واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

طلب روزی ننهاده

  • ۱۱:۲۸

چند وقت قبل یکی از اطرافیان برای من حکایتی تعریف کرد که از این قرار بود: 

زن و مردی که دخترعمو پسرعمو یا دخترخاله پسرخاله(مهم نیست. حالا یکی از این نسبتهای چهارگانه) با هم داشتند، به هم علاقه داشتند و  ازدواج کردند. مدتها گذشت و بچه دار نشدند. دکترها پس از آزمایشات پزشکی بهشان گفتند شما با همدیگر بچه دار نمیشوید. می توانید از هم جدا شوید و با دیگری ازدواج کنید. آنها قبول نکردند. و با هم ماندند و تا جایی که توانستند دوا درمان کردند تا بالاخره بچه دار شدند. خدا یک دختر کوچولو بهشان داد. ولی مادر بچه فلج شد(نفهمیدم از عوارض بارداری بود یا علت دیگری داشت) و سرانجام یک روز که دختر در حال مراقبت از مادرش بود، یک آجر را گرم کرده بود تا زیرپای او بگذارد. اما آجر زیاد داغ بوده و مادر به علت بیحسی نفهمیده، پایش سوخته و زخم شده و عفونت کرده و سرانجام همان باعث مرگ خانم شده است.

 .

 به این فکر میکردم که تابحال چقدر از اینجور حکایتهای کلید اسراری(!) شنیده ام؟ خیلی! 

چرا اینجور قصه ها در زبان مردم عادی ما رواج دارد؟ چرا برایشان جالب است و چرا نقل میکنند؟

از این قصه ها چه نتیجه یا درس عبرتی برای زندگی باید بگیرم؟

 چه حکمتی توی این قصه بود؟


بخصوص این سوال آخری درگیرم کرد. 


مثلا باید نتیجه بگیریم با قوم و خویش ازدواج نکنید؟

 با کسی که دوستش دارید ازدواج نکنید؟ 

اگر بچه دار نشدید، گفتند طلاق بگیرید، حرف گوش کنید و از همسری که دوستش دارید، طلاق بگیرید؟

اگر بچه دار نمی شوید دوا و درمان نکنید، نذر و نیاز نکنید، اصرار نکنید؟

اگر بعد از همه این تلاشها و سختی ها بچه دار شدید، بترسید و یک شب سر راحت بر بالین نگذارید، چرا که شما این همه خوشی حقتان نبوده است و هر آن ممکن است بلیت رزق و روزیتان روی زمین تمام شود و تالاپ بیفتید بمیرید؟ و از قضا همان لذت یا روزی ای که خیلی برایشان دویدید، یعنی بچه، باعث مرگتان بشود؟


بعد خودم به سوالها جواب میدهم.

ازدواج فامیلی گناه و حرام نیست.

ازدواج با کسی که دوستش دارید عیبی ندارد، تازه خیلی هم خوب است.

وفاداری به همسر و حفظ زندگی مشترک خوب است.

 بچه داشتن خوب است. 

دوا درمان کردن بد نیست و گناه ندارد.

 بچه ای که به دنیا می آید خدا داده. و آدم حق ندارد بگوید شوم یا چیز بد دیگری است. 

دختر، فرزند نااهلی نبوده، خوب و مهربان بوده که از مادر مراقبت میکرده. اتفاقی که افتاده عمدی نبوده.

مرگ مادر از تبعات مستقیم بچه دار شدنش محسوب نمیشود. آیا اگر بچه دار نمیشد، نمی مرد یا عمر نوح پیدا می کرد؟! هیچکدام. 

هم به دنیا آمدن بچه، هم مردن مادر، هر دو به دست خداست و کسی نمی تواند بگوید رابطه علت معلولی بین آنهاست. 

تا جایی که ما میدانیم فرزند داشتن رزق آدم را زیاد میکند و کم نمیکند. حدیث داریم که خداوند بخاطر مهربانی والدین به فرزند، رحمت خودش را شامل حال والدین میکند.

 از کجا معلوم؟ شاید اگر بچه دار نمیشد، زودتر می مرد. 

نه فقط بچه که کلا رزق و روزی آدم به دست خداوند است. ما اندازه اش را نمیدانیم که نگران باشیم امروز کمتر از زندگی بهره ببریم تا فردا بیشتر زنده بمانیم. 

خداوند باسط الیدین بالعطیه است. دهنده و بخشنده است. وهاب و رزاق و رحمان و رحیم است. بخیل نیست. چرا آدم باید فکر کند، بهره بردن حلال از زندگی ممکن است سهمیه عمر و آینده زندگی را کم کند؟

 از همه مهمتر، چرا و با چه دلیل عقلانی باید آدم فکر کند روزی حلال، ممکن است "روزی ننهاده" باشد؟ چرا واقعا؟

اینطوری که هیچ لقمهء خوشی از گلوی آدم پایین نمیرود و لذتی از زندگی نمی برد. آیا خداوند این را میخواسته که زندگی آدم کوفتش بشود؟ استغفرالله!

لااقل آن مادر، دوصباحی که در این دنیا زیسته با دل خوش و زندگی دلخواه بوده و بعد هم یک یادگار از خودش برای همسری که خیلی دوستش داشت باقی گذاشته. این عیب و ننگی نیست و گناهی ندارد. 

خلاصه به این نتیجه رسیدم که نقل این قبیل حکایتها، جز القای ناامیدی و یک جا نشستن و تلاش نکردن و دست شستن از خواسته هایی که حق و حلال است، هیچ فایدهء دیگری ندارد.


پی نوشت:

لطفا از اینجور حکایت ها برای خانمهای باردار تعریف نکنید.   گوینده قصه این جمله را به من گفت: همان دختر مادرش را به کشتن داد! 

ای بابا! مگر آزار دارید؟ مادر باردار خودش به قدر کافی فکر و خیال دارد که الان بچه ام چطور و چه شکلی است؟ سالم و عاقل است؟ مبادا فلان باشد، مبادا بهمان باشد... و هزار تا فکر دیگر. 

همینش کم است که فکر کند مبادا، دور از جان همه مادرها و دخترها، بچه ام باعث مرگم شود!! دور از جان. 

  • ۶۰

یمن، در جام جهان نما

  • ۱۲:۵۲


یمن در جام جهانی



در یکی دو هفته گذشته که تیم ملی فوتبال ما در جام جهانی روسیه بازی داشت، چندین مطلب مختلف در فضای مجازی خواندم که به نحوی به ماجرای محاصره و کشتار مردم مسلمان و کودکان بی دفاع یمن اشاره می کرد. 

گروهی به ما هشدار می دادند که توجه به جام جهانی، نباید مایهء غفلت ما از مردم مظلوم یمن شود. و گروهی دیگر، می گفتند بگذارید وسط این همه غم و غصه ملی، یک شادی و هیجان ملی را هم تجربه کنیم، بهمان زهرش نکنید.

گروه اول بحق، به سیاست کثیف جنایتکاران سعودی- صهیونیستی اشاره می کردند. اینکه درست مثل دزدهای نیمه شب، در پناه انبوه خبرهای هیجان انگیز و بوق و شیپورهای پر سر و صدا و حاشیه های رنگارنگ یک مسابقه بزرگ ورزشی، پنهان شوند و هر چه بیشتر ستم کنند و هر چه کمتر، دیده شوند.

این حرف ها را می شنیدم و می خواندم. و به یاد بعدازظهرهایی میفتادم که وسط کارتون فوتبالیستها بدترین موقع برای تذکر والدین بود که پاشو برو درست را بخوان. در عین حال مگر میشود دربارهء یمن سکوت کرد؟ مگر میشود انسان بود و حرفی از این ظلم های بزرگ نزد؟

از سوی دیگر، اینکه ما مسابقات را تماشا نکنیم یا درباره جام جهانی حرف نزنیم، آیا سودی واقعی برای مردم یمن دارد؟ آیا کمکی به آنها می کند؟ 

اینکه در داخل کشور خودمان، بین خودمان حرف بزنیم و دربارهء آن با هم مجادله کنیم، چه مشکلی را از آنها حل میکند؟

چطور میتوان به آنها کمکی کرد که واقعا فایده داشته باشد؟

اصلا چرا باید سعودیها و صهیونیستها  بتوانند چنین سیاستهایی را پیاده کنند؟

.

چیزی که به فکرم رسید این بود. دشمنان ما از یک فرآیند طبیعی در مغز آدمها استفاده میکنند: وقتی که به نقطهء الف توجه می کنید، توجه شما به نقطهء ب کم میشود و از آن غافل می شوید. همانطور که شما نمی توانید همزمان به سمت چپ و راست خود یا به عقب سر و جلوی روی خود نگاه کنید.

برای مبارزه با این سیاست چه می توان کرد؟

اینکه از یک رویداد طبیعی دیگر استفاده کنیم. 

نقطهء ب را بردارید و بگذارید درست وسط نقطهء الف. حالا همزمان به هر دوی الف و ب توجه کنید.

 درست مثل وقتی که راننده ها آینهء جلوی ماشین را تنظیم می کنند و همزمان جلو و عقب ماشین را می بینند.


یعنی مسئلهء یمن را برداریم و ببریم درست وسط جام جهانی،  جلوی چشم تمام دوربین هایی که لااقل برای مدتی کمتر رنگ سیاسی دارند. 

فکر کردم میشد در اعتراض به کشتار کودکان یمنی به بازوی بازیکنان تیم خودمان، و حتی بازیکنان تیمهای کشورهای مسلمان، روبان مشکی بست. 

ما یک مسابقه در شهر کازان با مردم مسلمان داشتیم. میشد از این دین مشترک برای انتقال پیام نجات برای کودکان یمنی استفاده کرد. 

میشد در بازی با تیم کشور مسلمان مراکش، با رد و بدل کردن یک پیام فرهنگی و اسلامی، این ظلم و ستم را یادآوری کرد. حتی با تیم های اسپانیا و پرتغال هم، از وجه انسانی ماجرا میشد حرف زد.

یادم هست در جام جهانی فرانسه، وقتی که با تیم آلمان بازی داشتیم، گزارشگرهای مسابقات چند بار به این اشاره میکردند که یورگن کلینزمن بازیکن آلمانی، در زمان زلزله رودبار با مردم ایران ابراز همدردی کرده، همین کار، علاوه بر مهارت فوتبالیش او را نزد مردم کشور ما یک چهره محبوب کرده. یا چند وقت پیش بود که میشنیدیم همین آقای رونالدوی پرتغالی، از حضور در اسرائیل و همکاری با آنها خودداری کرده. 

 پس فوتبالیستها می توانند از چیزهایی بجز فوتبال، از انسانیت، از حق حیات مردم عادی حرف بزنند. 

بیشتر از بازیکنان فوتبال، تماشاچیان و مسافران روسیه می توانستند موثر باشند. در کنار آن همه بوق و پرچم و کلاه و رنگهای روی صورت، پیامهایی هم دربارهء کودکان و مردم مظلوم یمن منتقل کنند. با بلند کردن پرچم یمن یا روبانهای سیاه، تصویر بچه های یمن، پلاکاردها و علائم دیگر. 

با هرچیزی که برای دیگر حاضران در جام، تماشاچیها و دوربینها ایجاد سوال کند: این پرچم کجاست؟ این عکس چه میگوید؟ یمن کجاست؟ آنجا چه خبر است؟ قلقلک دادن ذهن مردم دنیا و ایجاد سوال. 

میشود به چیزهای مختلف توجه همزمان کرد. میشود نقطهء ب را که دزدها میخواهند در تاریکی شب نگه دارند، برد درست زیر نور پروژکتورها و جلوی چشم دوربین ها و به همه نشانش داد.

ما قبلا این را دیده ایم. 

وقتی که امام خمینی پیام مردم مظلوم ایران را از نجف به فرانسه برد. هجرت از حجره های نجف به جلوی چشم دوربینهای تشنهء خبر نو در فرانسه.

حتی خیلی قبلتر از آن، اسلام به ما یادداده چطور به چیزهای مهم، توجه مشترک کنیم. وقتی که به ما میگوید برنامهء برائت از مشرکین را ببرید وسط مراسم عبادی حج. تا بشود مراسم عبادی سیاسی. 

 مثل نماز که فقط یک عمل عبادی روزانه نیست. بلکه وقتی قرار است مال حلال و زکات شرط قبولی آن باشد و جماعت ثواب آن را بی نهایت کند، دیگر نماز یک عمل عبادی اجتماعی اقتصادی است. 


لطفا کسی نگوید چرا اعمال عبادی مقدس و مهمی مثل حج را با جام جهانی فوتبال مقایسه می کنی. اگر ما می توانستیم در مراسم حج برای یمن فریاد بزنیم و یقهء سعودیها را بگیریم، دیگر چه غمی داشتیم؟

اگر امام می توانست کار انقلاب را از نجف پیش ببرد، چه نیازی به هجرت به پاریس داشت؟

حج بزرگترین گردهمایی مسلمانها و بزرگترین رسانه ماست.

 مصیبت بزرگ ما همین اسارت بزرگترین رسانه و اصلی ترین مراکز تجمع و ارتباطات دینی مان است. 

اما اگر نتوانیم در خانهء خود حرف بزنیم، چرا از هر پنجرهء دیگری برای رساندن فریاد مظلومان به مردم جهان استفاده نکنیم؟ 

اول هنر اتحاد و ارتباط و مجتمع شدن را کسب کنیم، شاید همین، راه رسیدن را باز کرد. 


اینها که به فکرم رسید و نوشتم، می توانست راههای مردمی موثری برای کمک کردن به مردم یمن باشد.

من کاری به دولتها ندارم. از رسانه های مردمی حرف میزنم. 

از مردم ایران، از مردم مسلمان، به مردم جهان از هر دین و ملتی. 

 از ارتباط سینه به سینه، و توجه دادن مردم جهان به اتفاقی که در آنجا میفتد. 

اگر بخواهیم اتفاقی بیفتد، باید کاری کنیم که مردم آن را انجام بدهند. آگاهی مردم باعث میشود تیم آرژانتین مسابقه تدارکاتیش با اسرائیل را لغو کند. اگر به دولتها باشد عرضهء رساندن یک کشتی به ساحل امن را هم نخواهند داشت. 



پ.ن. همهء این حرفها توی ذهنم بود که بنویسم، تا شب بازی با پرتغال. وقتی که کلیپ مزاحمت صوتی عده ای ایرانی! را جلوی هتل محل اقامت تیم پرتغال دیدم. حالم گرفته شد. قلمم یخ کرد و ننوشتم. 

با خودم گفتم من از این جماعت سبک، چه توقعات فوق العاده ای دارم ها!!  پیام جوانمردی ایران خودمان را هم منتقل نکرده اند، آبروی تختی و پوریای ولی و رستم دستان را هم بردند، انتقال پیام مظلومیت مردم یمن پیشکش!


ولی دیشب با دیدن عکس بالا دلم گرم شد. حتی اگر فقط همین یک خانواده، همین یک پوستر دست ساز را بالای سر برده باشد، ارزش دارد که من هم درباره اش بنویسم که کار درست همین است.


  • ۷۷

حرف به حرف

  • ۱۵:۴۱

- تو هم که گوش نمی دی اصلا! اه!

+ بابا دارم گوش میدم! میخوای از اول همه حرفاتو کلمه به کلمه بگم برات؟ 

- نمیخوام! کلمه هام رو می شنوی و حفظ میکنی. به حرفام گوش نمیدی که مفهومش رو بفهمی. 

  • ۴۶

برنامه ت چیه؟

  • ۱۱:۲۵

بعضی از آدمها هستن دوستشون دارم. خوبند. نه اینکه فقط همینجوری دلی ازشون خوشم اومده باشه، نه. با متر و معیارهای من از خوبی جور در میان. دوست داشتنشون از راه عقلم وارد دلم میشه.

 میرم نزدیک، حرف میزنم، آشنا میشم، حواسم رو جمع میکنم درست حرف بزنم، بیشتر مطابق معیارهای مشترکمون باشم.

من خودم هستم. سبک مخصوص به خودم رو برای زندگی و کار دارم. دوست بودن با یک نفر دیگه که می پسندمش و سبک زیستنش برام جالبه، باعث نمیشه از خودم بودن ناراضی بشم. احتمالا خودم رو با او مقایسه میکنم و روشهای خودم رو میسنجم و سبک سنگین میکنم. اما به این راحتی تغییر نمیکنم بشم کلا شبیه کسی دیگه. 


بعد یه روز یه موضوعی پیش میاد. که نظراتمون درباره ش مختلفه. من میخوام خودم باشم، همونجوری که همیشه بودم. فکر نمیکنم که دوست من انتظار داشته چیز دیگری بجز خودم باشم. اینکه بتونم راهکارها و روش ها رو از تجربه های خودم از فکرها و تحلیل های خودم بیرون بکشم، بهم آرامش میده. حتی اگه اون راهکارها و روش ها، متفاوت با بقیه یا حتی همون دوست عزیزم باشه. از متفاوت بودن ترسی ندارم. وقتی دلم به دوستی یک دوست گرمه، بیشتر هم جرئت متفاوت بودن پیدا میکنم. وقتی که می بینم معیارهای مشترک باعث میشن فهمیده بشم و بتونم با دیدگاههای روشنی کار کنم، نمی ترسم از اینکه هر کار درست و هر برنامه خوبی رو که با اون معیارها همخوانه ارائه بدم.


بعد یهو یه اتفاقی میفته. اون دوست دیگه نظر من رو نمیخواد. نه شبیه بودنهامون و نه تفاوتهامون. حرفها و فکرهامو رد میکنه. کارهامو زیر سوال می بره. تمام چیزهایی که بهشون فکر کردم. لعنتی من همونم. همون آدمی که میگفتی خوشفکره، خلاقه. دارم از توی همین مغز ایده های جدید بیرون میکشم. خوبند. بهتر از همه ایده هایی که تا حالا داشتم. به دردبخورند. کارراه بندازند. عملیاتی اند. فکر و خیال روی کاغذ نیستند. 

اما او نمیخواهدشون. منو هم نمیخواد. سرد میشه. طرد میشم. دور میشه. بیات میشم. آخرش میگه ازت انتظار نداشتم. تعجب میکنم: من همونم عوض نشدم. دارم با قوت بیشتری ادامه میدم.

 میگه: برنامه ت چیه؟ 

از کسی که تو کار مفیده اینو نمی پرسن. از کسی اینو می پرسن که میخوان کنارش بذارن. یعنی زود باش یالا یه چیز به درد بخور از خودت رو کن. برنامه ت چیه؟ 

بعد نگاه میکنی می بینی چند ماهه داری برنامه هاتو میگی و عمل میکنی. اگر تو رو میدید و میخواست، این حرفو نمیزد. 

"برنامه ت چیه؟" از اون جمله هاست که معنای خودشون رو نمیدن. معناش هیچ ربطی به من و برنامه های من و هیچ نشانه ای از علاقه طرف مقابل به دونستن اون برنامه ها نداره. 

برنامه ت چیه؟ یعنی تو رو نمیخوام. به دردم نمیخوری. برو بیرون.


پ.ن. 

از اون جایی که رفتم برای مصاحبه زنگ زدن گفتند برنامه ت چیه؟ 

گفتم یعنی چی؟

گفتند در شروع سال تحصیلی بچه ت به دنیا میاد، برنامه ت چیه؟ میخوای بیای یا نه؟ با بچه می تونی؟

نگفتم اگه نمیخواستم بیام مرض داشتم  اینقدر بیام مصاحبه بدم؟ خب میام مرخصی میگیرم.

گفتم خب میشه مرخصی بگیرم؟

گفت اگه میخوای انصراف بدی الان بده که جای یه نفر دیگه رو نگرفته باشی.

گفتم مدارکم رو فرستادید مرکز یا نه؟

گفت نه.

گفتم بعد از ارسال مدارک میشه انصراف بدم یا نه؟ گفت میشه.

گفتم (نامردا) لااقل بفرستین من نتیجه مصاحبه م رو ببینم.

نگفتم حالا اگه سال دوم مرخصی میگرفتم جای یه نفر دیگه رو اشغال نمیکرد؟ چون سال اوله اشغال جای یه نفر دیگه اس؟ اون یه نفر اگه بود خب می اومد. شما که هیچ شرط ورودی جز مصاحبه نداشتید.


خانمه پرسید: برنامه ت چیه؟

 و زخم روی دلم رو باز کرد.


  • ۲۷

بزرگ شو!

  • ۱۷:۴۳

دیشب در برنامه کودک شو، به دختر پنج ساله گفتند شعر بخون. این ترانه حمید هیراد را خواند: هر بار این درو... !

پریشب به پسری پنج ساله گفتند شعر بخون. یک ترانه از بهنام بانی خواند: تویی قرص قمرم...!

آقای مجری هم رو به دوربین گفت: آقای بهنام بانی، چند تا بچه دیگه باید بیان اینجا آهنگهای تو رو بخونن تا افتخار بدی یه شب بیای مهمون برنامه ما بشی؟!!

توضیحی لازم ندارد، جز اینکه کفش و لباس و کلاه سایزبندی دارد، کفش بچه، به پای بزرگترها نمیرود و برعکس هم! 

اما محصولات فرهنگی سایزبندی ندارد. همه، دور هم همه چی گوش میدهند و با هم میخوانند!! 

چقدر هم اشعار...!

ما هم گرفتاریم!

دخترکم در خانه از این ترانه ها میخواند. یک بار بهش گفتم: همین بیتی که میخونی، بلند بخون من معنی کنم ببینم یعنی چه؟

گفت:

 گیسو افشان کرد و 

مرا پریشان کرد و 

سلسلهء قامت او

قافله ویران کرد و...

معنیش کردم و او هرهر و کرکر خندید! :)

سلسلهء قامت تشبیه است. قدیمها زلف و مو و گیسو را به سلسله (زنجیر) تشبیه میکردند، چون شبیه بود. الان قامت؛ مثلا قامتش مثل زنجیر دراز و حلقه حلقه و انعطاف پذیر است!!

ویرانی هم تا جایی که ما یادمان هست برای ساختمان و بنا به کار میرفته. برعکس آبادی. ده آباد داریم ، ده ویران هم داریم. 

اما قافله که مثلا از شترها و چارپاها تشکیل شده، چه آبادی و ویرانی دارد؟ و ویرانیش چگونه تحت تاثیر سلسله قامت او است؟ 

خدا میداند!

در نهایت این سوال برای آدم پیش می آید که آیا واقعا آدم باید به چیزهایی که گوش میدهد فکر کند یا نکند؟ یا خواننده به آنچه که برای مردم میخواند فکر کند یا نه؟

  • ۶۹
۱ ۲ ۳ ۴ ۵ . . . ۸ ۹ ۱۰
Designed By Erfan Powered by Bayan