واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

یا سامع کل نجوی

  • ۱۲:۵۰

 آستینش مونده یادم باشه از خانم بپرسم... اینو بذارم اینجا... اونو بذارم اونجا... رب هم نداریم که... پلو عدس بپزم؟....  حالا بشینم سر این کار تا عصری تموم نمیشه... خسته شدم دیگه برم بخوابم بعدا بقیه ش رو انجام میدم...

دخترک میگه با منی؟ 

میگم با خودم حرف میزدم. 

غرغر کنان میگه مگه آدم با خودش حرف میزنه؟

*

آیا آدم با خودش حرف میزنه؟

بله، به نظرم آدم دقیقا برای اینکه "آدم" باشه، نه یک موجود زندهء دو پای بدون منقار، باید با خودش حرف بزنه. نه از این حرفهای الکی که من برای جمع کردن حواس به خودم میگم... حرفهای حسابی...

آدم باید با خودش حرف بزنه... گاهی وقتها با مهربونی به خودش بگه آخه تو چه ات شده؟ تو همونی که اینجوری بودی... اونجوری بودی... چرا اینقدر بد شدی؟ چی کردی با خودت؟

چی کردی با دلت؟ کی، چطوری اینقدر سنگدل شدی؟

گاهی باید از دست خودش عصبانی بشه و تشر بزنه: خاک تو سرت! پیر شدی رفت... آدم باید سی سال و چهل سالش بشه، هنوز گیر فلان و بهمان گناه باشه؟ به چه درد میخوری تو؟ 

گاهی باید مچ خودش رو بگیره... آدم باید از خودش حساب ببره حتی.

 گاهی به خودش چشم غره بره: آهای... دست و پات رو جمع کن... این که داری، تو دستته، زیر پاته، کنارته، بالای سرته، اینکه میخوری، می پوشی، نعمت خداست... خجالت بکش! نعمت خدا رو میخوری و می بری، با همین نعمتها معصیت همین خدای بزرگ رو میکنی؟

گاهی آدم باید دلش برای خودش بسوزه... از خودش بترسه... از تنهاییش، از غمش، از نگرانیش... بشینه برای خودش دل بسوزونه و گریه کنه... 

آدم که برای خودش دل نسوزونه، گریه نکنه، آدمه؟

آدم باید با خودش رفیق باشه، خودش رو دوست داشته باشه، برای خودش وقت بذاره، از بهترین وقتها، در بهترین شبها، از بهترین ماه ها...

خدایا تقدیر امسالمون رو بهترین تقدیر برای ما بنویس... با خطی روشن از نور خودت بنویس... گناهان گذشته رو ببخش و کمک کن دیگه خط سیاهی تو دفتر حسابمون نکشیم... 


  • ۶۱

سه ساعت تمام!

  • ۱۲:۵۹

چه جوری میشه خیلی مودبانه و شیک به همسایهء محترم گفت: عزیزم، لطفا میشه گفتگومون رو تموم کنیم و شما تشریف ببرید منزلتون؟ ببخشید.

  • ۹۹

سه پرسش

  • ۰۸:۲۵

اومد نشست کنارم با قیافهء متفکر، گفت مامان سه تا سوال دارم. گفتم بپرس. اولیش رو پرسید: اگه من دستم رو تو دهنم بکنم خیس بشه درآرم دوباره تو دهنم بکنم یا اگه پوست دستم یا ناخنم رو بجوم، روزه ام باطل میشه؟ گفتم بله. گفت خب حالا دومی! چرا روزه می گیریم؟ 

گفتم سومی رو هم بپرس اگه ربط داره همه ش رو با هم حرف بزنیم درباره اش.

 گفت نه، یکی یکی. 

خواستم از روی کتاب جوابش رو بدم. تو کتابخونه گشتم چند تا کتاب که فکر میکردم مطالب مرتبط با روزه دارند، برداشتم. مطلب داشتند ولی هیچ کدومشون اون چیزی که ما لازم داشتیم، نداشتند. 

سوال دخترم از فلسفهء روزه بود. 

کتاب ها چی بودن؟ رساله که احکام روزه رو بیان میکنه. یعنی جزئیات اجرایی، مکروه و مستحب و حلال و حرام.

سیرهء پیامبر که رفتار پیامبر و سنتهای ایشون رو در روزه داری توصیف میکنه.

احادیث قدسی که احادیثی در ثواب روزه داری و اجر و قرب روزه دار در نزد خدا بیان کرده بود.

مفاتیح الحیاه که دربارهء روزه مطلب نداشت. به نظرم همت آیت الله جوادی آملی در این کتاب این بوده که به موضوعات عادی زندگی که بطور عادتی، موضوعات دینی به حساب نمیان بپردازند و این نپرداختن به روزه نقص کتابشون نیست.

یک کتاب حدیثی هم داشتیم که حجمش خیلی زیاد بود و موضوعاتش به روزه داری نزدیک نبود.

خلاصه اینکه پیدا نکردم. و فقط یکی از احادیث رو که روزه رو به صبر مرتبط میکرد، دستمایه قرار دادم و توضیح دادم که یکی از حکمتهای روزه، تمرین صبر کردنه. 

نکتهء جالبی تو کتابها بود. روزه یک موضوعه، اما میشه از جنبه های مختلفی بهش پرداخت و از زوایای متنوعی بررسی ش کرد. کتابهایی که درباره این موضوع مطلب داشتند از زوایای مختلفی بهش نگاه کرده بودند.

از منظر ثواب و جایگاه اخروی، از منظر اعمال عبادی، از دیدگاه احکام حلال و حرام و غیره...، از زاویهء سیره و سنت پیامبر و حتی مثلا آداب و رسومی که سنت نبی نیست و مردم مسلمان آنها را ایجاد کرده اند. 

سوال دخترم از حکمتهای روزه بود. یکیش موضوع صبر بود. 

اما آنچه که در فکر او میگذشت، موضوع دیگری بود که تا نام بردم رو هوا گرفت: هم دردی با فقیران و درک شرایط آنها.

گفت من همین توی ذهنم بود.

و حالا سوال سوم!

فقیرها می تونند دستشون رو توی دهانشون بکنند یا ناخنشون رو بجوند؟ اینطوری و اینطوری؟ مثل همان که در سوال اول پرسیده بود.

گفتم بله می تونند.

گفت خب پس چطور اونها می تونند این کار رو بکنند ولی ما که قراره برای همدردی با اونها روزه بگیریم نمی تونیم؟ 

سوال جالبی بود. حالا فهمیدم از همون اول که سوال اولی رو پرسید، چه نقشهء مرحله به مرحله ای تو ذهنش بود!


بهش گفتم پسرعمهء من چند سال قبل با ماشین تصادف کرد. هر دو تا پاش شکست، و مدت طولانی فکر کنم سه چهار ماه، توی بیمارستان بستری بود. نمی تونست تکون بخوره و از جاش بلند بشه. 

به نظرت ما می تونیم حالش رو درک کنیم؟ احساسش رو درک کنیم؟

گفت آره.

گفتم چطوری می تونیم؟ 

گفت مثلا اگر پای من شکسته باشه، می تونم بگم دردش شبیه درد اونه.

گفتم بله. من هم چند بار پام شکسته. اما فقط یه قسمت کوچیکش. فقط یه پام. تصادف نکردم و عملش نکردم و بستری نشدم. 

پاشکستن من شبیه پاشکستن پسر عمه م نبود، اما چون دردش رو تحمل کردم و میدونم زیاده، می تونم او رو هم درک کنم. 

به نظرت دایی که پارسال دستش شکسته بود می تونه پسرعمه رو درک کنه؟

خودش ادامه داد: آره، لازم نیست حتما مثل خودش باشی. 

می تونیم بگیم من که فقط یه پام شکسته بود، اییین همه درد میکرد. وای به حال اون که دو تا پاش شکسته بود. می تونیم فکر کنیم تا احساس یه نفر دیگه رو درک کنیم.

گفتم: بله، لازم نیست همهء کارهای ما مثل فقیرها باشه تا احساسشون رو درک کنیم. 

ما فقط روزها گرسنه میشیم. شبها تا صبح هر چی دلمون میخواد میخوریم.

اما فقیرها حتی شب هم چیزی ندارن بخورن.

ما روزها ضعف میکنیم اما شب گوشت و شیر و میوه میخوریم. اما فقیرها ممکنه چند ماه پول نداشته باشن گوشت بخرن و همیشه ضعف داشته باشن.

ما فقط یه ماه روزه می گیریم، اما فقیرها ممکنه سالها اینطوری رندگی کنند.

ما فقط غذا و آب نمیخوریم. اما همه چیز داریم. یخچال و کولر داریم توی سرما هستیم. خونه و ماشین و همه چیز داریم. اما فقیرها شاید کولر و یخچال نداشته باشن. که خنک بشن یا آب خنک بخورن. خونه یا ماشین نداشته باشن.

خدا نمیخواسته که ما دقیییقا مثل اونها زندگی کنیم وگرنه میگفت همه چیزاتون رو جمع کنید برید با فقیرها زندگی کنید. میخواسته فقط چند ساعت گرسنه باشید تا بتونید احساسشون رو درک کنید. با همین چند ساعت گرسنگی هم میشه احساس رو فهمید.

بعد پیش خودم فکر کردم: با چند ساعت گرسنگی میشه احساس فقیرها و گرسنه ها رو فهمید، اما باز هم به شرطی که بهش فکر کنیم.

 حتی همدردی کردن، دلسوزی و مهربانی هم با فکر کردن به درستی انجام میشه. بقول دخترکم من که فقط چند ساعت گرسنه بودم ، دیگه ببین اون که همیشه گرسنه است چه حالی داره.


نکتهء بعدی تو حرفهای دخترکم این بود که دو تا جنبهء مختلف روزه داری رو با هم مخلوط کرده بود. 

جنبهء اخلاقی و عاطفیش که همدردی با فقراست، رو با جنبهء احکامش مخلوط کرده بود. 

فرصت نشد رو این قسمتش خیلی مانور بدم و مثال بزنم. خسته ش کرده بودم. در همین حد بهش گفتم که درسته ما برای همدردی با فقرا روزه میگیریم اما احکام روزه از جای دیگری میاد. اون رو خود خدا گفته باید چطور باشه و ما باید از رساله و مرجع تقلیدمون بپرسیم که احکام رو تو رساله نوشته.

اضافه کنم: فقیرها هم اگه روزه بهشون واجب باشه، باید همین شکلی که ما روزه میگیریم بگیرن. یعنی احکامش برای اونا هم همینطوریه که برای ما هست.

   برای خودم یک نکتهء جالب و مهم به دست اومد.

اینکه شاید لازمه موقع فکر کردن چه برای درک مفاهیم مختلف، چه برای حل یک مسئله و مشکل و چه حتی موقع فکر کردن برای همدردی با دیگران، فرق بین جنبه های مختلف یک موضوع رو بفهمیم. 

مخلوط کردن جنبه های مختلف یک موضوع می تونه باعث اشتباه در فکر ما بشه.

و نکته دیگه که خیلی وقتها ما آدمهای مدعی دین و ایمان یادمون میره، اینه که خداوند عاقله. عاقل تر از هر کس دیگری، بلکه آفرینندهء عقله. 

پس اگر ما میفهمیم که چطوری میشه به موضوعات مختلف فکر کرد و از زوایای مختلف دید و برای هر چیزی جنبه های مختلفی میشه طراحی کرد، پس خود خداوند هم از قبل می توانسته همینطور فکر و طراحی کند. 

منظورم اینه که خداوند جنبه های مختلف یک امر خودش مثلا روزه داری رو به شکلی در نظر میگیره که با هم مخلوط نمیشن و ما یک موضوع واحد داریم با جنبه های مختلف که در عین مختلف بودن با هم سازگارند و ناسازگار نیستند.

خیلی قشنگه، اگر دقت کنیم افراط و تفریطی در کار خداوند نیست. مثلا نمیفرماید حالا که بناست با فقرا همدردی کنید برید از بیخ و بن فقیر بشید، برای همینه که اشکالی شبیه آنچه دخترم طرح کرد، به کلی از بین میره. 

گاهی وقتها اگر بفهمیم خداوند، به عنوان والاترین موجود متفکر جهان و آفرینندهء عقل و فکر به یک موضوع خاص، چه جور زاویهء دید و چطور نگاهی داره و به هر جنبهء آن موضوع به چه شکل اهمیت میده، خیلی از سوالهای بی جوابمون از بیخ و بن مضمحل میشن.


  • ۷۳

توصیه های پزشکی!

  • ۰۶:۱۲

دخترک در حالی که سرش توی کتاب "خط"ش بود، خیلی جدی گفت: "فیلم ترسناک نگاه نکن، برای روحیهء بچه خوب نیست!" 

لبهام رو بهم فشردم و سعی کردم از خنده نترکم. فهمید سوتی داده. آمد واستاد جلوم و جمله اش را تکرار کرد و هی با انگشت زد روی شکم خودش، که یعنی: "بچه" یعنی من!

.

آخرشب قول گرفت که دکتر بازی کنیم. او دکتر و من بیمار. 

روی تخت خوابیدم و مشکلم را گفتم و گفت که باید آزمایش خون بدهی. 

بجای کش خونگیری، یک باریکه پارچه، به جای پنبه الکلی، دستمال کاغذی خیس، به جای آمپول، مداد سیاه!!

بعد هم غر زد که: رگت به این راحتی پیدا نمیشه!! ده بار هم آمپولش را تراشید و تیز کرد و وقتی توی دستم فرو میکرد گفت: عزیزم، اگه دردت اومد، بگو آی!! 

گفتم: عزیزم، این مفیدترین توصیهء پزشکی بود که در طول عمرم یک دکتر بهم کرده بود!!

 بعد از آن هر بار که گفتم آی! مطبش از خنده هر دومان بهم ریخت! مگه چیه؟ دکترم تجویز کرده بود هر وقت دردم آمد بگویم آی!!!

خونم را برد آزمایشگاه و فهمید که دور از جانم، سرطان معده دارم! و درمانش هم فقط خندیدن است!  

شیوه درمانی اصلیش را در قالب یک مصرع برایم توضیح داد: خنده بر هر درد بی درمان دواست!!

 به عبارتی تشخیصش از بیماری بنده، "درد بی درمان" بود!!!

لبهایم را از دو طرف کشید و گفت باید یک ساعت و نیم همینجوری بمونی!!!

و مصرع دوم: گریه بر هر درد بی درمان شفاست!!  

و در ادامه: مثل نمک روی زخم می مونه!!!

بعد طبیب از یک طرف و مریض از یک طرف ولو شد از شدت خنده!!

بعد هم از مطب بیرونم کرد که بخوابه! 

اون مصرع گریه رو که گفت، یه چیزی یادم اومد: سر شب دستش رو بریده بود، گریه میکرد و میگفت می سوزه. چسب زدیم گریه کرد. گفتم عسل بزنم؟ گفت نه و گریه کرد. خواستم چسبو باز کنم گفت نه و باز گریه کرد... منم بهش گفتم خوبه. گریه کن آروم میشی. گریه درد آدم رو کم میکنه. به عبارتی: از ماست که بر ماست!

دم افطار به مامانم کمک کرده بود. کدو پوست گرفته بود و ظرفهای شسته رو آبکشی کرده بود. شب هم ظرفهای افطار رو شست. حتی قابلمه رو! و پیاز و کشمش عدس پلو را تفت داد. [مامانش پز میدهد!]

بعد از اتمام این فعالیتهای درخشان، تحلیل کارشناسی ش رو به این صورت به سمع بنده رسوند: بعدا بهم نگی چرا اینجا برای مامانبزرگ ظرف میشوری تو خونه خودمون نمیشوری ها! آخه اگه من نمی شستم بازم خودت مجبور بودی بشوریشون!!! 


***


ای کاش واقعا خنده بر هر درد بی درمان دوا بود. کاش میشد همیشه راهی برای خندیدن پیدا کرد.

پدرشوهرم حدود ده روزه که تو بیمارستان بستریه. همسر و برادرش، بالای سر پدر هستن. من و دخترک دو سه روزه اومدیم خونه پدری من. 

 کاش خنده می تونست حالش رو خوب کنه. 

ممنون میشم اگه توی این شبهای مبارک لابه لای دعاهایی که برای همهء بیمارها می کنید، از پدرهمسرم هم یاد کنید. از خدا میخوام هر چه زودتر حالش رو روبه راه کنه. 

  • ۷۳

یک آجر محکم بگذار!

  • ۰۶:۴۶

از خونه که بیرون رفتم، با دوستش تلفنی حرف میزد. وقتی برگشتم زیر پتو از سرما مچاله شده و خوابیده بود. 

نماز نخونده بود. صداش کردم بیدار نشد. رفتم کنارش دراز کشیدم موهاش رو نوازش کردم و شروع کردم به حرف زدن. قربون صدقه رفتن جواب نمیده و انگیزه جذابی برای بیدار شدن و نماز خوندن نیست. و خب وقتهایی که از دستش ناراحتم غر میزنم و غر میزنم و وقتهایی که ازش کاری میخوام (بخصوص نماز ) یهو مهربون میشم، دختر گلم عزیز مامان خانوم خانوما...  این نوسان باعث میشه اونطورهام که میگن مهربانی کردن از این مدلی جواب نده. داد و بیداد و بدخلقی هم که از اول جواب نمیداد!

خلاصه دیروز همینطور که صداش میزدم، یه بیت شعر از شعرهای بچگیمون از دهنم بیرون پرید: نماز ستون دین است؛ مسلمانی در این است.

گفتم: پاشو. پاشو یه آجر دیگه بذار رو ستونت!

غلت زده بود و پشتش به من بود. اما مطمئن بودم صدام رو میشنوه.

ایدهء ستون رو بیشتر بسط دادم. 

ببین. دینداری ما آدمها مثل یه ساختمونه که یه ستون داره. اون ستونه نمازه. هر نمازی که میخونی یه آجر میذاری روی ستونت. اگر ستون نباشه، اصلا نمیشه ساختمون رو بسازی، چون که باید سقف رو روی ستون بذاری. 

اگه نمازهات خوب باشه، اول وقت باشه، شمرده و با توجه و دقت بخونی، آجرهات سالم و محکم اند و ستونت محکم میشه. مثل ستونهای مسجد آسید علی. دیدی چقدر بزرگ و محکم اند. سقفش چقدر بلنده. ( مسجد سر کوچه مون بهترین مثال بود. از اون مسجد قدیمیا که هنوز بعضی از کاشیکاریهای قدیمیش از لابه لای نوسازیها دیده میشه. ستونهایی به قطر تقریبا 70 80 سانت، شایدم یک متر داره. )

 هر چی ستونت محکم تر باشه مثل مسجد آسید علی سقف ساختمونت بالا میره و محکم قرار میگیره. یعنی دینت محکم و خوب میشه.

 اگه آجرهات خوب نباشن، ستون دینت ضعیف میشه، سقفش کوتاه میشه. بالا نمیره. بعد تا یه اتفاقی بیفته. گرومب! همه دین آدم می ریزه پایین. 

اگه آدم نمازش رو دیر بخونه، تند تند بخونه، حواسش نباشه چی میگه و چی میکنه، اون وقت آجرهاش لق میشن، کج و کوله و ناصاف میشن. ستونش محکم نمیشه.


به حرفهام گوش میداد. سوال هم پرسید و جواب دادم. من چون خودم در حال فکر کردن بودم خوب یادم نموند. فقط این رو یادم موند که پرسید اگه نماز نخونیم ستونمون خراب میشه؟ گفتم نه. گفت پس چی؟ گفتم فقط بالا نمیره. آجر نذاشتی که بالا بره!

بعد تا او میرفت وضو بگیره و منم رفتم تو آشپزخونه، به حرفهام ادامه دادم: فکر نکن اینا فقط آجرهای معمولیه. وقتی که آدم بخواد بهشت بره، از روی همین آجرها بهش خونه های بهشتی میدن. یا آجرهای بهشتی میدن که باهاش قصر و خونه های بهشتی بسازه. 

حالا بدو برو یه آجر محکم بذار رو ستونت!


نتیجهء حرفهام تو نماز مغرب و عشا خودش رو نشون داد که بدون بحث و اصرار و بدون اینکه به آخر وقت منتقل بشه خونده شد. :)


*

این حدیث نماز ستون دین رو زیاد گفتیم و شنیدیم، تشبیه نماز به ستون، یه تصویر از نماز و ارزش نماز در ذهن آدم ایجاد میکنه.

 اما خودم هیچ وقت این تصویر رو به شکل متحرک نساخته بودم. به نظر دخترم و فکر کنم بیشتر بچه ها، انجام دادن نماز به عنوان یه رفتار تکراری هر روزه، کسل کننده است. 

اما خیلی کارهای ارزشمند در جهان هستند که با تکرار و تکرار و تکرار ساخته میشن. 

مثل تکرار همین آجر روی هم چیدنها و ساختمان رو بالا بردن. مثل تکرار گره روی گره زدن ها و قالی بافتن. مثل تکرار هر روز مشق نوشتنها و در نهایت باسواد شدن. 

 می تونیم اون تصویر ذهنی ستون دین رو تبدیل کنیم به یه تصویر متحرک که هر روز با خوندن هر نماز یه آجر بهش اضافه میشه. کیفیت و کمیت ساختمان دین به استحکام و بلندی ستونش بستگی داره. و اینها هم بستگی به تک تک نمازهایی که ما میخونیم داره. 


  فکر کنم بهتره چند تا حدیث دیگه برای نماز آماده کنم، که اگر این تکراری شد، از حدیثهای دیگه استفاده کنم. مثلا اون حدیث پنج بار حمام کردن در روز یا...

  • ۹۵
۱ ۲ ۳ . . . ۴ ۵ ۶ ۷ ۸ . . . ۹ ۱۰ ۱۱
Designed By Erfan Powered by Bayan