون: 😨

فکر کنم ماه رمضون که دخترک روزه بگیره و من نگیرم، مجبور بشم بهش بگم. 

چطوری بگم حالا؟؟؟! 

*

پشیمونم که به مامانم گفتم!! حالا زود بود. 😔

*

تو لیست خرید، گوشت قرمز و بوقلمون، هر دو رو نوشته بودم که همسر بخره. هدفم این بود که یه بار چرخگوشت رو دربیارم و هر دو رو چرخ کنم و بردارمش. گوشت قرمز رو خرید و بوقلمون نداشتند، گفت شنبه میارن. بفاصلهء سه روز دو بار چرخگوشت بشورم؟ کی؟ من؟ نخیر! بعد از اتمام کار، تمام قطعاتش رو باز کردم و با کاسه گذاشتم تو فریزر. سه روز بعد درآوردم بقیه گوشتها رو چرخ کردم! تازه در مصرف آب هم کلی صرفه جویی شد! :) 

میشه گفت تنبلی مدرن! میشه هم گفت زرنگی مدرن! 

ولی این یکی دیگه زرنگی بود: همسر کشک بادمجان خرید و حلیم. کشک بادمجان چرب و چیلی با یه ریزه کشک رو با حلیم قاتی کردیم و در نتیجه یک حلیم بادمجان ابتکاری به دست اومد که من و دخترک نوش جان کردیم. خوشمزه بود... و تلخیش کم بود.

*

پس کی تکنولوژی اینقدر پیشرفت میکنه آدمها بتونن بو ها رو بخورند؟

بوی چلو کبابی، بوی شیرینی پزی، بوی نان تازه، بوی پیراشکی تو دست بچه... لامصب بوها از خود خوردنی ها، خوشمزه ترند!

آدم اگه بتونه بو بخوره، نه چاق میشه، نه دیابت و فشارخون و مشکلات دیگه پیدا میکنه... تازه دهنش هم تلخ نمیشه. دلم میخواد یه چیز شیرین، یا میوهء آبدار بخورم بدون اینکه همون لحظه دهنم تلخ بشه یا چند ثانیه بعد یا چند دقیقه بعد... کم تلخ بشه یا زیاد...  :(

خیلی اشتها ندارم با نخوردن هم راحت کنار میام. اما اینکه همون یه خرده چیزی که میخورم مزهء زهرمار میده، به معنای واقعی کلمه زندگی رو به کامم تلخ میکنه.

*

دیروز دخترک رو بردم برای مسابقات قرآن ناحیه. اینقدر اوضاع برنامه ریزی و برگزاری مسابقه بد بود که از نوشتنش منصرف شدم. اگه بخوام اعتراض کنم بهشون نمیگم برگزاری در شان قرآن نبود. میگم در شان خودتون بود. بی نظمی. بی عدالتی. بی برنامگی. بی خیالی!!!

*

کنکور هم دادیم محض خالی نبودن عریضه! کیه که دربیاد!! :))




*عنوان: از جلوی اسباب بازی فروشی رد شدم. آهنگ کودکانه پخش میکرد.


  • ۴۵

وقتش نیست!

  • ۲۱:۴۸

از برنامهء وقتشه خیلی بدم میاد! 

از شخص مجریش، از نحوهء اجراش، از بی محتوایی حرفهاش، از قربون صدقه رفتنهای بیخودی حال بهم زنش، از پیام دادن های خیلی بیش از حد رو، از ایدهء جلف برنامه اش، از ویژه برنامه نوروزش، از ترکیب بیمزهء جیغ و دست و هورا به سبک عموپورنگ و مزه پرانی به سبک مهران مدیری، از همه چیش بدم میاد. خیلی زیاد! 😠😠😠

و با کمال تاسف دخترم این برنامه مزخرف رو که درست سر شب پخش میشه، دوست داره! 😟😟

و تلویزیون ما هر روز بین نهال و نسیم نوسان میکنه! 😩


+ صرفا برای خفه نشدن، نوشته شد!

  • ۵۰

خبر خوب! :) / (رمز به خانمها داده میشود)

  • ۱۳:۲۵
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۲۵

توت 2

  • ۱۲:۰۳

ته پیامک لیست خرید نوشتم : توت 2. یعنی دو کیلو توت بخر! 

و قبل از اینکه آقای همسر علامت تعجب ارسال کنه، بهش زنگ زدم و توضیحات دادم. 

آخه معمولا میوه های نوبر رو تو لیست نمی نویسم. هر کی زودتر هوس کرد، میخره. :)

به نظر میاد دخترم فقط مرباهای قرمز رنگ رو دوست داره. توت فرنگی، آلبالو، تمشک. نه از مربای هویج و نه به، خوشش نمیاد.

دو بسته توت خرید، سفید و قرمز. فکر کنم روی هم کیلو میشد. 

تا شسته بشن و به پختن برسن، ربع کیلو موند ازشون! 

طرز پخت:

250 گرم توت+ 200 گرم شکر. بدون آب. اول میذاریم یکی دو ساعت توتها و شکر باهم مخلوط شده بمونن تا شکر به خورد توت بره و توت آب قرمز رنگش رو پس بده. این باعث میشه موقع پختن وا نره و له نشه. 

بعد با شعلهء خیلی کم گذاشتم کمی بپزه تا شکر حل بشه. بعد کمی زیادترش کردم تا توت نرم بشه و شیرهء مربا غلیظ بشه. تو این مرحله بالاسرش ایستادم که نسوزه، ده دقیقه هم نشد.

خوشمزه شد. خیلی خوشرنگ و خیلی شیرینه و خیلی مزهء توت میده!



توت2



با حساب توت کیلویی 10 تومن و شکر کیلویی 5 تومن، هزینه مربا دست بالا 3500 شد، وزن نکردم اما حجمش از یه شیشه مربایی بیشتر شد. در حالی که همین چند روز پیش یه شیشه مربای آلبالو خریدیم که قیمت روش 6 تومن بود. درست دو برابر! 

بنا دارم انشاءالله مربای توت فرنگی و آلبالو هم بپزم. قرمزبازی بشه حسابی! :)


  • ۲۴

کعبهء آرزوها

  • ۰۷:۳۸

یکی از روزهای اعتکاف، دو تا دختر خانم چادری اومدن تو مسجد. تو دستشون یک جعبه بزرگ به شکل خانهء کعبه بود. اون جلوی محراب ایستادن و خانم مسئول اعتکاف درباره شون توضیح داد. توی اون جعبهء بزرگ، چندین جعبهء کوچک باز هم به شکل خانهء کعبه بود که توی هر کدومش آرزوی یه بچهء کوچک از خانواده ای فقیر و مستمند نوشته شده بود. باید هر کسی جعبه ای رو برمیداشت و آرزوی داخل اون رو برآورده می کرد.

از ایده شون خوشم آمد. طرح جالبی برای جذب مشارکت عمومی مردم بود. خانمها از گوشه و کنار مسجد دویدند جلو. من راستش حوصلهء دردسر نداشتم. سرجای خودم ته مسجد نشسته بودم و تماشا میکردم.

دخترم رفته بود جلو و توی شلوغی سرک کشیده بود. برگشت و شروع کرد به شرح و تفصیل دادن و خواهش کردن که مامان ما هم بریم یه جعبه برداریم. دیگه نمیشد تنبلی کرد. 

دو تا جعبه کوچک باقی مونده بود. به انتخاب دخترم جعبه ای رو برداشتیم که آرزوی داخلش رو ببینیم. 

خانمهای دیگه میگفتند که آرزوی بچه های دیگه ساده و کوچک بوده. بعضیشون آرزو داشتن پارک برن. و فقط یکیشون کمک هزینه ای برای درمان دیسک کمر مادرش میخواست که زیاد بود و اون خانم، در جستجوی چند نفر دیگه بود که مشارکت کنند. 

جعبه ای که ما برداشتیم توش یه نقاشی کودکانه ولی زیبا بود. 

کنارش با دستخط یک بزرگسال نوشته شده بود: 9 ساله. عروسک باب اسفنجی و پاتریک. اسم ننوشته بودند. بعدا پرسیدم گفتند یه دختر بچه بوده. 

از اون دو تا دختر خانم پرسیدم از کجا اومدن و این بچه ها مال کجا هستن؟

گفتند که دانشجو و اعضای جمعیت دانشجویی امام علی ع هستند. و بچه ها هم اهل یکی از محله های حاشیهء شهر خودمون بودند. جایی که مردم خیلی فقیرند و بچه ها سوءتغذیه دارند، نمی تونند مدرسه بروند و سواد ندارند.

بعدا که خانه آمدیم فکر کردم کاش چند تا وسیله دیگر هم برای اون بچه بفرستم. مثلا مدادرنگی و دفترنقاشی. یا کتاب قصه و چیزهای دیگه...

وقتی از خانم نماینده جمعیت امام علی ع پرسیدم، گفت اگر بخواهیم آدرس میدهند تا خودمون بریم و هدیه ها رو به بچه ها بدیم. و اگر خواستیم کمک های بیشتری هم انجام بدیم. اما فعلا فقط همون آرزوهایی که تو جعبه بوده.

 اون وجه ترس و محافظه کاری من پیروز شد. نمیدونستم با چه موقعیتی روبه رو میشم. نتونستم برم خانواده رو از نزدیک ببینم، پس خریدمون محدود شد به عروسک سفارش شده.


با دخترم رفتیم بازار و از سر تا ته بازار از تمام اسباب بازی فروشی ها پرسیدیم، شایده ده دوازده مغازه در تمام بازار؛ هیچ کس عروسک باب اسفنجی نداشت! کاش یه چیز دیگه دلش خواسته بود! 

فقط یک مغازه مجسمه های پلاستیکی کوچولو از شخصیتهای عروسکی والت دیسنی داشت. خیلی کوچولو با قیمت دوازده تومن. با پاتریک میشد بیست و چهار. اما خیلی کوچک و بیشتر تزیینی بود تا اسباب بازی!

ما ناامیدانه به جستجو ادامه دادیم. تا رسیدیم با یک پاساژ که از نرده های طبقه دومش خرس ها و پلنگ صورتیهای غول پیکر آویزون بود. رفتیم طبقه بالا و یک مغازه پر از عروسکهای پارچه ای دیدیم. که توشون باب اسفنجی و پاتریک هم بود.

 اول یه پنج دقیقه ای ذوق و شوق در وکردیم؛ بعد رفتیم تو مغازه!

 سایز بزرگش تمام شده بود. اما همین سایز کوچکش هم ده برابر اون مجسمه های فسقلی بود. سر جمع دو تا عروسک دوازده تومن بیشتر نشد. برگشتیم و با احساسی ناخوشایند از خیلی ارزان بودن هدیه مان، یکدانه از اون مجسمه های باب اسفنجی هم خریدم!

 همه رو با هم کادوپیچ کردم و فردا عصر، زیر نم نم شاعرانه طور باران، بردم مسجد به خانم نماینده جمعیت تحویل دادم. ایشون تشکر کرد و من هم از اونا تشکر کردم که اینطوری واسطهء خیر و خوشحال کردن بچه ها شدند.


  • ۳۶
Designed By Erfan Powered by Bayan