واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

تاریکی

  • ۲۳:۵۵

آدم ها دیگران را از چیزهایی می ترسانند که خودشان از آن می ترسند.

  • ۴۲

حساب

  • ۰۳:۳۹

گوشت کیلویی شصت و پنج هزار تومان به حروف. یعنی گرمی شصت و پنج تا تک تومنی. پنج گرم، به اندازهء یه فندق، میشه تقریبا سیصد تا تک تومنی. یه خانواده چهار نفره برای یه وعده گوشت قرمز نفری هشتاد گرم، مجموع سیصد و بیست گرم، میشه حدود هیجده هزار تومن، فقط گوشتش. بقیه ش بستگی داره خورشت باشه یا آبگوشت یا پلو.

اون اضافات و رگ و پی هایی که کنار گذاشتم وزن نکردم گمونم حدود صد گرم شد، یعنی شش هزار تومان. دلم نیومد بندازم تو سطل زباله. به همسر گفتم ببر یه گوشه ای بنداز گربه بخوره، به جای اینکه تبدیل به زباله بشه، لااقل شکم اون بنده خدا سیر بشه.

دخترم می پرسه: گربه بنده خداست؟

میگم: آره. همه بنده خدان.

  • ۶۰

تاملات شتابزده در باب زیبایی!

  • ۰۳:۰۸

هفت صبح، نفر اولی بودم که آزمایش دادم. 

بعد، از اونجایی که گوشیم رو جاگذاشته بودم، نیم ساعت تمام بیکار نشستم، و تا وقت رفتن به کلاس بشه، به آدمها نگاه کردم. 

به لباسهاشون و به قیافه هاشون. بعضی ها به نظرم زشت و بعضی ها به نظرم زیبا اومدند.

زشت و زیبا

همینطور که به مردم نگاه میکردم، فکر کردم شاید آدمها سهمیه ای از زیبایی در طول زمان داشته باشند. هوم؟ شاید!

بعضی بچه ها رو دیدین تو بچگی چققققدر بانمک و تو دل برو و شیرین و بامزه اند؟ بزرگ که شدن، بی مزه و بی نمک میشن. تمام اون جذابیت آب میشه میره تو زمین. 

بعضی دیگه رو دیدین تو جوونی چقدر خوشتیپ، خوش قد و بالا، خوش چهره، خوش همه چی... همچین که دو تا چین رو پوستشون افتاد، و دو تا تار موی سفید تو سرشون دراومد، تمام اون زیبایی پودر میشه میریزه زمین.

در عین حال، بعضی ها هم هستن که تو پیری زیبا هستن. با همون قد خمیده، با همون سر کم مو، با موی سفید و پوست چروکیده و دندونهای تابه تا، شیرین و قشنگند. به عکسهای جوونیشون نگاه کنی، میگی ئه! چطور ممکنه یه آدم پیرش از جوونش قشنگتر باشه؟ ممکنه. ممکنه.

خلاصه اینکه فکر میکنم ناامید نباید شد. اگه آدمی هستیم که در بچگی قیافه مون شبیه آدم بزرگها اونم از نوع اخمو و بداخلاقش بوده، و در جوانی، جذابیت خاصی نداشتیم، می تونیم به روزگار پیری خودمون امیدوار باشیم! 

اگه بخوام حرف جدی تری بزنم، اینو میگم که آدمهایی رو میشناسم که در گذشته به نظرم خیلی زیبا بودند اما حالا معمولی و قابل تحمل به نظر میان. آدمهایی رو دیدم که زیبا نبودند اما از دیدنشون آراااامش میگرفتم. آدمهایی هم بودن که زیباییشون برای دیگران هم زحمت داشت.


اگه بخوام یه کمی جدی ترتر بگم، به نظرم میاد آدم تو سن جوانی هم زیباپسندتر و هم زیبابین تره. شاید اگر چند سال قبل بود به راحتی میگفتم هر کسی در حد خودش زیباست و  هیچکس اونقدر زشت نیست که بشه گفت هیچ بهره ای از زیبایی نداره. 

الان شاید کمتر از گذشته به زیبایی دیگران اهمیت بدم، اما راستش اساسا زیبایی کمتر به چشمم میاد. متاسفانه زشتی ها هم دیده میشن. چیزی که فکر میکنم در جوانی کمتر دیده میشود.


نکته دیگری هم هست که از این قراره: وقتی در حضور کسی احساس آرامش و اطمینان و گرمی و صمیمیت یا اعتماد و ایمان رو درک کنید، دیگه به سختی می تونید به ظاهرش توجه کنید حتی اگه زشت باشه و زیبا نباشه. 

و اگر همهء این احساس ها برعکس ادراک بشه، به سختی می تونید تحملش کنید، هر چقدر هم زیبا باشه.

می تونم عاشق زنعموی شوهرم باشم با اینکه از قوم شوهره و خیلی پیره و بینی بزرگ و پوست سبزه اش اونقدر ژن قوی داشته که به بچه هاش هم به ارث رسیده. اما خودش شدیدا محبوب و بچه هاش دوست داشتنی اند. 


و نکتهء آخر اینکه، آدمها با هر قیافه ای خودشون رو دوست دارن. حتی من هم می تونم مثل دخترم ساعتها جلوی آینه بنشینم و به قیافهء معمولی خودم نگاه کنم و از زیباییش لذت ببرم. با اینکه میدونم وقتهایی که عصبانی میشم، گریه میکنم، اخم میکنم، غذا میخورم، خسته و کسل میشم، حتی وقتی میخندم و در اغلب حالات بجز حالت جلوی آینه نشستن، حسابی زشت میشم.

  • ۱۴

دوازده

  • ۰۶:۵۹

1. دوخت دامنش که تمام شد، دستش دادم و گفتم بپوش ببینم. پوشید و گفت: چرا چین نداره؟ و دور خودش چرخید: تنگه. من فکر می کردم پف می کنه. 

یکی دو بار نشاندم و ایستاندمش تا قانع شد که دامنش تنگ نیست، فقط چینهایش از آنچه فکر میکرد کمترند.

یک ده باری هم دور خودش چرخید، یعنی هنوز دلش میخواست دامنش پف کند.

یاد بچگی هام افتادم. یاد دامن های چین دار و گل گلی رنگارنگی که مامان برای من دوخته بود، صورتی و نارنجی. از تفریحاتم چرخیدن دور خودم یا ایستادن کنار دیوار، وقتی که پنکه سقفی روشن است، و تماشای پف کردن چین های دامن بود.  


2. پرسید: مامان هنوز هم هستن خانواده هایی که پانزده سالگی دخترهاشون رو شوهر بدن؟ گفتم: آره.

گفت: کجاها؟ گفتم: بیشتر تو روستاها، مناطق محروم. جاهای دور...


3. با خنده گفت: مامان، فاطمه (همکلاسیش) میگه اگه مامان من یه بچه دیگه به دنیا بیاره، من که دیگه نمیام مدرسه. می مونم تو خونه از بچه مواظبت می کنم!! 

خندیدم. خیلی نگذشته بود از روزی که هر دو تا دختر، عروسکهایشان را بغل کرده بودند و بدو بدو از اتاق به دستشویی میرفتند و می آمدند. می شستند و خشک میکردند و پودر بچه میزدند، لباس و پوشکشان را عوض میکردند و هرهر می خندیدند. صورت فاطمه پر از خنده بود. دختر من هم.


4. یکی از شبهای ماه رمضان، پای چرخ بودم. کنارم نشسته بود و کتاب دایره المعارف علومش توی دستش بود. گفت مامان، اگه گفتی من بیشتر از همه چی دوست دارم هدیه بگیرم؟ گفتم: معلومه! عروسک جیشی! 

کمی بعد پرسید: حالا اگه گفتی چه "کتابی" دوست دارم هدیه بگیرم؟ 

نگاهی کردم به کتابش که بغل کرده و به سینه چسبانده بود. گفتم: معلومه! دایره المعارف!

 گفت: دلم میخواد یک کتاب دایره المعارف نجوم داشته باشم که همه چیز دربارهء ستاره ها و صورتهای فلکی و کهکشانها توش نوشته باشه. 

چرا توی ذهن ما از عروسک جیشی تا دایره المعارف نجوم ایییین همه فاصله هست؟ توی ذهن دخترم خیلی بهم نزدیکند.


5. مادرم پرسید: هنوز دخترت عروسک بازی میکنه؟ گفتم: اوه، عاشق عروسکه. مامان گفت: اما تو وقتی برایت عروسک خریدم بهت برخورد! گفتی مگه من بچه م؟!

 حرفی را که به مادرم زدم یادم بود. احساس بزرگی میکردم یا اینکه دیگر برای عروسک بازی کردنم دیر شده. تا آن سن -پنجم دبستان- عروسک درست حسابی که بشود مثل یک بچه کوچولو باهاش بازی کرد نداشتم. یکدانه موطلایی کوچولو داشتم که سوغاتی خاله از مکه بود، و دختر همسایه خرابش کرد. بقیه پلاستیکی بودند. از قضا آن عروسک مومشکی با پیراهن توری آبی را خیلی دوست داشتم. بازی هم میکردم. 

اما کلا در عروسک بازی و خاله بازی کم اشتیاق بودم. به جایش غذا پختن را دوست داشتم. زندگی واقعی، غذای واقعی. دم پختک با گوجه، نه مخلوط خرد شده نان و خیار و کشمش.

 یک روز توی امتحانات آخر سال پنجم، زودتر از مدرسه آمده بودم. مامان، خانه نبود. توی قابلمه روحی اسباب بازیمان برنج پختم و کمی هم گوجه توی بشقاب روحی فسقلی تفت دادم. وقتی خواهرم آمد، سفره اسباب بازی را پهن کردم و ناهار برایش برنج و خورشت دستپخت خودم را کشیدم. توی بشقابهای پلاستیکی خوردیم. 


6. به پدرش گفته بود: این تصویر چیه برای تم گوشیت گذاشتی؟  از این تم های "عاطفی احساسی" نذار. ضایعه! بعد جلوی همکارات تلفن جواب میدی، می بینن، زشته!  :)) 

از همسر پرسیدم مگه چی بود؟ طرح قلب و اینا داشت؟ گفت: نه، فقط رنگی بود. تم گوشیش را نشانم داد و گفت: ببین دخترک به چی ایراد میگیره. این عاطفی احساسیه؟! 

نبود. فقط رنگی و قشنگ بود. با طرحهای پیچ و تاب شاخ و برگی. 

اینکه رنگها و طرح ها را نماد عاطفه و احساس میداند برایم جالب بود. اینکه فکر کرده بود دنیای مردها با رنگ و احساسات غریبه است، هم جالب بود. 


7. آهسته آمد در گوشم گفت: اگه دختر بود، اسمش را مونس و نسرین و... نگذارید، زشت میشه! من دیگه گفتم بهتون! من تا حالا چند تا مونس دیدم همه شون زشت بودن! حالا اگه انیس یا ... بذارید خوبه... :)

ناقلا اصلا دوستی به نام مونس نداشته همه عمرش!!

یک خانمی میشناختم سه تا دختر داشت، سه قلو. اسمشان نرگس و انیس و مونس بود. هر سه تاشان هم شکل همدیگر بودند. حالا خوشگل بودند یا زشت؟!


8. آدمک توی برنامه نقاشی شبکه نهال می پرسید: واگن چیه؟ تونل چیه؟ مجری هم جواب داد. ما هم خندیدیم که عجب آدمکی که واگن و تونل را نمیداند چیست. بعد آدمک از خاله مجری تشکر کرد که جواب همه سوالها را میدهد. دخترم گفت: هییعیی... کاش مامان من هم اینطور بود. گفتم: عجب! واقعا سوالهای تو در حد واگن و تونل اند؟ کاش بودند! سوالهای تو اینجوری اند: چرا مردها می تونند زنها را طلاق بدهند، زنها نمی تونند مردها را طلاق بدهند؟!!!


9. نشسته بود با برنامه ورد تمرین میکرد، نوشته اش را نشانم داد، دیدم واترمارک زده روی صفحه. بلد نبودم. پرسیدم این رو چطوری زدی؟ برایم قشنگ توضیح داد. 

مزه میدهد بچه آدم چیز یادش بدهد. :)


10. بالاخره رضایت داد گزارش کارش را پیش نویس-پاکنویس کند. 

هی میگفت اوووه... حوصله داری... وقت می گیره... طول میکشه....

بعد که نوشت، گفت چشمهام رو بستم فقط فکر کردم تو کلاس چه کارهایی کردیم. 

برایم خواند، رفت پاکنویس کند، یادش آمد قسمت اصلی آزمایش را ننوشته بود. برگشت آن قسمت را اضافه کرد. گفتم ببین این از مزایای پیش نویس کردن است. 

وقتی پیش نویس می کنی فقط روی فکرت تمرکز می کنی و جمله بندیش. موقع پاکنویس فقط به قشنگی و تمیزی نوشته تمرکز میکنی. 


11. آبجی کوچیکه و داداش بزرگه آمده بودند. همه خانهء پدری بودیم. 

بعد از ناهار مامان باباها این طرف و آن طرف ولو شدند. زورشان هم نرسید بچه هاشان را بخوابانند. دخترکم اجازه گرفت که هله هوله هایی که از خانه برای بچه ها آورده بود، بهشان بدهد. مامان باباها گفتند نه، باشد بعد از خواب عصر.

بچه ها اول با تبلتهایشان بازی کردند. بعد با ماشین ها و لگوها. آخر سر دخترم گفت مامان اینا که نخوابیدن. بذار بهشان بیسکوییت بدم. بیسکوییت بهشان داد و بعد هم گفت که بیایید برایتان قصه بگویم. دختر داداشم و پسر آبجیم بالش و پتو آوردند، دراز کشیدند. پسر دومی آبجی که تازه زبان باز کرده، به بالش ها اشاره میکرد و هی میزد به سینه اش و میگفت من... من... یک بالش بهش دادم و کنار بچه ها دراز کشید. چهارتایی یک پتوی بزرگ کشیدند روی خودشان. دخترم شروع کرد برایشان قصه گفتن. قصهء روباه و زاغ توی کتاب درسیشان را گفت. بعد هم یک قصه دیگر. فسقلی ها سرتا پا گوش شده بودند. 

لازم است بگویم چقدر قند توی دل من آب شد؟ چقدر کیف کردم از اینکه می بینم رابطه اش با بچه های کوچکتر اینقدر خوب است. :)


12. یکی از روزهای ماه رمضان، در آشپزخانه، افطار می پختم و دخترم در هال بادکنک بازی میکرد. شروع کرد به غر زدن که چرا پسرها تا پانزده سالگی نماز روزه بهشان واجب نیست و دخترهای طفلکی که زورشان کم است و ضعیفترند از نه سالگی باید روزه بگیرند و...؟

 یک بار و دوبار سعی کردم برایش توضیح بدهم، اما توضیحاتم اصلا خوب نبود. بازگو نمیکنم. قانع که نشد. به غر زدن هم ادامه داد...

آخر سر گفتم: درسته که تو از پسرها زورت کمتر است. اما الان اینجوری نیست که ما به تو گفته باشیم: برو خودت روزه بگیر ، مسئولیت خودته، به ما ربطی نداره. ما هم وقتی می بینیم تو ضعیفتری، بیشتر کمکت می کنیم. ببین الان شبها تا صبح بیداری، تلویزیون روشنه. من هیچی بهت نمیگم. با اینکه از نور و سر و صدا اذیت میشم دلم میخواد راحت بخوابم. حتی خودم هم بیدار می مونم. اگر ماه رمضون نبود دعوات میکردم تلویزیونو خاموش میکردم. نمیذاشتم بیدار بمونی.

 هیچ وقت نمیذاشتم از صبح تا عصری بخوابی و هیچ کاری نکنی.

ببین الان هر چی دلت میخواد بابا برات میخره. تا گفتی اینو میخوام اونو میخوام برات میخره. هر جا بخوای بری با ماشین می بردت و کولر میزنه که تو گرما نباشی.

منم همه اش سعی میکنم غذاهای مقوی و خوشمزه بپزم، که تو دوست داشته باشی، قوت داشته باشی روزه بگیری. شربت درست میکنم بخوری تشنه نشی.

وقتی که یک نفر داره کار خوب و ثوابی انجام میده، اگر ما هم بهش کمک کنیم، ما هم ثواب می بریم. وقتی که ما به تو کمک میکنیم تا روزه هات رو خوب بگیری ما هم ثواب می بریم. وقتی که ما به بابا کمک میکنیم تا از بابابزرگ مواظبت کنه، ما هم ثواب می بریم.

اینها را که میگفتم، دیگر چیزی نگفت، ساکت و آرام به بادکنک بازیش ادامه داد. انگار توی فکر رفت یا اینکه شاید دلش میخواست همین چیزها را با گوش خودش بشنود. دلش میخواست بداند حامی دارد و در انجام دادن وظیفه ای که به نظرش سخت می آید تنها و رها شده نیست. 

گاهی وقتها سوالهای بچه ها ظاهری فکری-فلسفی دارند. اما در واقع برخاسته از یک نیاز عاطفی هستند.

 شاید هم آنچه باعث میشود بپرسد، احساس بد تبعیض از نوع منفیش است. وقتی توجهش بدهیم که ما هم به نفع او و هر کسی که ضعیف تر است، تبعیض مثبتی قائل میشویم، تبعیض مثبتی که دین توصیه کرده، و عملا هم انجامش میدهیم، آرام میگیرد. 


  • ۵۱

دلتنگی

  • ۰۸:۳۹

دلژین پرسیده است ده سال پیش کجا بودید؟ چی می کردید؟ فکر کردم ده سال پیش این روزها من در دغدغهء شیر و پوشک و شب بیداری، غرق بودم. دخترکم تازه از چله درآمده بود و بچه داری برایم خیلی سخت بود. حتی به اینکه فردا ناهار چی بپزم فکر نمیکردم چه رسد به اینکه ده سال بعد کجا هستم. 

بعد یادم آمد توی یکی از همین روزهای شلوغ بود که بهم زنگ زدند و گفتند عزیزترین دوستم دیگر نفس نمی کشد. میخواستم خبر تولد کودکم را به او بدهم، اما نمیدانستم در همان روزها او روی تخت بیمارستان بستری است. خیلی کم برای او گریه کردم. اصلا خیلی کم او را داشتم. به جایش فکر کردم اگر کسی را که خیلی دوست داری، در آن سو باشد، عبور از این پل تاریک ترسناک آسان میشود. برای اولین بار ترسم کمی کم شد. 

امروز از صبح، روز دلتنگی بود. اول به یاد او بودم. بعد یک دوست دیگر. توی دلم گفتم هیییعییی... هیچکس با تو مثل من نبود... و فکرها و گلایه ها آمدند... بعد که سوزن میزدم، به موضوع پست قبل فکر کردم و بعد به یک مجموعه فایلهای صوتی که از وبلاگی دانلود کرده و فقط جلسه اول را گوش کرده بودم. بعد به یاد یک فایل صوتی افتادم که یک زمانی شاید هزار بار گوش دادمش. هر روز... هر شب... از بس که برایم دلنشین بود و تاثیرگذار. از همان صداهایی که خوشحال میشوی رویت اثرگذار باشند. آن را هم از کسی گرفته بودم که حالا نیست... صدای استاد دوباره توی ذهنم جاری شد. دوباره از اول با دلم گوش دادم. حرفهایی را که کسانی بجز او گفته بودند و جورهای دیگری گفته بودند، اما این حرفها بود که روی من اثر داشت و آنها نه. به صدای ضبط شده در ذهنم گوش دادم و دلتنگ شدم. برای آن روزهای خوب روشن که دیگر نیست. دلم هرچه کوچک باشد، برای تنگ شدن خیلی جا دارد. برای دلتنگی هایی که تهشان به گریه ای کودکانه ختم میشود.


بعدا نوشت: حالا خوبم.

  • ۱۸
Designed By Erfan Powered by Bayan