واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

مزاحم!

  • ۰۷:۳۸

ما که از برجام پاره کردن امریکا نمی ترسیم، ما فقط از هارت و پورت های تهدید به جنگ امریکا می ترسیم! 

ما که از تحریم های دوبله و سوبله امریکا و اروپا و بتون توی راکتور ریختن نمی ترسیم، ما فقط از اخم کردن امریکا و اتحاد جامعه جهانی 5 کشور اروپا!! برعلیه خودمون می ترسیم!

ما که از دروغ گفتن و گند زدن به مملکت و آزموده را برای بار هزارم آزمودن نمی ترسیم، ما از رای نیاوردن و رییس جمهور نشدن می ترسیم!

ما از پامال کردن خون شهدای هسته ای نمی ترسیم که، ما فقط از تیراندازی داعش در مجلس می ترسیم!

ما که از برقراری ارتباط با جامعه جهانی امریکا و اروپا ترسی نداریم، ما فقط از مستقل بودن و توی دهن زیاده خواهان زدن می ترسیم!

ما چون از تحریم نمی ترسیم، به سوی فتح قله های تحریم پیش می رویم! و چون از جنگ نمی ترسیم، به دشمن مهاجم پناه می بریم! 

حالا که بناست ضایع بشویم، چرا به دست امریکا ضایع بشویم؟ ما خودمان، به دست خود، خودمان را ضایع می کنیم تا اجازه دخالت در امور داخلی خود را به امریکا نداده باشیم!!!!


اصل مطلب از وبلاگ دکتر یونس +

  • ۱۰۰

پارچه

  • ۱۱:۱۸

دیروز نمیدانم چه شد یاد آن پارچه رنگی افتادم. 

دخترکم دو سال و خرده ای سن داشت.

 توی نت ذغالی آن موقع مان، مدل لباس شب جسته بودم. یک مدل لباسی دلم را برده بود، با دامن بلند کلوش، با پارچه های حریر گلدار و رنگارنگ. 

همین حریر گلدارها که الان توی بازار پر است، آن وقت مد نبود.

کلی گشتم، یک ساتن پیدا کردم، با طرح رنگارنگ و رنگهای جیغ شاد! من سلیقه ام اصلا شهری نیست! 

بچه های کوچک عاشق رنگها هستند. پارچه را گذاشته بودم وسط هال دخترکم باهاش بازی میکرد. 

من هم همانطور محو یک برنامه ای در تلویزیون بودم که دیدم آمد پارچه را انداخت روی سرم. مثل یک شال دورم پیچید. چپش را روی راستش انداخت. هی با دستهای کوچولوش روی شانه هام کشید و صافش کرد. بعد دور صورتم و زیر چانه ام هی پارچه را کشید و مرتبش کرد و در همین حال میگفت: به به... به به...  

به به را یک جور مادرانه ای میکشید که دلم غنج رفت.

 غرق شدم توی وسعت آن مهربانی لطیف رنگارنگ. 

یک لحظه دلم خواست که من بچه بودم و او مادرم بود. 


  • ۸۰

کابوس

  • ۰۸:۳۶

یک پاک کن عظیم الجثه، غرش کنان و در حالی که از دو سوی پوزه اش خرده های چرک به اطراف می پاشید دنبالش افتاده بود. 

تمام خطوط ردپایش را، هر چه که بود - طرح یا نوشته، شکسته یا خمیده، ساده و یا پیچیده- حریصانه می بلعید و پیش می آمد.

اینطور دریافت که پاک کن می تواند حتی خود او را هم پاک کند.

مداد سیاه کوچولو از خواب پرید. 

در میان صفحهء سفید بزرگی گمشده بود. 


  • ۴۹

مهندس تخریب

  • ۱۷:۳۸


خش... خش... خش...

باد شبانه، به استحکام ساخت لانهء گنجشک ها نظارت می کند.

  • ۵۵

رفیق باز تنها

  • ۱۷:۳۰

در گذر از کویر تنهایی،

   از رود شور صمیمیت نوشید.

           هر چه نوشید، تشنه تر شد.

  • ۴۶
۱ ۲ ۳ . . . ۵ ۶ ۷ ۸ ۹ ۱۰ ۱۱
Designed By Erfan Powered by Bayan