واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

توصیه های پزشکی!

  • ۰۶:۱۲

دخترک در حالی که سرش توی کتاب "خط"ش بود، خیلی جدی گفت: "فیلم ترسناک نگاه نکن، برای روحیهء بچه خوب نیست!" 

لبهام رو بهم فشردم و سعی کردم از خنده نترکم. فهمید سوتی داده. آمد واستاد جلوم و جمله اش را تکرار کرد و هی با انگشت زد روی شکم خودش، که یعنی: "بچه" یعنی من!

.

آخرشب قول گرفت که دکتر بازی کنیم. او دکتر و من بیمار. 

روی تخت خوابیدم و مشکلم را گفتم و گفت که باید آزمایش خون بدهی. 

بجای کش خونگیری، یک باریکه پارچه، به جای پنبه الکلی، دستمال کاغذی خیس، به جای آمپول، مداد سیاه!!

بعد هم غر زد که: رگت به این راحتی پیدا نمیشه!! ده بار هم آمپولش را تراشید و تیز کرد و وقتی توی دستم فرو میکرد گفت: عزیزم، اگه دردت اومد، بگو آی!! 

گفتم: عزیزم، این مفیدترین توصیهء پزشکی بود که در طول عمرم یک دکتر بهم کرده بود!!

 بعد از آن هر بار که گفتم آی! مطبش از خنده هر دومان بهم ریخت! مگه چیه؟ دکترم تجویز کرده بود هر وقت دردم آمد بگویم آی!!!

خونم را برد آزمایشگاه و فهمید که دور از جانم، سرطان معده دارم! و درمانش هم فقط خندیدن است!  

شیوه درمانی اصلیش را در قالب یک مصرع برایم توضیح داد: خنده بر هر درد بی درمان دواست!!

 به عبارتی تشخیصش از بیماری بنده، "درد بی درمان" بود!!!

لبهایم را از دو طرف کشید و گفت باید یک ساعت و نیم همینجوری بمونی!!!

و مصرع دوم: گریه بر هر درد بی درمان شفاست!!  

و در ادامه: مثل نمک روی زخم می مونه!!!

بعد طبیب از یک طرف و مریض از یک طرف ولو شد از شدت خنده!!

بعد هم از مطب بیرونم کرد که بخوابه! 

اون مصرع گریه رو که گفت، یه چیزی یادم اومد: سر شب دستش رو بریده بود، گریه میکرد و میگفت می سوزه. چسب زدیم گریه کرد. گفتم عسل بزنم؟ گفت نه و گریه کرد. خواستم چسبو باز کنم گفت نه و باز گریه کرد... منم بهش گفتم خوبه. گریه کن آروم میشی. گریه درد آدم رو کم میکنه. به عبارتی: از ماست که بر ماست!

دم افطار به مامانم کمک کرده بود. کدو پوست گرفته بود و ظرفهای شسته رو آبکشی کرده بود. شب هم ظرفهای افطار رو شست. حتی قابلمه رو! و پیاز و کشمش عدس پلو را تفت داد. [مامانش پز میدهد!]

بعد از اتمام این فعالیتهای درخشان، تحلیل کارشناسی ش رو به این صورت به سمع بنده رسوند: بعدا بهم نگی چرا اینجا برای مامانبزرگ ظرف میشوری تو خونه خودمون نمیشوری ها! آخه اگه من نمی شستم بازم خودت مجبور بودی بشوریشون!!! 


***


ای کاش واقعا خنده بر هر درد بی درمان دوا بود. کاش میشد همیشه راهی برای خندیدن پیدا کرد.

پدرشوهرم حدود ده روزه که تو بیمارستان بستریه. همسر و برادرش، بالای سر پدر هستن. من و دخترک دو سه روزه اومدیم خونه پدری من. 

 کاش خنده می تونست حالش رو خوب کنه. 

ممنون میشم اگه توی این شبهای مبارک لابه لای دعاهایی که برای همهء بیمارها می کنید، از پدرهمسرم هم یاد کنید. از خدا میخوام هر چه زودتر حالش رو روبه راه کنه. 

  • ۳۴

یک آجر محکم بگذار!

  • ۰۶:۴۶

از خونه که بیرون رفتم، با دوستش تلفنی حرف میزد. وقتی برگشتم زیر پتو از سرما مچاله شده و خوابیده بود. 

نماز نخونده بود. صداش کردم بیدار نشد. رفتم کنارش دراز کشیدم موهاش رو نوازش کردم و شروع کردم به حرف زدن. قربون صدقه رفتن جواب نمیده و انگیزه جذابی برای بیدار شدن و نماز خوندن نیست. و خب وقتهایی که از دستش ناراحتم غر میزنم و غر میزنم و وقتهایی که ازش کاری میخوام (بخصوص نماز ) یهو مهربون میشم، دختر گلم عزیز مامان خانوم خانوما...  این نوسان باعث میشه اونطورهام که میگن مهربانی کردن از این مدلی جواب نده. داد و بیداد و بدخلقی هم که از اول جواب نمیداد!

خلاصه دیروز همینطور که صداش میزدم، یه بیت شعر از شعرهای بچگیمون از دهنم بیرون پرید: نماز ستون دین است؛ مسلمانی در این است.

گفتم: پاشو. پاشو یه آجر دیگه بذار رو ستونت!

غلت زده بود و پشتش به من بود. اما مطمئن بودم صدام رو میشنوه.

ایدهء ستون رو بیشتر بسط دادم. 

ببین. دینداری ما آدمها مثل یه ساختمونه که یه ستون داره. اون ستونه نمازه. هر نمازی که میخونی یه آجر میذاری روی ستونت. اگر ستون نباشه، اصلا نمیشه ساختمون رو بسازی، چون که باید سقف رو روی ستون بذاری. 

اگه نمازهات خوب باشه، اول وقت باشه، شمرده و با توجه و دقت بخونی، آجرهات سالم و محکم اند و ستونت محکم میشه. مثل ستونهای مسجد آسید علی. دیدی چقدر بزرگ و محکم اند. سقفش چقدر بلنده. ( مسجد سر کوچه مون بهترین مثال بود. از اون مسجد قدیمیا که هنوز بعضی از کاشیکاریهای قدیمیش از لابه لای نوسازیها دیده میشه. ستونهایی به قطر تقریبا 70 80 سانت، شایدم یک متر داره. )

 هر چی ستونت محکم تر باشه مثل مسجد آسید علی سقف ساختمونت بالا میره و محکم قرار میگیره. یعنی دینت محکم و خوب میشه.

 اگه آجرهات خوب نباشن، ستون دینت ضعیف میشه، سقفش کوتاه میشه. بالا نمیره. بعد تا یه اتفاقی بیفته. گرومب! همه دین آدم می ریزه پایین. 

اگه آدم نمازش رو دیر بخونه، تند تند بخونه، حواسش نباشه چی میگه و چی میکنه، اون وقت آجرهاش لق میشن، کج و کوله و ناصاف میشن. ستونش محکم نمیشه.


به حرفهام گوش میداد. سوال هم پرسید و جواب دادم. من چون خودم در حال فکر کردن بودم خوب یادم نموند. فقط این رو یادم موند که پرسید اگه نماز نخونیم ستونمون خراب میشه؟ گفتم نه. گفت پس چی؟ گفتم فقط بالا نمیره. آجر نذاشتی که بالا بره!

بعد تا او میرفت وضو بگیره و منم رفتم تو آشپزخونه، به حرفهام ادامه دادم: فکر نکن اینا فقط آجرهای معمولیه. وقتی که آدم بخواد بهشت بره، از روی همین آجرها بهش خونه های بهشتی میدن. یا آجرهای بهشتی میدن که باهاش قصر و خونه های بهشتی بسازه. 

حالا بدو برو یه آجر محکم بذار رو ستونت!


نتیجهء حرفهام تو نماز مغرب و عشا خودش رو نشون داد که بدون بحث و اصرار و بدون اینکه به آخر وقت منتقل بشه خونده شد. :)


*

این حدیث نماز ستون دین رو زیاد گفتیم و شنیدیم، تشبیه نماز به ستون، یه تصویر از نماز و ارزش نماز در ذهن آدم ایجاد میکنه.

 اما خودم هیچ وقت این تصویر رو به شکل متحرک نساخته بودم. به نظر دخترم و فکر کنم بیشتر بچه ها، انجام دادن نماز به عنوان یه رفتار تکراری هر روزه، کسل کننده است. 

اما خیلی کارهای ارزشمند در جهان هستند که با تکرار و تکرار و تکرار ساخته میشن. 

مثل تکرار همین آجر روی هم چیدنها و ساختمان رو بالا بردن. مثل تکرار گره روی گره زدن ها و قالی بافتن. مثل تکرار هر روز مشق نوشتنها و در نهایت باسواد شدن. 

 می تونیم اون تصویر ذهنی ستون دین رو تبدیل کنیم به یه تصویر متحرک که هر روز با خوندن هر نماز یه آجر بهش اضافه میشه. کیفیت و کمیت ساختمان دین به استحکام و بلندی ستونش بستگی داره. و اینها هم بستگی به تک تک نمازهایی که ما میخونیم داره. 


  فکر کنم بهتره چند تا حدیث دیگه برای نماز آماده کنم، که اگر این تکراری شد، از حدیثهای دیگه استفاده کنم. مثلا اون حدیث پنج بار حمام کردن در روز یا...

  • ۷۸

پارچه

  • ۱۱:۱۸

دیروز نمیدانم چه شد یاد آن پارچه رنگی افتادم. 

دخترکم دو سال و خرده ای سن داشت.

 توی نت ذغالی آن موقع مان، مدل لباس شب جسته بودم. یک مدل لباسی دلم را برده بود، با دامن بلند کلوش، با پارچه های حریر گلدار و رنگارنگ. 

همین حریر گلدارها که الان توی بازار پر است، آن وقت مد نبود.

کلی گشتم، یک ساتن پیدا کردم، با طرح رنگارنگ و رنگهای جیغ شاد! من سلیقه ام اصلا شهری نیست! 

بچه های کوچک عاشق رنگها هستند. پارچه را گذاشته بودم وسط هال دخترکم باهاش بازی میکرد. 

من هم همانطور محو یک برنامه ای در تلویزیون بودم که دیدم آمد پارچه را انداخت روی سرم. مثل یک شال دورم پیچید. چپش را روی راستش انداخت. هی با دستهای کوچولوش روی شانه هام کشید و صافش کرد. بعد دور صورتم و زیر چانه ام هی پارچه را کشید و مرتبش کرد و در همین حال میگفت: به به... به به...  

به به را یک جور مادرانه ای میکشید که دلم غنج رفت.

 غرق شدم توی وسعت آن مهربانی لطیف رنگارنگ. 

یک لحظه دلم خواست که من بچه بودم و او مادرم بود. 


  • ۶۷

توت 2

  • ۱۲:۰۳

ته پیامک لیست خرید نوشتم : توت 2. یعنی دو کیلو توت بخر! 

و قبل از اینکه آقای همسر علامت تعجب ارسال کنه، بهش زنگ زدم و توضیحات دادم. 

آخه معمولا میوه های نوبر رو تو لیست نمی نویسم. هر کی زودتر هوس کرد، میخره. :)

به نظر میاد دخترم فقط مرباهای قرمز رنگ رو دوست داره. توت فرنگی، آلبالو، تمشک. نه از مربای هویج و نه به، خوشش نمیاد.

دو بسته توت خرید، سفید و قرمز. فکر کنم روی هم کیلو میشد. 

تا شسته بشن و به پختن برسن، ربع کیلو موند ازشون! 

طرز پخت:

250 گرم توت+ 200 گرم شکر. بدون آب. اول میذاریم یکی دو ساعت توتها و شکر باهم مخلوط شده بمونن تا شکر به خورد توت بره و توت آب قرمز رنگش رو پس بده. این باعث میشه موقع پختن وا نره و له نشه. 

بعد با شعلهء خیلی کم گذاشتم کمی بپزه تا شکر حل بشه. بعد کمی زیادترش کردم تا توت نرم بشه و شیرهء مربا غلیظ بشه. تو این مرحله بالاسرش ایستادم که نسوزه، ده دقیقه هم نشد.

خوشمزه شد. خیلی خوشرنگ و خیلی شیرینه و خیلی مزهء توت میده!



توت2



با حساب توت کیلویی 10 تومن و شکر کیلویی 5 تومن، هزینه مربا دست بالا 3500 شد، وزن نکردم اما حجمش از یه شیشه مربایی بیشتر شد. در حالی که همین چند روز پیش یه شیشه مربای آلبالو خریدیم که قیمت روش 6 تومن بود. درست دو برابر! 

بنا دارم انشاءالله مربای توت فرنگی و آلبالو هم بپزم. قرمزبازی بشه حسابی! :)


  • ۲۴

خواب و بیدار

  • ۱۲:۱۴

زمانی که خودم هنوز بچه بودم و برای آینده های دووور خیالبافی می کردم، این طور تصور میکردم که هر نسلی باید بچه هاشون رو طوری تربیت کنند، که از خودشون بهتر باشند، تا به این ترتیب نسل انسانها پله به پله به سوی کمال پیشرفت کنه و بهتر بشه. 

بلی، این افکار ما بود. و می بینیم بسیاری دیگر از مردم دانشمند چنین تصوری دارند. مثلا متخصصان تعلیم و تریت سعی میکنند روشهای بهتر و کارآمدتری برای پرورش و آموزش نسل آینده، طراحی کنند. 

از این نظر فکرها و کارهای ما آدمها شبیه به کارخانه های تولیدی است که مصنوعات مختلفی میسازند. مثلا تولید کننده های موبایل، رایانه و یا آدمهای مصنوعی همیشه سعی می کنند تولیدات امروزشان از دیروز بهتر و کارآمدتر باشد.

اما...

بعضی چیزها هستند که هیچ وقت در آدمها تغییر نمی کنند. احتمالا چون که به تکنولوژی و عقل بشری وابسته نیستند.

 فرق نمی کند امروز به دنیا آمده باشی یا سی و پنج سال قبل یا بیست سال بعد...

 به نظر میرسد ده سالگی سنی است که به اشتباه گمان می کنی ساعت خواب به ساعت بیداری ربطی ندارد.

 هر ساعتی از شب که بخوابی، می توانی ساعت شش و نیم صبح، کاملا قبراق و سر حال از خواب بیدار شوی و صبح تا ظهر سر کلاس درس کاملا حاضر و بهوش باشی! 

شواهد موجود تایید میکند و ده ساله ها نیز کاملا یادشان هست که ده بار تا به حال این اتفاق افتاده و هییییچ مشکلی هم پیش نیامده،  و محکمترین دلیل برای شدن یک چیزی اتفاق افتادنش است و نمیدانم چرا مادرها نمیفهمند که بچه ها تواناییهای فوق العاده ای دارند؟؟!!


+ احتمالا مادرها چند برابر این ده بار، مثال برای دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن و مصائب و پیامدهای آن دارند.

++ چرا خداوند تکنولوژی تولید آدمها را کمی پیشرفت نمی دهد؟ 

  • ۲۶
۱ ۲
Designed By Erfan Powered by Bayan