واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

دوخت و دوز

  • ۰۲:۰۲


دوخت و دوز


در چند ماه گذشته، اینقدر برای خودم لباس دوخته ام که گمانم تا دو سال دیگر نیازی به لباس خریدن نداشته باشم! مانتو و پیراهن و دامن و بلوز و همه چی.

 کیف میکنم از این فکر که پارچه های تلنبار شده، لباس های شیک بشوند، از دغدغهء توی کمد چپاندن و خمس حساب کردنشان و از دغدغهء حالا چی بخرم و حالا چی بپوشم راحت بشوم. :)

یک مغازه ای رفتم، چند تا پارچه قیمت کردم از پایین و از بالای قفسه هاش پارچه ها را باز کرد، دیدم. هیچکدام به دلم ننشست. قیمتشان هم زیاد بود. گفتم نمیخوام. ببخشید. گفت عیبی ندارد. اما خجالت کشیدم که پیرمرد بنده خدا را وادار کردم هی پارچه بیاورد. دوباره معذرتخواهی کردم. همسر می گوید شغل مغازه داری همین است. ناراحت نمیشوند. گفتم میدانم. ولی باز هم دوست ندارم.

یک آقایی هست چند بار ازش پارچه خریده ام. پارچه هاش خوبند و قیمت مناسب میدهد. اما بامزه اینکه تا حالا دو بار شده که از پارچه هاش خریده ام و ته طاقه بوده. به جای یک متر و دو متری که میخواستم، سه متر و خرده ای پارچه گرفتم، یا روی قیمتش تخفیف داده یا طولش را کمتر حساب کرده. این دفعه که زحمت توضیح دادن برای فروشنده هم کم شد. نفر قبل از من یک تکه پارچه دستش گرفته بود و دقیقا مشخصات پارچه ای که من میخواستم به فروشنده میگفت: نخی باشه اما خشک، برای مانتو میخوام، اون سورمه ایه خوبه! اینجوری شد که فقط گفتم دو متر هم برای من ببرید. متر کرد و گفت این سه متر و نیمه. دو و نیم حسابش کنم، می بری؟ گفتم باشه. حالا مانتو در حال دوخت است و یک دامن یا سارافن هم توی پارچه مانده. 

رنگ قرمز تیره اش را هم نشان کردم که بخرم و برای دخترم مانتو بدوزم. چرا هر چی برایش میدوزم، دوست ندارد؟ :( 

نیمهء مرداد آزمون کتبی دارم. خدا بخیر کند.

آقا من فقط با چرخ خودم بلدم جادکمه بدوزم. اگر آزمون عملی جادکمه داشت، چه کار کنم؟! :(

  • ۴۴

دلتنگی

  • ۰۸:۳۹

دلژین پرسیده است ده سال پیش کجا بودید؟ چی می کردید؟ فکر کردم ده سال پیش این روزها من در دغدغهء شیر و پوشک و شب بیداری، غرق بودم. دخترکم تازه از چله درآمده بود و بچه داری برایم خیلی سخت بود. حتی به اینکه فردا ناهار چی بپزم فکر نمیکردم چه رسد به اینکه ده سال بعد کجا هستم. 

بعد یادم آمد توی یکی از همین روزهای شلوغ بود که بهم زنگ زدند و گفتند عزیزترین دوستم دیگر نفس نمی کشد. میخواستم خبر تولد کودکم را به او بدهم، اما نمیدانستم در همان روزها او روی تخت بیمارستان بستری است. خیلی کم برای او گریه کردم. اصلا خیلی کم او را داشتم. به جایش فکر کردم اگر کسی را که خیلی دوست داری، در آن سو باشد، عبور از این پل تاریک ترسناک آسان میشود. برای اولین بار ترسم کمی کم شد. 

امروز از صبح، روز دلتنگی بود. اول به یاد او بودم. بعد یک دوست دیگر. توی دلم گفتم هیییعییی... هیچکس با تو مثل من نبود... و فکرها و گلایه ها آمدند... بعد که سوزن میزدم، به موضوع پست قبل فکر کردم و بعد به یک مجموعه فایلهای صوتی که از وبلاگی دانلود کرده و فقط جلسه اول را گوش کرده بودم. بعد به یاد یک فایل صوتی افتادم که یک زمانی شاید هزار بار گوش دادمش. هر روز... هر شب... از بس که برایم دلنشین بود و تاثیرگذار. از همان صداهایی که خوشحال میشوی رویت اثرگذار باشند. آن را هم از کسی گرفته بودم که حالا نیست... صدای استاد دوباره توی ذهنم جاری شد. دوباره از اول با دلم گوش دادم. حرفهایی را که کسانی بجز او گفته بودند و جورهای دیگری گفته بودند، اما این حرفها بود که روی من اثر داشت و آنها نه. به صدای ضبط شده در ذهنم گوش دادم و دلتنگ شدم. برای آن روزهای خوب روشن که دیگر نیست. دلم هرچه کوچک باشد، برای تنگ شدن خیلی جا دارد. برای دلتنگی هایی که تهشان به گریه ای کودکانه ختم میشود.


بعدا نوشت: حالا خوبم.

  • ۱۸

در باغ، لاله روید و...

  • ۱۶:۵۷

+ خیلی روی من اثر گذاشت...

- اما روی من اثر خاصی نگذاشت.

- چی باعث میشه یک حرف، یک کتاب، یک شخصیت، روی کسی اثر بگذاره و روی دیگری اثر نگذاره؟

+ تاثیرپذیری آدمها متفاوته. تناسبی وجود داره بین تاثیر گذارنده و تاثیر پذیرنده.

- بخاطر بعضی از این تناسب ها باید شرمنده باشیم... نه؟

+ بله متاسفانه؛ اما بخاطر بعضی هاش هم باید خوشحال باشیم.

  • ۴۱

بعد بیتی

  • ۰۰:۱۷

جملهء غمگینی که روی شیشه عقب مینی بوس نوشته شده بود.


  • ۳۸

گنجشکانه

  • ۱۳:۳۰

شکل یک گنجشک کامل را داشت، اما کاملا پیدا بود که هنوز جوجه است.

 از جثه اش که کوچکتر از گنجشکهای دیگر بود. از پدرش* که دور و برش میچرخید و تنهاش نمیگذاشت. از نوک کوچولویش که هنوز به عادت جوجگی به سمت بابا، باز بازش کرده بود. از بالهای کوچکش که موقع نشستن بلد نبود کامل ببندد و به بدنش بچسباند و موقع برخاستن بلد نبود کامل باز کند و محکم بال بزند. از پریدن بی قوتش که دو سه تا اوج نیمه تمام و یک فرود خسته وار بر روی دیوار بود. 

از سرتاپایش، از نوک تا بالها و پاهایش که میلرزید، جوجه بودن می بارید.

شاید مثلا بابا بهش گفته بود دخترکم پاشو تا آفتاب نزده و هوا داغ نشده برویم همین اطراف دوری بزنیم، تمرین پروازی بکنیم، درس زندگی بهت بدهم. 

جوجه هم با نوک آویزان گفته بود: نه، میخواهم با مامانم بروم. 

مامانش گفته بود: با بابا برو. ببین من باید مواظب داداش آبجی هایت باشم که دیروز تازه از تخم درآمدن. چند روز دیگر من هم می آیم. 

باباش هم قول داده بود اگر بتواند سه تا رفت و برگشت، از درخت گل کاغذی این خانه به درخت کنار خانهء آن طرف کوچه پرواز کند، برایش یک دانه گیلاس آبدار سرخ شیرین از بازارچه بیاورد. 

اینطور میشود که بعد از کلی نق و نوق رضایت داده با باباجانش بیاید گردش. هفت و نیم صبح، توی کوچه، سایهء دیوار های خانه ای که توی باغچه اش نخل و گل کاغذی داشت.


 

* گنجشکها را دیده اید؟ بعضی شان یکسر خاکی و قهوه ای رنگ اند. بعضیشان دو تا لکهء سیاه رنگ دو طرف سر، روی گونه هاشان دارند. این تفاوت رنگ را سالی که چهارم دبستان بودم، کشف کردم. توی حیاط پشتی مدرسه از آبخوری برمیگشتم که دیدمشان چطور پر میزنند و روی عمودی دیوار بلند مدرسه می نشینند و توی سوراخهای آن لانه میگیرند. همان روز بود که فکر کردم که لابد آنها که یکسره خاکی اند، خانم و آنها که لکهء سیاه دارند، آقا هستند. 

  • ۵۶
۱ ۲ ۳ ۴ . . . ۸ ۹ ۱۰
Designed By Erfan Powered by Bayan