واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

زردکوه

  • ۱۸:۳۳

میخواستم با عمو برم کوه و دشت. عمو کندوی زنبور عسل داشت. بهار و تابستون زنبورها رو بار کامیون میکرد و میرفت حوالی استان چهارمحال و بختیاری، تو دامنه های زردکوه. پاییز و زمستون برمیگشت شمال خوزستان. 

 تابستون بعد از اولین کنکورم بود. تمام رویاهای تابستانه ام پر شده بود از دشتهای سرسبز و سختی دویدن روی شیب کوهپایه و رسیدگی به کندوها و سفر غیر ممکن با کامیون...

نرفتم البته. هیچ وقت. خانواده ام از آن خانواده هایی نبودند که حتی به اندازهء یک اشارهء چشم با چنین برنامه ای برای یک دختر هجده ساله موافقت کنند. 

توی تعطیلات عید، مستند ایرانگرد پخش میشد. من بعضی قسمتهاش رو دیدم. مثلا یک قسمتی که در خانه های حصیری در روستایی در سیستان و بلوچستان بود. و قسمتی که دربارهء کوچ ایل بختیاری بود. آن منظره های سرسبز، و طبیعت زنده و آسمان آبی و جویبارهای درخشان و گلهء بز و گوسفندها را با ذوق و شوق نگاه میکردم. 

شوخی- جدی به همسر گفتم من اگر دو ماه، فقط دو ماه، با اینها -با ایل- زندگی کنم، همهء مشکلاتم حل میشه.

هم اضافه وزنم کم میشود، هم ریفلاکس و درد معده ام خوب میشود، هم ضعف و کم خونیم و هم اگزمای دستهایم خوب میشود، هم از خط مرزی پوکی استخوان دور میشوم و هم هورمونهای دیوانه ام نظم و نسق میگیرند. فقط باید برای دستشویی صحرایی فکری کنم. احتمالا وسواسم هم خوب بشود! 


با کلکسیونی از بیماریها نشسته ام جلوی تلویزیون و برای خودم رویایی بهشتی از کوه های خرم و زندهء زاگرس و بدنهای سالم مردمی آفتاب سوخته و سختی کشیده می بافم! خوب است که دیدم توی همین قسمت مستند، زانوی مجری آسیب دیده بود و دختر کوچک ایل از دندان درد گریه میکرد و بخاطر شش روز بارندگی، و عدم دسترسی به بیمارستان خانم بارداری در ده بالا سر زا رفته بود. 


پ.ن. ریفلاکس از بدترین چیزهایی است که در زندگی تجربه کردم. خدا برای کسی نخواد.

  • ۱۴

از دل برود...

  • ۱۸:۲۱

+نیستش.

- گمش کردی؟

+نمیدونم. یه جایی قایمش کردم، یادم نیست...

- از بس که شلخته و شلوغی. روی میزتو ببین چه خبره!

+ اگه تو این شلخته-شلوغیها بود، راحت تر پیدا میشد...

من هر وقت یه چیز مهمی رو جای مخصوصی قایم میکنم که گم نشه، دقیقا همون گم میشه. چون یادم میره کجا بود...

- عجب! از شما زنها این چیزها برمیاد...

+ نه، من تو زنها یه استثنام. مردها بیشتر اینجورین.

- تو از کجا مردشناس شدی؟

+ مردشناس نیستم. رفتارشون با چیزهای دیگه رو نمیدونم، اما فکر میکنم با زنها اینجورین. زنها رو پنهان میکنن تا ازشون محافظت کرده باشن؛ بعد فراموش میکنن کجا مخفیش کرده بودن.

- حالا تو خیلی مخفی هستی؟

+ جاهای مختلفی برای مخفی کردن هست. همیشه توی پستو و آشپزخونه یا تو خونه نیست... گاهی حتی تو دلشون پنهانش میکنن. این نکتهء اصلی نیست. زن از مخفی بودن بدش نمیاد. استقبال میکنه. زن محجوب و مستور و پوشیده بودن رو می پسنده.  برای بیرون آوردن زن از خانه و محل امنش، هر جا که باشه، باید تبلیغ و ترغیب وجود داشته باشه.

اما نکتهء اصلی "فراموش شدن"ه. چیزی که نمیدونم چرا مردها مشتاقش هستن. اینکه هر چه سریعتر بار حضور زن رو از روی دوش حافظه شون سبک کنند و او رو به دیار فراموشی بفرستند...

چرا دیده نشدن و پنهان بودن، باعث فراموش شدن میشه؟

 چرا شما فقط چیزی رو که می بینید، به یاد میارید؟

 چرا زنهای پوشیده و پنهان فراموش میشن؟


  • ۱۳

چکه: آسانسور

  • ۲۰:۱۲

از سقف محفظه آسانسور، صدای بلند و ادامه دار غژغژی شنیده میشد. شاید صدای کابل فلزی بود که از این همه بارکشی خسته شده و قصد استعفا دارد. ترسید. 

  • ۱۷

بسم الله الرحمن الرحیم

  • ۱۳:۱۳

از سال 91 چند سالی هست که پراکنده و گاهی هم منظم وبلاگ می نویسم. زمانهایی احساس کردم حرفی برای زدن ندارم یا فرصتی برای نوشتن. و رها کردم. حالا دوباره می نویسم. چیز خاصی نیست جز روزمره های عادی زندگی. گاهی تلخ، گاهی شیرین. گاهی شادی، گاهی غم. و همیشه در حال گذر...

خدایا عاقبت ما رو ختم به خیر کن. 

آمین.

  • ۲۲
Designed By Erfan Powered by Bayan