واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

دوازده

  • ۰۶:۵۹

1. دوخت دامنش که تمام شد، دستش دادم و گفتم بپوش ببینم. پوشید و گفت: چرا چین نداره؟ و دور خودش چرخید: تنگه. من فکر می کردم پف می کنه. 

یکی دو بار نشاندم و ایستاندمش تا قانع شد که دامنش تنگ نیست، فقط چینهایش از آنچه فکر میکرد کمترند.

یک ده باری هم دور خودش چرخید، یعنی هنوز دلش میخواست دامنش پف کند.

یاد بچگی هام افتادم. یاد دامن های چین دار و گل گلی رنگارنگی که مامان برای من دوخته بود، صورتی و نارنجی. از تفریحاتم چرخیدن دور خودم یا ایستادن کنار دیوار، وقتی که پنکه سقفی روشن است، و تماشای پف کردن چین های دامن بود.  


2. پرسید: مامان هنوز هم هستن خانواده هایی که پانزده سالگی دخترهاشون رو شوهر بدن؟ گفتم: آره.

گفت: کجاها؟ گفتم: بیشتر تو روستاها، مناطق محروم. جاهای دور...


3. با خنده گفت: مامان، فاطمه (همکلاسیش) میگه اگه مامان من یه بچه دیگه به دنیا بیاره، من که دیگه نمیام مدرسه. می مونم تو خونه از بچه مواظبت می کنم!! 

خندیدم. خیلی نگذشته بود از روزی که هر دو تا دختر، عروسکهایشان را بغل کرده بودند و بدو بدو از اتاق به دستشویی میرفتند و می آمدند. می شستند و خشک میکردند و پودر بچه میزدند، لباس و پوشکشان را عوض میکردند و هرهر می خندیدند. صورت فاطمه پر از خنده بود. دختر من هم.


4. یکی از شبهای ماه رمضان، پای چرخ بودم. کنارم نشسته بود و کتاب دایره المعارف علومش توی دستش بود. گفت مامان، اگه گفتی من بیشتر از همه چی دوست دارم هدیه بگیرم؟ گفتم: معلومه! عروسک جیشی! 

کمی بعد پرسید: حالا اگه گفتی چه "کتابی" دوست دارم هدیه بگیرم؟ 

نگاهی کردم به کتابش که بغل کرده و به سینه چسبانده بود. گفتم: معلومه! دایره المعارف!

 گفت: دلم میخواد یک کتاب دایره المعارف نجوم داشته باشم که همه چیز دربارهء ستاره ها و صورتهای فلکی و کهکشانها توش نوشته باشه. 

چرا توی ذهن ما از عروسک جیشی تا دایره المعارف نجوم ایییین همه فاصله هست؟ توی ذهن دخترم خیلی بهم نزدیکند.


5. مادرم پرسید: هنوز دخترت عروسک بازی میکنه؟ گفتم: اوه، عاشق عروسکه. مامان گفت: اما تو وقتی برایت عروسک خریدم بهت برخورد! گفتی مگه من بچه م؟!

 حرفی را که به مادرم زدم یادم بود. احساس بزرگی میکردم یا اینکه دیگر برای عروسک بازی کردنم دیر شده. تا آن سن -پنجم دبستان- عروسک درست حسابی که بشود مثل یک بچه کوچولو باهاش بازی کرد نداشتم. یکدانه موطلایی کوچولو داشتم که سوغاتی خاله از مکه بود، و دختر همسایه خرابش کرد. بقیه پلاستیکی بودند. از قضا آن عروسک مومشکی با پیراهن توری آبی را خیلی دوست داشتم. بازی هم میکردم. 

اما کلا در عروسک بازی و خاله بازی کم اشتیاق بودم. به جایش غذا پختن را دوست داشتم. زندگی واقعی، غذای واقعی. دم پختک با گوجه، نه مخلوط خرد شده نان و خیار و کشمش.

 یک روز توی امتحانات آخر سال پنجم، زودتر از مدرسه آمده بودم. مامان، خانه نبود. توی قابلمه روحی اسباب بازیمان برنج پختم و کمی هم گوجه توی بشقاب روحی فسقلی تفت دادم. وقتی خواهرم آمد، سفره اسباب بازی را پهن کردم و ناهار برایش برنج و خورشت دستپخت خودم را کشیدم. توی بشقابهای پلاستیکی خوردیم. 


6. به پدرش گفته بود: این تصویر چیه برای تم گوشیت گذاشتی؟  از این تم های "عاطفی احساسی" نذار. ضایعه! بعد جلوی همکارات تلفن جواب میدی، می بینن، زشته!  :)) 

از همسر پرسیدم مگه چی بود؟ طرح قلب و اینا داشت؟ گفت: نه، فقط رنگی بود. تم گوشیش را نشانم داد و گفت: ببین دخترک به چی ایراد میگیره. این عاطفی احساسیه؟! 

نبود. فقط رنگی و قشنگ بود. با طرحهای پیچ و تاب شاخ و برگی. 

اینکه رنگها و طرح ها را نماد عاطفه و احساس میداند برایم جالب بود. اینکه فکر کرده بود دنیای مردها با رنگ و احساسات غریبه است، هم جالب بود. 


7. آهسته آمد در گوشم گفت: اگه دختر بود، اسمش را مونس و نسرین و... نگذارید، زشت میشه! من دیگه گفتم بهتون! من تا حالا چند تا مونس دیدم همه شون زشت بودن! حالا اگه انیس یا ... بذارید خوبه... :)

ناقلا اصلا دوستی به نام مونس نداشته همه عمرش!!

یک خانمی میشناختم سه تا دختر داشت، سه قلو. اسمشان نرگس و انیس و مونس بود. هر سه تاشان هم شکل همدیگر بودند. حالا خوشگل بودند یا زشت؟!


8. آدمک توی برنامه نقاشی شبکه نهال می پرسید: واگن چیه؟ تونل چیه؟ مجری هم جواب داد. ما هم خندیدیم که عجب آدمکی که واگن و تونل را نمیداند چیست. بعد آدمک از خاله مجری تشکر کرد که جواب همه سوالها را میدهد. دخترم گفت: هییعیی... کاش مامان من هم اینطور بود. گفتم: عجب! واقعا سوالهای تو در حد واگن و تونل اند؟ کاش بودند! سوالهای تو اینجوری اند: چرا مردها می تونند زنها را طلاق بدهند، زنها نمی تونند مردها را طلاق بدهند؟!!!


9. نشسته بود با برنامه ورد تمرین میکرد، نوشته اش را نشانم داد، دیدم واترمارک زده روی صفحه. بلد نبودم. پرسیدم این رو چطوری زدی؟ برایم قشنگ توضیح داد. 

مزه میدهد بچه آدم چیز یادش بدهد. :)


10. بالاخره رضایت داد گزارش کارش را پیش نویس-پاکنویس کند. 

هی میگفت اوووه... حوصله داری... وقت می گیره... طول میکشه....

بعد که نوشت، گفت چشمهام رو بستم فقط فکر کردم تو کلاس چه کارهایی کردیم. 

برایم خواند، رفت پاکنویس کند، یادش آمد قسمت اصلی آزمایش را ننوشته بود. برگشت آن قسمت را اضافه کرد. گفتم ببین این از مزایای پیش نویس کردن است. 

وقتی پیش نویس می کنی فقط روی فکرت تمرکز می کنی و جمله بندیش. موقع پاکنویس فقط به قشنگی و تمیزی نوشته تمرکز میکنی. 


11. آبجی کوچیکه و داداش بزرگه آمده بودند. همه خانهء پدری بودیم. 

بعد از ناهار مامان باباها این طرف و آن طرف ولو شدند. زورشان هم نرسید بچه هاشان را بخوابانند. دخترکم اجازه گرفت که هله هوله هایی که از خانه برای بچه ها آورده بود، بهشان بدهد. مامان باباها گفتند نه، باشد بعد از خواب عصر.

بچه ها اول با تبلتهایشان بازی کردند. بعد با ماشین ها و لگوها. آخر سر دخترم گفت مامان اینا که نخوابیدن. بذار بهشان بیسکوییت بدم. بیسکوییت بهشان داد و بعد هم گفت که بیایید برایتان قصه بگویم. دختر داداشم و پسر آبجیم بالش و پتو آوردند، دراز کشیدند. پسر دومی آبجی که تازه زبان باز کرده، به بالش ها اشاره میکرد و هی میزد به سینه اش و میگفت من... من... یک بالش بهش دادم و کنار بچه ها دراز کشید. چهارتایی یک پتوی بزرگ کشیدند روی خودشان. دخترم شروع کرد برایشان قصه گفتن. قصهء روباه و زاغ توی کتاب درسیشان را گفت. بعد هم یک قصه دیگر. فسقلی ها سرتا پا گوش شده بودند. 

لازم است بگویم چقدر قند توی دل من آب شد؟ چقدر کیف کردم از اینکه می بینم رابطه اش با بچه های کوچکتر اینقدر خوب است. :)


12. یکی از روزهای ماه رمضان، در آشپزخانه، افطار می پختم و دخترم در هال بادکنک بازی میکرد. شروع کرد به غر زدن که چرا پسرها تا پانزده سالگی نماز روزه بهشان واجب نیست و دخترهای طفلکی که زورشان کم است و ضعیفترند از نه سالگی باید روزه بگیرند و...؟

 یک بار و دوبار سعی کردم برایش توضیح بدهم، اما توضیحاتم اصلا خوب نبود. بازگو نمیکنم. قانع که نشد. به غر زدن هم ادامه داد...

آخر سر گفتم: درسته که تو از پسرها زورت کمتر است. اما الان اینجوری نیست که ما به تو گفته باشیم: برو خودت روزه بگیر ، مسئولیت خودته، به ما ربطی نداره. ما هم وقتی می بینیم تو ضعیفتری، بیشتر کمکت می کنیم. ببین الان شبها تا صبح بیداری، تلویزیون روشنه. من هیچی بهت نمیگم. با اینکه از نور و سر و صدا اذیت میشم دلم میخواد راحت بخوابم. حتی خودم هم بیدار می مونم. اگر ماه رمضون نبود دعوات میکردم تلویزیونو خاموش میکردم. نمیذاشتم بیدار بمونی.

 هیچ وقت نمیذاشتم از صبح تا عصری بخوابی و هیچ کاری نکنی.

ببین الان هر چی دلت میخواد بابا برات میخره. تا گفتی اینو میخوام اونو میخوام برات میخره. هر جا بخوای بری با ماشین می بردت و کولر میزنه که تو گرما نباشی.

منم همه اش سعی میکنم غذاهای مقوی و خوشمزه بپزم، که تو دوست داشته باشی، قوت داشته باشی روزه بگیری. شربت درست میکنم بخوری تشنه نشی.

وقتی که یک نفر داره کار خوب و ثوابی انجام میده، اگر ما هم بهش کمک کنیم، ما هم ثواب می بریم. وقتی که ما به تو کمک میکنیم تا روزه هات رو خوب بگیری ما هم ثواب می بریم. وقتی که ما به بابا کمک میکنیم تا از بابابزرگ مواظبت کنه، ما هم ثواب می بریم.

اینها را که میگفتم، دیگر چیزی نگفت، ساکت و آرام به بادکنک بازیش ادامه داد. انگار توی فکر رفت یا اینکه شاید دلش میخواست همین چیزها را با گوش خودش بشنود. دلش میخواست بداند حامی دارد و در انجام دادن وظیفه ای که به نظرش سخت می آید تنها و رها شده نیست. 

گاهی وقتها سوالهای بچه ها ظاهری فکری-فلسفی دارند. اما در واقع برخاسته از یک نیاز عاطفی هستند.

 شاید هم آنچه باعث میشود بپرسد، احساس بد تبعیض از نوع منفیش است. وقتی توجهش بدهیم که ما هم به نفع او و هر کسی که ضعیف تر است، تبعیض مثبتی قائل میشویم، تبعیض مثبتی که دین توصیه کرده، و عملا هم انجامش میدهیم، آرام میگیرد. 


  • ۵۱

دست خط

  • ۰۲:۳۲

"مامان؛ وقتی کسی ازت تعریف کرد، حرفش رو باور نکن."

دخترکم سعی میکند از حساب و کتاب دنیا سردربیارد.

"حتی اگر بقیه رو هم صدا کرد که ببینندش، بازم باور نکن. الکی میگن. دروغ میگن."

گفته بودم آن دامن برش داری که دوختم، خانممان خیلی از دوختم خوشش آمد و تعریف کرد، حتی سایر بچه ها را صدا کرد ببینندش.

"فقط و فقط وقتی باور کن که خودت بدونی کاری که انجام دادی اصصصلا هییییچ عیب و ایرادی نداره و خیلی خیلی خوبه. "

ماجرا چیست؟

دفتر مشق و املای کلاس اول ابتداییش را پیدا کرده. یک جور ایده آل گرایانه ای به دفترش نگاه کرده و از دستخط درشت و خرچنگ قورباغهء آن وقتش بدش آمده. خیلی هم بدش آمده. و حالا فکر میکند تحسین و تشویق آن روز معلمش، حقیقت نداشته. بلکه فریب بوده. فریبی با هدف نگه داشتن بچه ها در دایرهء درس و کلاس و مدرسه. 

همانطور که معلم ها تصور میکنند، تحسین و تشویق بچه ها، انگیزهء خیلی زیادی برای پیشرفت به آنها می دهد. آنها فکر میکنند واقعا شاهکارهای خلقت هستند و با تمام شوق و ذوق کودکانه شان ادامه میدهند تا تشویق ها و جایزه های بیشتری را به دست بیاورند. اینطور که می بینم تصور دخترم از تواناییهای خودش در مدرسه بیشتر برمبنای این تشویق ها بوده، برای همین الان توی ذوقش خورده. 

البته نگران نیستم. دیر یا زود این را می فهمید. الان برای فهمیدن این نکته بهتر است از بیست سالگی. اینکه خیلی از حرفهای دیگران، حتی حرفهای خوشایند و بخصوص حرفهای خوشایند را نمی توان باور کرد.

 اینکه تو برای قضاوت کردن در مورد خودت و رسیدن به رضایت از خودت به شاخصهایی احتیاج داری که برای خودت ارزشمند باشند نه برای دیگران.

 جالب است که کشف جدیدش را تعمیم می دهد. نه در مورد خیاطی های من، بلکه در مورد خودش. 

به این صورت که بعد از سه سال، بی پایه بودن تشویق های معلم کلاس اول رو شده، بی تردید سه سال بعد از این هم بی مایه بودن تحسین های معلم کلاس چهارم برملا خواهد شد، و الخ...

تقریبا همین نظرات را دربارهء کاردستی ها و نقاشی های دوران کودکیش دارد. خوشبختانه با آنکه اینها را نگه داشته ام، و برای هر خطش ذوق و شوق ها داشته ام. اما تحسین ها را با برچسب و کارت تشویقی و جوایز و معاملات مخصوص به آن، تثبیت نکرده ام.

گمان میکنم کارم درست بوده که اجازه دادم کلمات شفاهی، احساسات خوشایند تحسین را منتقل کنند و بعد در فراموشی محو شوند.

و در دفاع از دستخط دخترکم بگویم که وقتی دوم دبستان را تمام کرد، فرستادیمش کلاس خوشنویسی. بخاطر همین بدخطی نسبی که بیشتر ناشی از بیحوصلگی و بی دقتی بود تا بی استعدادی. یک ماه هم بیشتر نرفت. اما دستخطش تا حد زیادی بهتر شد. و بیشتر از آن، سلیقه بینایی اش در شناخت خط خوب از بد، بارآمد. برای همین فکر میکنم دخترم با داشتن سلیقهء بعد از کلاس خوشنویسی، دربارهء اولین دست خطش قضاوت میکند. و ناراضی بودنش عجیب هم نیست.


بعدنوشت:

شروع تلاشهایش برای تحلیل و توصیف پدیده ها، تقسیم آنها به به دو گروه خوب و بد است. دیروز قبل از شروع مسابقه فوتبال سوییس، تلویزیون مستندگونهء کوتاهی دربارهء این کشور پخش میکرد که تاکید داشت صلح طلبی سوییسی ها در سیاست و اقتصاد برایشان مفید بوده اما در فوتبال، به دردشان نخورده. چون در اینجا سیاست برد-برد مطرح نیست و ماجرا به شکل برد-باخت است. خلاصه از ویژگیهای مختلف سوییس تعریف میکرد و آن را زیرسوال می برد. دخترکم می دید و مدام از من می پرسید: "حالا این خوبه یا بد؟"

  • ۵۴

سه پرسش

  • ۰۸:۲۵

اومد نشست کنارم با قیافهء متفکر، گفت مامان سه تا سوال دارم. گفتم بپرس. اولیش رو پرسید: اگه من دستم رو تو دهنم بکنم خیس بشه درآرم دوباره تو دهنم بکنم یا اگه پوست دستم یا ناخنم رو بجوم، روزه ام باطل میشه؟ گفتم بله. گفت خب حالا دومی! چرا روزه می گیریم؟ 

گفتم سومی رو هم بپرس اگه ربط داره همه ش رو با هم حرف بزنیم درباره اش.

 گفت نه، یکی یکی. 

خواستم از روی کتاب جوابش رو بدم. تو کتابخونه گشتم چند تا کتاب که فکر میکردم مطالب مرتبط با روزه دارند، برداشتم. مطلب داشتند ولی هیچ کدومشون اون چیزی که ما لازم داشتیم، نداشتند. 

سوال دخترم از فلسفهء روزه بود. 

کتاب ها چی بودن؟ رساله که احکام روزه رو بیان میکنه. یعنی جزئیات اجرایی، مکروه و مستحب و حلال و حرام.

سیرهء پیامبر که رفتار پیامبر و سنتهای ایشون رو در روزه داری توصیف میکنه.

احادیث قدسی که احادیثی در ثواب روزه داری و اجر و قرب روزه دار در نزد خدا بیان کرده بود.

مفاتیح الحیاه که دربارهء روزه مطلب نداشت. به نظرم همت آیت الله جوادی آملی در این کتاب این بوده که به موضوعات عادی زندگی که بطور عادتی، موضوعات دینی به حساب نمیان بپردازند و این نپرداختن به روزه نقص کتابشون نیست.

یک کتاب حدیثی هم داشتیم که حجمش خیلی زیاد بود و موضوعاتش به روزه داری نزدیک نبود.

خلاصه اینکه پیدا نکردم. و فقط یکی از احادیث رو که روزه رو به صبر مرتبط میکرد، دستمایه قرار دادم و توضیح دادم که یکی از حکمتهای روزه، تمرین صبر کردنه. 

نکتهء جالبی تو کتابها بود. روزه یک موضوعه، اما میشه از جنبه های مختلفی بهش پرداخت و از زوایای متنوعی بررسی ش کرد. کتابهایی که درباره این موضوع مطلب داشتند از زوایای مختلفی بهش نگاه کرده بودند.

از منظر ثواب و جایگاه اخروی، از منظر اعمال عبادی، از دیدگاه احکام حلال و حرام و غیره...، از زاویهء سیره و سنت پیامبر و حتی مثلا آداب و رسومی که سنت نبی نیست و مردم مسلمان آنها را ایجاد کرده اند. 

سوال دخترم از حکمتهای روزه بود. یکیش موضوع صبر بود. 

اما آنچه که در فکر او میگذشت، موضوع دیگری بود که تا نام بردم رو هوا گرفت: هم دردی با فقیران و درک شرایط آنها.

گفت من همین توی ذهنم بود.

و حالا سوال سوم!

فقیرها می تونند دستشون رو توی دهانشون بکنند یا ناخنشون رو بجوند؟ اینطوری و اینطوری؟ مثل همان که در سوال اول پرسیده بود.

گفتم بله می تونند.

گفت خب پس چطور اونها می تونند این کار رو بکنند ولی ما که قراره برای همدردی با اونها روزه بگیریم نمی تونیم؟ 

سوال جالبی بود. حالا فهمیدم از همون اول که سوال اولی رو پرسید، چه نقشهء مرحله به مرحله ای تو ذهنش بود!


بهش گفتم پسرعمهء من چند سال قبل با ماشین تصادف کرد. هر دو تا پاش شکست، و مدت طولانی فکر کنم سه چهار ماه، توی بیمارستان بستری بود. نمی تونست تکون بخوره و از جاش بلند بشه. 

به نظرت ما می تونیم حالش رو درک کنیم؟ احساسش رو درک کنیم؟

گفت آره.

گفتم چطوری می تونیم؟ 

گفت مثلا اگر پای من شکسته باشه، می تونم بگم دردش شبیه درد اونه.

گفتم بله. من هم چند بار پام شکسته. اما فقط یه قسمت کوچیکش. فقط یه پام. تصادف نکردم و عملش نکردم و بستری نشدم. 

پاشکستن من شبیه پاشکستن پسر عمه م نبود، اما چون دردش رو تحمل کردم و میدونم زیاده، می تونم او رو هم درک کنم. 

به نظرت دایی که پارسال دستش شکسته بود می تونه پسرعمه رو درک کنه؟

خودش ادامه داد: آره، لازم نیست حتما مثل خودش باشی. 

می تونیم بگیم من که فقط یه پام شکسته بود، اییین همه درد میکرد. وای به حال اون که دو تا پاش شکسته بود. می تونیم فکر کنیم تا احساس یه نفر دیگه رو درک کنیم.

گفتم: بله، لازم نیست همهء کارهای ما مثل فقیرها باشه تا احساسشون رو درک کنیم. 

ما فقط روزها گرسنه میشیم. شبها تا صبح هر چی دلمون میخواد میخوریم.

اما فقیرها حتی شب هم چیزی ندارن بخورن.

ما روزها ضعف میکنیم اما شب گوشت و شیر و میوه میخوریم. اما فقیرها ممکنه چند ماه پول نداشته باشن گوشت بخرن و همیشه ضعف داشته باشن.

ما فقط یه ماه روزه می گیریم، اما فقیرها ممکنه سالها اینطوری رندگی کنند.

ما فقط غذا و آب نمیخوریم. اما همه چیز داریم. یخچال و کولر داریم توی سرما هستیم. خونه و ماشین و همه چیز داریم. اما فقیرها شاید کولر و یخچال نداشته باشن. که خنک بشن یا آب خنک بخورن. خونه یا ماشین نداشته باشن.

خدا نمیخواسته که ما دقیییقا مثل اونها زندگی کنیم وگرنه میگفت همه چیزاتون رو جمع کنید برید با فقیرها زندگی کنید. میخواسته فقط چند ساعت گرسنه باشید تا بتونید احساسشون رو درک کنید. با همین چند ساعت گرسنگی هم میشه احساس رو فهمید.

بعد پیش خودم فکر کردم: با چند ساعت گرسنگی میشه احساس فقیرها و گرسنه ها رو فهمید، اما باز هم به شرطی که بهش فکر کنیم.

 حتی همدردی کردن، دلسوزی و مهربانی هم با فکر کردن به درستی انجام میشه. بقول دخترکم من که فقط چند ساعت گرسنه بودم ، دیگه ببین اون که همیشه گرسنه است چه حالی داره.


نکتهء بعدی تو حرفهای دخترکم این بود که دو تا جنبهء مختلف روزه داری رو با هم مخلوط کرده بود. 

جنبهء اخلاقی و عاطفیش که همدردی با فقراست، رو با جنبهء احکامش مخلوط کرده بود. 

فرصت نشد رو این قسمتش خیلی مانور بدم و مثال بزنم. خسته ش کرده بودم. در همین حد بهش گفتم که درسته ما برای همدردی با فقرا روزه میگیریم اما احکام روزه از جای دیگری میاد. اون رو خود خدا گفته باید چطور باشه و ما باید از رساله و مرجع تقلیدمون بپرسیم که احکام رو تو رساله نوشته.

اضافه کنم: فقیرها هم اگه روزه بهشون واجب باشه، باید همین شکلی که ما روزه میگیریم بگیرن. یعنی احکامش برای اونا هم همینطوریه که برای ما هست.

   برای خودم یک نکتهء جالب و مهم به دست اومد.

اینکه شاید لازمه موقع فکر کردن چه برای درک مفاهیم مختلف، چه برای حل یک مسئله و مشکل و چه حتی موقع فکر کردن برای همدردی با دیگران، فرق بین جنبه های مختلف یک موضوع رو بفهمیم. 

مخلوط کردن جنبه های مختلف یک موضوع می تونه باعث اشتباه در فکر ما بشه.

و نکته دیگه که خیلی وقتها ما آدمهای مدعی دین و ایمان یادمون میره، اینه که خداوند عاقله. عاقل تر از هر کس دیگری، بلکه آفرینندهء عقله. 

پس اگر ما میفهمیم که چطوری میشه به موضوعات مختلف فکر کرد و از زوایای مختلف دید و برای هر چیزی جنبه های مختلفی میشه طراحی کرد، پس خود خداوند هم از قبل می توانسته همینطور فکر و طراحی کند. 

منظورم اینه که خداوند جنبه های مختلف یک امر خودش مثلا روزه داری رو به شکلی در نظر میگیره که با هم مخلوط نمیشن و ما یک موضوع واحد داریم با جنبه های مختلف که در عین مختلف بودن با هم سازگارند و ناسازگار نیستند.

خیلی قشنگه، اگر دقت کنیم افراط و تفریطی در کار خداوند نیست. مثلا نمیفرماید حالا که بناست با فقرا همدردی کنید برید از بیخ و بن فقیر بشید، برای همینه که اشکالی شبیه آنچه دخترم طرح کرد، به کلی از بین میره. 

گاهی وقتها اگر بفهمیم خداوند، به عنوان والاترین موجود متفکر جهان و آفرینندهء عقل و فکر به یک موضوع خاص، چه جور زاویهء دید و چطور نگاهی داره و به هر جنبهء آن موضوع به چه شکل اهمیت میده، خیلی از سوالهای بی جوابمون از بیخ و بن مضمحل میشن.


  • ۷۰

توصیه های پزشکی!

  • ۰۶:۱۲

دخترک در حالی که سرش توی کتاب "خط"ش بود، خیلی جدی گفت: "فیلم ترسناک نگاه نکن، برای روحیهء بچه خوب نیست!" 

لبهام رو بهم فشردم و سعی کردم از خنده نترکم. فهمید سوتی داده. آمد واستاد جلوم و جمله اش را تکرار کرد و هی با انگشت زد روی شکم خودش، که یعنی: "بچه" یعنی من!

.

آخرشب قول گرفت که دکتر بازی کنیم. او دکتر و من بیمار. 

روی تخت خوابیدم و مشکلم را گفتم و گفت که باید آزمایش خون بدهی. 

بجای کش خونگیری، یک باریکه پارچه، به جای پنبه الکلی، دستمال کاغذی خیس، به جای آمپول، مداد سیاه!!

بعد هم غر زد که: رگت به این راحتی پیدا نمیشه!! ده بار هم آمپولش را تراشید و تیز کرد و وقتی توی دستم فرو میکرد گفت: عزیزم، اگه دردت اومد، بگو آی!! 

گفتم: عزیزم، این مفیدترین توصیهء پزشکی بود که در طول عمرم یک دکتر بهم کرده بود!!

 بعد از آن هر بار که گفتم آی! مطبش از خنده هر دومان بهم ریخت! مگه چیه؟ دکترم تجویز کرده بود هر وقت دردم آمد بگویم آی!!!

خونم را برد آزمایشگاه و فهمید که دور از جانم، سرطان معده دارم! و درمانش هم فقط خندیدن است!  

شیوه درمانی اصلیش را در قالب یک مصرع برایم توضیح داد: خنده بر هر درد بی درمان دواست!!

 به عبارتی تشخیصش از بیماری بنده، "درد بی درمان" بود!!!

لبهایم را از دو طرف کشید و گفت باید یک ساعت و نیم همینجوری بمونی!!!

و مصرع دوم: گریه بر هر درد بی درمان شفاست!!  

و در ادامه: مثل نمک روی زخم می مونه!!!

بعد طبیب از یک طرف و مریض از یک طرف ولو شد از شدت خنده!!

بعد هم از مطب بیرونم کرد که بخوابه! 

اون مصرع گریه رو که گفت، یه چیزی یادم اومد: سر شب دستش رو بریده بود، گریه میکرد و میگفت می سوزه. چسب زدیم گریه کرد. گفتم عسل بزنم؟ گفت نه و گریه کرد. خواستم چسبو باز کنم گفت نه و باز گریه کرد... منم بهش گفتم خوبه. گریه کن آروم میشی. گریه درد آدم رو کم میکنه. به عبارتی: از ماست که بر ماست!

دم افطار به مامانم کمک کرده بود. کدو پوست گرفته بود و ظرفهای شسته رو آبکشی کرده بود. شب هم ظرفهای افطار رو شست. حتی قابلمه رو! و پیاز و کشمش عدس پلو را تفت داد. [مامانش پز میدهد!]

بعد از اتمام این فعالیتهای درخشان، تحلیل کارشناسی ش رو به این صورت به سمع بنده رسوند: بعدا بهم نگی چرا اینجا برای مامانبزرگ ظرف میشوری تو خونه خودمون نمیشوری ها! آخه اگه من نمی شستم بازم خودت مجبور بودی بشوریشون!!! 


***


ای کاش واقعا خنده بر هر درد بی درمان دوا بود. کاش میشد همیشه راهی برای خندیدن پیدا کرد.

پدرشوهرم حدود ده روزه که تو بیمارستان بستریه. همسر و برادرش، بالای سر پدر هستن. من و دخترک دو سه روزه اومدیم خونه پدری من. 

 کاش خنده می تونست حالش رو خوب کنه. 

ممنون میشم اگه توی این شبهای مبارک لابه لای دعاهایی که برای همهء بیمارها می کنید، از پدرهمسرم هم یاد کنید. از خدا میخوام هر چه زودتر حالش رو روبه راه کنه. 

  • ۷۳

یک آجر محکم بگذار!

  • ۰۶:۴۶

از خونه که بیرون رفتم، با دوستش تلفنی حرف میزد. وقتی برگشتم زیر پتو از سرما مچاله شده و خوابیده بود. 

نماز نخونده بود. صداش کردم بیدار نشد. رفتم کنارش دراز کشیدم موهاش رو نوازش کردم و شروع کردم به حرف زدن. قربون صدقه رفتن جواب نمیده و انگیزه جذابی برای بیدار شدن و نماز خوندن نیست. و خب وقتهایی که از دستش ناراحتم غر میزنم و غر میزنم و وقتهایی که ازش کاری میخوام (بخصوص نماز ) یهو مهربون میشم، دختر گلم عزیز مامان خانوم خانوما...  این نوسان باعث میشه اونطورهام که میگن مهربانی کردن از این مدلی جواب نده. داد و بیداد و بدخلقی هم که از اول جواب نمیداد!

خلاصه دیروز همینطور که صداش میزدم، یه بیت شعر از شعرهای بچگیمون از دهنم بیرون پرید: نماز ستون دین است؛ مسلمانی در این است.

گفتم: پاشو. پاشو یه آجر دیگه بذار رو ستونت!

غلت زده بود و پشتش به من بود. اما مطمئن بودم صدام رو میشنوه.

ایدهء ستون رو بیشتر بسط دادم. 

ببین. دینداری ما آدمها مثل یه ساختمونه که یه ستون داره. اون ستونه نمازه. هر نمازی که میخونی یه آجر میذاری روی ستونت. اگر ستون نباشه، اصلا نمیشه ساختمون رو بسازی، چون که باید سقف رو روی ستون بذاری. 

اگه نمازهات خوب باشه، اول وقت باشه، شمرده و با توجه و دقت بخونی، آجرهات سالم و محکم اند و ستونت محکم میشه. مثل ستونهای مسجد آسید علی. دیدی چقدر بزرگ و محکم اند. سقفش چقدر بلنده. ( مسجد سر کوچه مون بهترین مثال بود. از اون مسجد قدیمیا که هنوز بعضی از کاشیکاریهای قدیمیش از لابه لای نوسازیها دیده میشه. ستونهایی به قطر تقریبا 70 80 سانت، شایدم یک متر داره. )

 هر چی ستونت محکم تر باشه مثل مسجد آسید علی سقف ساختمونت بالا میره و محکم قرار میگیره. یعنی دینت محکم و خوب میشه.

 اگه آجرهات خوب نباشن، ستون دینت ضعیف میشه، سقفش کوتاه میشه. بالا نمیره. بعد تا یه اتفاقی بیفته. گرومب! همه دین آدم می ریزه پایین. 

اگه آدم نمازش رو دیر بخونه، تند تند بخونه، حواسش نباشه چی میگه و چی میکنه، اون وقت آجرهاش لق میشن، کج و کوله و ناصاف میشن. ستونش محکم نمیشه.


به حرفهام گوش میداد. سوال هم پرسید و جواب دادم. من چون خودم در حال فکر کردن بودم خوب یادم نموند. فقط این رو یادم موند که پرسید اگه نماز نخونیم ستونمون خراب میشه؟ گفتم نه. گفت پس چی؟ گفتم فقط بالا نمیره. آجر نذاشتی که بالا بره!

بعد تا او میرفت وضو بگیره و منم رفتم تو آشپزخونه، به حرفهام ادامه دادم: فکر نکن اینا فقط آجرهای معمولیه. وقتی که آدم بخواد بهشت بره، از روی همین آجرها بهش خونه های بهشتی میدن. یا آجرهای بهشتی میدن که باهاش قصر و خونه های بهشتی بسازه. 

حالا بدو برو یه آجر محکم بذار رو ستونت!


نتیجهء حرفهام تو نماز مغرب و عشا خودش رو نشون داد که بدون بحث و اصرار و بدون اینکه به آخر وقت منتقل بشه خونده شد. :)


*

این حدیث نماز ستون دین رو زیاد گفتیم و شنیدیم، تشبیه نماز به ستون، یه تصویر از نماز و ارزش نماز در ذهن آدم ایجاد میکنه.

 اما خودم هیچ وقت این تصویر رو به شکل متحرک نساخته بودم. به نظر دخترم و فکر کنم بیشتر بچه ها، انجام دادن نماز به عنوان یه رفتار تکراری هر روزه، کسل کننده است. 

اما خیلی کارهای ارزشمند در جهان هستند که با تکرار و تکرار و تکرار ساخته میشن. 

مثل تکرار همین آجر روی هم چیدنها و ساختمان رو بالا بردن. مثل تکرار گره روی گره زدن ها و قالی بافتن. مثل تکرار هر روز مشق نوشتنها و در نهایت باسواد شدن. 

 می تونیم اون تصویر ذهنی ستون دین رو تبدیل کنیم به یه تصویر متحرک که هر روز با خوندن هر نماز یه آجر بهش اضافه میشه. کیفیت و کمیت ساختمان دین به استحکام و بلندی ستونش بستگی داره. و اینها هم بستگی به تک تک نمازهایی که ما میخونیم داره. 


  فکر کنم بهتره چند تا حدیث دیگه برای نماز آماده کنم، که اگر این تکراری شد، از حدیثهای دیگه استفاده کنم. مثلا اون حدیث پنج بار حمام کردن در روز یا...

  • ۹۵
۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan