واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

دوازده

  • ۰۶:۵۹

1. دوخت دامنش که تمام شد، دستش دادم و گفتم بپوش ببینم. پوشید و گفت: چرا چین نداره؟ و دور خودش چرخید: تنگه. من فکر می کردم پف می کنه. 

یکی دو بار نشاندم و ایستاندمش تا قانع شد که دامنش تنگ نیست، فقط چینهایش از آنچه فکر میکرد کمترند.

یک ده باری هم دور خودش چرخید، یعنی هنوز دلش میخواست دامنش پف کند.

یاد بچگی هام افتادم. یاد دامن های چین دار و گل گلی رنگارنگی که مامان برای من دوخته بود، صورتی و نارنجی. از تفریحاتم چرخیدن دور خودم یا ایستادن کنار دیوار، وقتی که پنکه سقفی روشن است، و تماشای پف کردن چین های دامن بود.  


2. پرسید: مامان هنوز هم هستن خانواده هایی که پانزده سالگی دخترهاشون رو شوهر بدن؟ گفتم: آره.

گفت: کجاها؟ گفتم: بیشتر تو روستاها، مناطق محروم. جاهای دور...


3. با خنده گفت: مامان، فاطمه (همکلاسیش) میگه اگه مامان من یه بچه دیگه به دنیا بیاره، من که دیگه نمیام مدرسه. می مونم تو خونه از بچه مواظبت می کنم!! 

خندیدم. خیلی نگذشته بود از روزی که هر دو تا دختر، عروسکهایشان را بغل کرده بودند و بدو بدو از اتاق به دستشویی میرفتند و می آمدند. می شستند و خشک میکردند و پودر بچه میزدند، لباس و پوشکشان را عوض میکردند و هرهر می خندیدند. صورت فاطمه پر از خنده بود. دختر من هم.


4. یکی از شبهای ماه رمضان، پای چرخ بودم. کنارم نشسته بود و کتاب دایره المعارف علومش توی دستش بود. گفت مامان، اگه گفتی من بیشتر از همه چی دوست دارم هدیه بگیرم؟ گفتم: معلومه! عروسک جیشی! 

کمی بعد پرسید: حالا اگه گفتی چه "کتابی" دوست دارم هدیه بگیرم؟ 

نگاهی کردم به کتابش که بغل کرده و به سینه چسبانده بود. گفتم: معلومه! دایره المعارف!

 گفت: دلم میخواد یک کتاب دایره المعارف نجوم داشته باشم که همه چیز دربارهء ستاره ها و صورتهای فلکی و کهکشانها توش نوشته باشه. 

چرا توی ذهن ما از عروسک جیشی تا دایره المعارف نجوم ایییین همه فاصله هست؟ توی ذهن دخترم خیلی بهم نزدیکند.


5. مادرم پرسید: هنوز دخترت عروسک بازی میکنه؟ گفتم: اوه، عاشق عروسکه. مامان گفت: اما تو وقتی برایت عروسک خریدم بهت برخورد! گفتی مگه من بچه م؟!

 حرفی را که به مادرم زدم یادم بود. احساس بزرگی میکردم یا اینکه دیگر برای عروسک بازی کردنم دیر شده. تا آن سن -پنجم دبستان- عروسک درست حسابی که بشود مثل یک بچه کوچولو باهاش بازی کرد نداشتم. یکدانه موطلایی کوچولو داشتم که سوغاتی خاله از مکه بود، و دختر همسایه خرابش کرد. بقیه پلاستیکی بودند. از قضا آن عروسک مومشکی با پیراهن توری آبی را خیلی دوست داشتم. بازی هم میکردم. 

اما کلا در عروسک بازی و خاله بازی کم اشتیاق بودم. به جایش غذا پختن را دوست داشتم. زندگی واقعی، غذای واقعی. دم پختک با گوجه، نه مخلوط خرد شده نان و خیار و کشمش.

 یک روز توی امتحانات آخر سال پنجم، زودتر از مدرسه آمده بودم. مامان، خانه نبود. توی قابلمه روحی اسباب بازیمان برنج پختم و کمی هم گوجه توی بشقاب روحی فسقلی تفت دادم. وقتی خواهرم آمد، سفره اسباب بازی را پهن کردم و ناهار برایش برنج و خورشت دستپخت خودم را کشیدم. توی بشقابهای پلاستیکی خوردیم. 


6. به پدرش گفته بود: این تصویر چیه برای تم گوشیت گذاشتی؟  از این تم های "عاطفی احساسی" نذار. ضایعه! بعد جلوی همکارات تلفن جواب میدی، می بینن، زشته!  :)) 

از همسر پرسیدم مگه چی بود؟ طرح قلب و اینا داشت؟ گفت: نه، فقط رنگی بود. تم گوشیش را نشانم داد و گفت: ببین دخترک به چی ایراد میگیره. این عاطفی احساسیه؟! 

نبود. فقط رنگی و قشنگ بود. با طرحهای پیچ و تاب شاخ و برگی. 

اینکه رنگها و طرح ها را نماد عاطفه و احساس میداند برایم جالب بود. اینکه فکر کرده بود دنیای مردها با رنگ و احساسات غریبه است، هم جالب بود. 


7. آهسته آمد در گوشم گفت: اگه دختر بود، اسمش را مونس و نسرین و... نگذارید، زشت میشه! من دیگه گفتم بهتون! من تا حالا چند تا مونس دیدم همه شون زشت بودن! حالا اگه انیس یا ... بذارید خوبه... :)

ناقلا اصلا دوستی به نام مونس نداشته همه عمرش!!

یک خانمی میشناختم سه تا دختر داشت، سه قلو. اسمشان نرگس و انیس و مونس بود. هر سه تاشان هم شکل همدیگر بودند. حالا خوشگل بودند یا زشت؟!


8. آدمک توی برنامه نقاشی شبکه نهال می پرسید: واگن چیه؟ تونل چیه؟ مجری هم جواب داد. ما هم خندیدیم که عجب آدمکی که واگن و تونل را نمیداند چیست. بعد آدمک از خاله مجری تشکر کرد که جواب همه سوالها را میدهد. دخترم گفت: هییعیی... کاش مامان من هم اینطور بود. گفتم: عجب! واقعا سوالهای تو در حد واگن و تونل اند؟ کاش بودند! سوالهای تو اینجوری اند: چرا مردها می تونند زنها را طلاق بدهند، زنها نمی تونند مردها را طلاق بدهند؟!!!


9. نشسته بود با برنامه ورد تمرین میکرد، نوشته اش را نشانم داد، دیدم واترمارک زده روی صفحه. بلد نبودم. پرسیدم این رو چطوری زدی؟ برایم قشنگ توضیح داد. 

مزه میدهد بچه آدم چیز یادش بدهد. :)


10. بالاخره رضایت داد گزارش کارش را پیش نویس-پاکنویس کند. 

هی میگفت اوووه... حوصله داری... وقت می گیره... طول میکشه....

بعد که نوشت، گفت چشمهام رو بستم فقط فکر کردم تو کلاس چه کارهایی کردیم. 

برایم خواند، رفت پاکنویس کند، یادش آمد قسمت اصلی آزمایش را ننوشته بود. برگشت آن قسمت را اضافه کرد. گفتم ببین این از مزایای پیش نویس کردن است. 

وقتی پیش نویس می کنی فقط روی فکرت تمرکز می کنی و جمله بندیش. موقع پاکنویس فقط به قشنگی و تمیزی نوشته تمرکز میکنی. 


11. آبجی کوچیکه و داداش بزرگه آمده بودند. همه خانهء پدری بودیم. 

بعد از ناهار مامان باباها این طرف و آن طرف ولو شدند. زورشان هم نرسید بچه هاشان را بخوابانند. دخترکم اجازه گرفت که هله هوله هایی که از خانه برای بچه ها آورده بود، بهشان بدهد. مامان باباها گفتند نه، باشد بعد از خواب عصر.

بچه ها اول با تبلتهایشان بازی کردند. بعد با ماشین ها و لگوها. آخر سر دخترم گفت مامان اینا که نخوابیدن. بذار بهشان بیسکوییت بدم. بیسکوییت بهشان داد و بعد هم گفت که بیایید برایتان قصه بگویم. دختر داداشم و پسر آبجیم بالش و پتو آوردند، دراز کشیدند. پسر دومی آبجی که تازه زبان باز کرده، به بالش ها اشاره میکرد و هی میزد به سینه اش و میگفت من... من... یک بالش بهش دادم و کنار بچه ها دراز کشید. چهارتایی یک پتوی بزرگ کشیدند روی خودشان. دخترم شروع کرد برایشان قصه گفتن. قصهء روباه و زاغ توی کتاب درسیشان را گفت. بعد هم یک قصه دیگر. فسقلی ها سرتا پا گوش شده بودند. 

لازم است بگویم چقدر قند توی دل من آب شد؟ چقدر کیف کردم از اینکه می بینم رابطه اش با بچه های کوچکتر اینقدر خوب است. :)


12. یکی از روزهای ماه رمضان، در آشپزخانه، افطار می پختم و دخترم در هال بادکنک بازی میکرد. شروع کرد به غر زدن که چرا پسرها تا پانزده سالگی نماز روزه بهشان واجب نیست و دخترهای طفلکی که زورشان کم است و ضعیفترند از نه سالگی باید روزه بگیرند و...؟

 یک بار و دوبار سعی کردم برایش توضیح بدهم، اما توضیحاتم اصلا خوب نبود. بازگو نمیکنم. قانع که نشد. به غر زدن هم ادامه داد...

آخر سر گفتم: درسته که تو از پسرها زورت کمتر است. اما الان اینجوری نیست که ما به تو گفته باشیم: برو خودت روزه بگیر ، مسئولیت خودته، به ما ربطی نداره. ما هم وقتی می بینیم تو ضعیفتری، بیشتر کمکت می کنیم. ببین الان شبها تا صبح بیداری، تلویزیون روشنه. من هیچی بهت نمیگم. با اینکه از نور و سر و صدا اذیت میشم دلم میخواد راحت بخوابم. حتی خودم هم بیدار می مونم. اگر ماه رمضون نبود دعوات میکردم تلویزیونو خاموش میکردم. نمیذاشتم بیدار بمونی.

 هیچ وقت نمیذاشتم از صبح تا عصری بخوابی و هیچ کاری نکنی.

ببین الان هر چی دلت میخواد بابا برات میخره. تا گفتی اینو میخوام اونو میخوام برات میخره. هر جا بخوای بری با ماشین می بردت و کولر میزنه که تو گرما نباشی.

منم همه اش سعی میکنم غذاهای مقوی و خوشمزه بپزم، که تو دوست داشته باشی، قوت داشته باشی روزه بگیری. شربت درست میکنم بخوری تشنه نشی.

وقتی که یک نفر داره کار خوب و ثوابی انجام میده، اگر ما هم بهش کمک کنیم، ما هم ثواب می بریم. وقتی که ما به تو کمک میکنیم تا روزه هات رو خوب بگیری ما هم ثواب می بریم. وقتی که ما به بابا کمک میکنیم تا از بابابزرگ مواظبت کنه، ما هم ثواب می بریم.

اینها را که میگفتم، دیگر چیزی نگفت، ساکت و آرام به بادکنک بازیش ادامه داد. انگار توی فکر رفت یا اینکه شاید دلش میخواست همین چیزها را با گوش خودش بشنود. دلش میخواست بداند حامی دارد و در انجام دادن وظیفه ای که به نظرش سخت می آید تنها و رها شده نیست. 

گاهی وقتها سوالهای بچه ها ظاهری فکری-فلسفی دارند. اما در واقع برخاسته از یک نیاز عاطفی هستند.

 شاید هم آنچه باعث میشود بپرسد، احساس بد تبعیض از نوع منفیش است. وقتی توجهش بدهیم که ما هم به نفع او و هر کسی که ضعیف تر است، تبعیض مثبتی قائل میشویم، تبعیض مثبتی که دین توصیه کرده، و عملا هم انجامش میدهیم، آرام میگیرد. 


  • ۵۰
آقای برادر
خاطرات جالبی بود.

:)
برگ سبز
سوالش کاملا واقعی بوده (جفت سوالهای مربوط به زن و مردش) و هیچ کس نمیتونه جواب قانع کننده بده همه جوابها فقط توجیه کننده اند :(
 تا اونجایی که به خدا و دینش مربوط میشه، نمی تونیم کاریش بکنیم. مثل اینه که بگیم چرا دست چپ و راست قرینهء هم اند؟ چرا آبی مثل قرمز نیست؟ هر دلیلی براش بیاری فقط توجیه کننده اس. 
ولی از اونجا به بعد که به بنده های خدا مربوط میشه، دیگه...
ح. شریفی
بچه های هر دهه ای نشبت به دهه ی قبلی متفاوت هستن و میشه گفت باهوش. :)
خداحفظش کنه و این جو صمیمانه پایدار
ممنون. خدا بچه های شما رو هم حفظ کنه.
یک دختر شیعه
چد سالشه این گل دختر؟: )
راستی کتاب  دختران افتاب پیشنهاد میکنم بخونید به خیلی از سوال هایی ک برای دخترا پیرامون مسائل تبعیض جنسیتی و غیره پیش میاد پاسخ داده: )
ده ساله است. :)

ممنون از معرفی کتاب. حتما به کار میاد. :) 
یه لیست طولانی دارم از کتابهایی که باید بخرم. :(
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan