واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

حساب

  • ۰۳:۳۹

گوشت کیلویی شصت و پنج هزار تومان به حروف. یعنی گرمی شصت و پنج تا تک تومنی. پنج گرم، به اندازهء یه فندق، میشه تقریبا سیصد تا تک تومنی. یه خانواده چهار نفره برای یه وعده گوشت قرمز نفری هشتاد گرم، مجموع سیصد و بیست گرم، میشه حدود هیجده هزار تومن، فقط گوشتش. بقیه ش بستگی داره خورشت باشه یا آبگوشت یا پلو.

اون اضافات و رگ و پی هایی که کنار گذاشتم وزن نکردم گمونم حدود صد گرم شد، یعنی شش هزار تومان. دلم نیومد بندازم تو سطل زباله. به همسر گفتم ببر یه گوشه ای بنداز گربه بخوره، به جای اینکه تبدیل به زباله بشه، لااقل شکم اون بنده خدا سیر بشه.

دخترم می پرسه: گربه بنده خداست؟

میگم: آره. همه بنده خدان.

  • ۶۰

دوخت و دوز

  • ۰۲:۰۲


دوخت و دوز


در چند ماه گذشته، اینقدر برای خودم لباس دوخته ام که گمانم تا دو سال دیگر نیازی به لباس خریدن نداشته باشم! مانتو و پیراهن و دامن و بلوز و همه چی.

 کیف میکنم از این فکر که پارچه های تلنبار شده، لباس های شیک بشوند، از دغدغهء توی کمد چپاندن و خمس حساب کردنشان و از دغدغهء حالا چی بخرم و حالا چی بپوشم راحت بشوم. :)

یک مغازه ای رفتم، چند تا پارچه قیمت کردم از پایین و از بالای قفسه هاش پارچه ها را باز کرد، دیدم. هیچکدام به دلم ننشست. قیمتشان هم زیاد بود. گفتم نمیخوام. ببخشید. گفت عیبی ندارد. اما خجالت کشیدم که پیرمرد بنده خدا را وادار کردم هی پارچه بیاورد. دوباره معذرتخواهی کردم. همسر می گوید شغل مغازه داری همین است. ناراحت نمیشوند. گفتم میدانم. ولی باز هم دوست ندارم.

یک آقایی هست چند بار ازش پارچه خریده ام. پارچه هاش خوبند و قیمت مناسب میدهد. اما بامزه اینکه تا حالا دو بار شده که از پارچه هاش خریده ام و ته طاقه بوده. به جای یک متر و دو متری که میخواستم، سه متر و خرده ای پارچه گرفتم، یا روی قیمتش تخفیف داده یا طولش را کمتر حساب کرده. این دفعه که زحمت توضیح دادن برای فروشنده هم کم شد. نفر قبل از من یک تکه پارچه دستش گرفته بود و دقیقا مشخصات پارچه ای که من میخواستم به فروشنده میگفت: نخی باشه اما خشک، برای مانتو میخوام، اون سورمه ایه خوبه! اینجوری شد که فقط گفتم دو متر هم برای من ببرید. متر کرد و گفت این سه متر و نیمه. دو و نیم حسابش کنم، می بری؟ گفتم باشه. حالا مانتو در حال دوخت است و یک دامن یا سارافن هم توی پارچه مانده. 

رنگ قرمز تیره اش را هم نشان کردم که بخرم و برای دخترم مانتو بدوزم. چرا هر چی برایش میدوزم، دوست ندارد؟ :( 

نیمهء مرداد آزمون کتبی دارم. خدا بخیر کند.

آقا من فقط با چرخ خودم بلدم جادکمه بدوزم. اگر آزمون عملی جادکمه داشت، چه کار کنم؟! :(

  • ۴۴

خواب

  • ۱۶:۳۹

یه ساعتی هست بیدار شدم. این سومین بار تو دو روز گذشته است که خواب می بینم. خوابهای طولانی قصه دار. پر از آدمهایی که میشناسم. مامان و بابا، خانواده، فامیلها و امروز هم همکلاسیهای دانشگاه. چه خبره؟ نمیدونم.

  • ۶۶

سه ساعت تمام!

  • ۱۲:۵۹

چه جوری میشه خیلی مودبانه و شیک به همسایهء محترم گفت: عزیزم، لطفا میشه گفتگومون رو تموم کنیم و شما تشریف ببرید منزلتون؟ ببخشید.

  • ۹۸

رو! رو! با قایق، در مسیر باد...

  • ۱۲:۰۱

امروز هوا یه ابر حسابی، بدون باد و خاک و بارون بود. خدا کنه یه بارون بادی حسابی بدون خاک تو ابرها باشه. 

*

یه چیزی که وقتی یادم میاد، لبخند به لبم میاره؛ اینکه تو مراسم اعتکاف، نی نی کوچولو با من بوده. چند سال بود دلم میخواست برم اعتکاف جور نمیشد. سال قبل برای مراسم و دعا و اینا، به شکل مهمان رفتم. همون وقت دلم خواست وقتی که نی نی داشته باشم، مراسم اعتکاف قسمتم بشه. حالا امسال بدون اینکه خودم بدونم این اتفاق افتاد. و حالا یه جور خوشحالی عجیبی داره. کاش آرزوهای خوب همه همینطور بی خبر و خوش خبر برآورده بشن. 

 *

از فلان موسسه زنگ زدن بهم که مدارکت رو بیار. اسم 6 نفر هم با شماره تلفن و آدرس بیار برای تحقیق. 

فارغ از اینکه من از کجا 6 تا دوست با شماره و آدرس رو داشته باشم؟ (باید یکی یکی زنگ بزنم به دوستهایی که چند سال بیخبریم از هم و آدرس بپرسم و طبعا ماجرای ثبت نام و مصاحبه رو بگم. حالا تو تحقیق چی ازشون خواهند پرسید، خدا داند) آخه 6 نفر؟ چه خبره؟ بعد اگه تو مصاحبه رد شدیم، نصف شهر میفهمند که رد شدیم! آبرو داریم خب. 

*

ترفند این هفتهء دخترک برای وادار کردن من به توپ بازی: نی نی که برای من نمیاری که باهاش بازی کنم! پس مجبوری خودت باهام بازی کنی!!!


دراز کشیده بود گوشی بابا به دستش: مامان؟ شما همیشه راستش رو به من میگید؟ 

من: اوووم... آره... تا جایی که بشه...

- مامان؟ شما چیزی رو از من مخفی میکنید؟!! 

من: از بیرون: مشقات رو نوشتی؟

از درون: 😨

فکر کنم ماه رمضون که دخترک روزه بگیره و من نگیرم، مجبور بشم بهش بگم. 

چطوری بگم حالا؟؟؟! 

*

پشیمونم که به مامانم گفتم!! حالا زود بود. 😔

*

تو لیست خرید، گوشت قرمز و بوقلمون، هر دو رو نوشته بودم که همسر بخره. هدفم این بود که یه بار چرخگوشت رو دربیارم و هر دو رو چرخ کنم و بردارمش. گوشت قرمز رو خرید و بوقلمون نداشتند، گفت شنبه میارن. بفاصلهء سه روز دو بار چرخگوشت بشورم؟ کی؟ من؟ نخیر! بعد از اتمام کار، تمام قطعاتش رو باز کردم و با کاسه گذاشتم تو فریزر. سه روز بعد درآوردم بقیه گوشتها رو چرخ کردم! تازه در مصرف آب هم کلی صرفه جویی شد! :) 

میشه گفت تنبلی مدرن! میشه هم گفت زرنگی مدرن! 

ولی این یکی دیگه زرنگی بود: همسر کشک بادمجان خرید و حلیم. کشک بادمجان چرب و چیلی با یه ریزه کشک رو با حلیم قاتی کردیم و در نتیجه یک حلیم بادمجان ابتکاری به دست اومد که من و دخترک نوش جان کردیم. خوشمزه بود... و تلخیش کم بود.

*

پس کی تکنولوژی اینقدر پیشرفت میکنه آدمها بتونن بو ها رو بخورند؟

بوی چلو کبابی، بوی شیرینی پزی، بوی نان تازه، بوی پیراشکی تو دست بچه... لامصب بوها از خود خوردنی ها، خوشمزه ترند!

آدم اگه بتونه بو بخوره، نه چاق میشه، نه دیابت و فشارخون و مشکلات دیگه پیدا میکنه... تازه دهنش هم تلخ نمیشه. دلم میخواد یه چیز شیرین، یا میوهء آبدار بخورم بدون اینکه همون لحظه دهنم تلخ بشه یا چند ثانیه بعد یا چند دقیقه بعد... کم تلخ بشه یا زیاد...  :(

خیلی اشتها ندارم با نخوردن هم راحت کنار میام. اما اینکه همون یه خرده چیزی که میخورم مزهء زهرمار میده، به معنای واقعی کلمه زندگی رو به کامم تلخ میکنه.

*

دیروز دخترک رو بردم برای مسابقات قرآن ناحیه. اینقدر اوضاع برنامه ریزی و برگزاری مسابقه بد بود که از نوشتنش منصرف شدم. اگه بخوام اعتراض کنم بهشون نمیگم برگزاری در شان قرآن نبود. میگم در شان خودتون بود. بی نظمی. بی عدالتی. بی برنامگی. بی خیالی!!!

*

کنکور هم دادیم محض خالی نبودن عریضه! کیه که دربیاد!! :))




*عنوان: از جلوی اسباب بازی فروشی رد شدم. آهنگ کودکانه پخش میکرد.


  • ۵۵
۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan