واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

خواب و بیدار

  • ۱۲:۱۴

زمانی که خودم هنوز بچه بودم و برای آینده های دووور خیالبافی می کردم، این طور تصور میکردم که هر نسلی باید بچه هاشون رو طوری تربیت کنند، که از خودشون بهتر باشند، تا به این ترتیب نسل انسانها پله به پله به سوی کمال پیشرفت کنه و بهتر بشه. 

بلی، این افکار ما بود. و می بینیم بسیاری دیگر از مردم دانشمند چنین تصوری دارند. مثلا متخصصان تعلیم و تریت سعی میکنند روشهای بهتر و کارآمدتری برای پرورش و آموزش نسل آینده، طراحی کنند. 

از این نظر فکرها و کارهای ما آدمها شبیه به کارخانه های تولیدی است که مصنوعات مختلفی میسازند. مثلا تولید کننده های موبایل، رایانه و یا آدمهای مصنوعی همیشه سعی می کنند تولیدات امروزشان از دیروز بهتر و کارآمدتر باشد.

اما...

بعضی چیزها هستند که هیچ وقت در آدمها تغییر نمی کنند. احتمالا چون که به تکنولوژی و عقل بشری وابسته نیستند.

 فرق نمی کند امروز به دنیا آمده باشی یا سی و پنج سال قبل یا بیست سال بعد...

 به نظر میرسد ده سالگی سنی است که به اشتباه گمان می کنی ساعت خواب به ساعت بیداری ربطی ندارد.

 هر ساعتی از شب که بخوابی، می توانی ساعت شش و نیم صبح، کاملا قبراق و سر حال از خواب بیدار شوی و صبح تا ظهر سر کلاس درس کاملا حاضر و بهوش باشی! 

شواهد موجود تایید میکند و ده ساله ها نیز کاملا یادشان هست که ده بار تا به حال این اتفاق افتاده و هییییچ مشکلی هم پیش نیامده،  و محکمترین دلیل برای شدن یک چیزی اتفاق افتادنش است و نمیدانم چرا مادرها نمیفهمند که بچه ها تواناییهای فوق العاده ای دارند؟؟!!


+ احتمالا مادرها چند برابر این ده بار، مثال برای دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن و مصائب و پیامدهای آن دارند.

++ چرا خداوند تکنولوژی تولید آدمها را کمی پیشرفت نمی دهد؟ 

  • ۳۰

دوست ناباب

  • ۰۷:۴۸
برای نمایش مطلب باید رمز عبور را وارد کنید
  • ۱۸

هوا

  • ۱۱:۵۸

چقدر امروز هوا خوبه! :) 

ابری، باد ملایم خنک، نم نم بارون. بدون خاک!! :/

حتی میشه گفت تو زمستون دنبالت میگشتیم، تو بهار پیدات کردیم! :)

  • ۳۲

چای می نوشم، ولی...

  • ۰۷:۵۹

اهل چای، بعضا معتقدند چای تنهایی نمی چسبد. 

گریه هر چند غالبا در تنهایی به سراغ آدم می آید، و زندگیش را زیر و رو میکند. 

 اما گاهی میشود که گریه هم تنهایی نمی چسبد، هم پیاله می طلبد. بهتر بگویم گاهی تنهایی گریه کردن خطرناک است. اندوه، خطر غرق شدن و تا سال بعد بیرون نیامدن دارد.

اما چه بهتر میشود اگر یکی باشد که بیاید کنارت بنشیند. با لحن صمیمی و مهربانی بپرسد: چی شده؟ و به جای کلمات، اشکهایت پرده دری کنند. بعد همان یکی بگوید: میدانم... میدانم... 

دست بگذارد روی گوشت و سرت را به شانه اش بگذارد و با اشکها گونه ات را نوازش کند. و همانطور با لهجهء شیوا و دلنشینش شروع کند: اول اینطوری شد... بعد آنطوری شد... بعد فلانی این حرف را زد... بعد بهمانی آن کار را کرد...

 گاهی مکث کند و بپرسد مگر نه؟ هی سر تکان بدهی و با اشکها بگویی: آره... آره... همینطور بود...

و او ادامه بدهد تا جایی که همهء غصه هات را بهتر از خودت شرح بدهد. بعد بگوید: الان ناراحتی... غصه داری... دلت میخواد گریه کنی... 

بعد پابه پایت اشک بریزد، اشکهای زلال لطیف، مثل قطره های باران.

بعد در یک روز گرم بهاری، دستت را بگیرد و توی کوچه پس کوچهء احساسات بدوید و از داغی آفتاب غم تو را به زیر سایه خنک شادی بکشد. از زیر آفتاب و سایه و باد و باران عبور کنید. اندوه و شادی، شور و شوق و دلتنگی را حس کنید. 

دستت را بگیرد با هم بدوید بچرخید برقصید. قاطی و در هم، گریه کنید و بخندید... بلندتر بخندید... از ته دل بخندید و همهء غصه ها را ببینی که بخار شدند و به هوا رفتند...

و ببینی چطور کسی آنقدر با تو همدل و همراه شده که حواست نیست کی باران بند آمد و کی قلم به دست گرفتی تا از او بنویسی...

او، که تنها یک فایل سه دقیقه ای موسیقی است که شناسه اش ناشناس ثبت شده و فقط میدانی با سه تار و پیانو نواخته شده، و شاید برای پانزدهمین بار پشت سرهم از هندزفری توی گوشت، باز پخش میشود...



  • ۲۲

کعبهء آرزوها

  • ۰۷:۳۸

یکی از روزهای اعتکاف، دو تا دختر خانم چادری اومدن تو مسجد. تو دستشون یک جعبه بزرگ به شکل خانهء کعبه بود. اون جلوی محراب ایستادن و خانم مسئول اعتکاف درباره شون توضیح داد. توی اون جعبهء بزرگ، چندین جعبهء کوچک باز هم به شکل خانهء کعبه بود که توی هر کدومش آرزوی یه بچهء کوچک از خانواده ای فقیر و مستمند نوشته شده بود. باید هر کسی جعبه ای رو برمیداشت و آرزوی داخل اون رو برآورده می کرد.

از ایده شون خوشم آمد. طرح جالبی برای جذب مشارکت عمومی مردم بود. خانمها از گوشه و کنار مسجد دویدند جلو. من راستش حوصلهء دردسر نداشتم. سرجای خودم ته مسجد نشسته بودم و تماشا میکردم.

دخترم رفته بود جلو و توی شلوغی سرک کشیده بود. برگشت و شروع کرد به شرح و تفصیل دادن و خواهش کردن که مامان ما هم بریم یه جعبه برداریم. دیگه نمیشد تنبلی کرد. 

دو تا جعبه کوچک باقی مونده بود. به انتخاب دخترم جعبه ای رو برداشتیم که آرزوی داخلش رو ببینیم. 

خانمهای دیگه میگفتند که آرزوی بچه های دیگه ساده و کوچک بوده. بعضیشون آرزو داشتن پارک برن. و فقط یکیشون کمک هزینه ای برای درمان دیسک کمر مادرش میخواست که زیاد بود و اون خانم، در جستجوی چند نفر دیگه بود که مشارکت کنند. 

جعبه ای که ما برداشتیم توش یه نقاشی کودکانه ولی زیبا بود. 

کنارش با دستخط یک بزرگسال نوشته شده بود: 9 ساله. عروسک باب اسفنجی و پاتریک. اسم ننوشته بودند. بعدا پرسیدم گفتند یه دختر بچه بوده. 

از اون دو تا دختر خانم پرسیدم از کجا اومدن و این بچه ها مال کجا هستن؟

گفتند که دانشجو و اعضای جمعیت دانشجویی امام علی ع هستند. و بچه ها هم اهل یکی از محله های حاشیهء شهر خودمون بودند. جایی که مردم خیلی فقیرند و بچه ها سوءتغذیه دارند، نمی تونند مدرسه بروند و سواد ندارند.

بعدا که خانه آمدیم فکر کردم کاش چند تا وسیله دیگر هم برای اون بچه بفرستم. مثلا مدادرنگی و دفترنقاشی. یا کتاب قصه و چیزهای دیگه...

وقتی از خانم نماینده جمعیت امام علی ع پرسیدم، گفت اگر بخواهیم آدرس میدهند تا خودمون بریم و هدیه ها رو به بچه ها بدیم. و اگر خواستیم کمک های بیشتری هم انجام بدیم. اما فعلا فقط همون آرزوهایی که تو جعبه بوده.

 اون وجه ترس و محافظه کاری من پیروز شد. نمیدونستم با چه موقعیتی روبه رو میشم. نتونستم برم خانواده رو از نزدیک ببینم، پس خریدمون محدود شد به عروسک سفارش شده.


با دخترم رفتیم بازار و از سر تا ته بازار از تمام اسباب بازی فروشی ها پرسیدیم، شایده ده دوازده مغازه در تمام بازار؛ هیچ کس عروسک باب اسفنجی نداشت! کاش یه چیز دیگه دلش خواسته بود! 

فقط یک مغازه مجسمه های پلاستیکی کوچولو از شخصیتهای عروسکی والت دیسنی داشت. خیلی کوچولو با قیمت دوازده تومن. با پاتریک میشد بیست و چهار. اما خیلی کوچک و بیشتر تزیینی بود تا اسباب بازی!

ما ناامیدانه به جستجو ادامه دادیم. تا رسیدیم با یک پاساژ که از نرده های طبقه دومش خرس ها و پلنگ صورتیهای غول پیکر آویزون بود. رفتیم طبقه بالا و یک مغازه پر از عروسکهای پارچه ای دیدیم. که توشون باب اسفنجی و پاتریک هم بود.

 اول یه پنج دقیقه ای ذوق و شوق در وکردیم؛ بعد رفتیم تو مغازه!

 سایز بزرگش تمام شده بود. اما همین سایز کوچکش هم ده برابر اون مجسمه های فسقلی بود. سر جمع دو تا عروسک دوازده تومن بیشتر نشد. برگشتیم و با احساسی ناخوشایند از خیلی ارزان بودن هدیه مان، یکدانه از اون مجسمه های باب اسفنجی هم خریدم!

 همه رو با هم کادوپیچ کردم و فردا عصر، زیر نم نم شاعرانه طور باران، بردم مسجد به خانم نماینده جمعیت تحویل دادم. ایشون تشکر کرد و من هم از اونا تشکر کردم که اینطوری واسطهء خیر و خوشحال کردن بچه ها شدند.


  • ۶۸
۱ ۲ ۳ . . . ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰
Designed By Erfan Powered by Bayan