واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

چکه: آسانسور

  • ۲۰:۱۲

از سقف محفظه آسانسور، صدای بلند و ادامه دار غژغژی شنیده میشد. شاید صدای کابل فلزی بود که از این همه بارکشی خسته شده و قصد استعفا دارد. ترسید. 

  • ۲۱

بسم الله الرحمن الرحیم

  • ۱۳:۱۳

از سال 91 چند سالی هست که پراکنده و گاهی هم منظم وبلاگ می نویسم. زمانهایی احساس کردم حرفی برای زدن ندارم یا فرصتی برای نوشتن. و رها کردم. حالا دوباره می نویسم. چیز خاصی نیست جز روزمره های عادی زندگی. گاهی تلخ، گاهی شیرین. گاهی شادی، گاهی غم. و همیشه در حال گذر...

خدایا عاقبت ما رو ختم به خیر کن. 

آمین.

  • ۲۴
۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷
Designed By Erfan Powered by Bayan