واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

دلتنگی

  • ۰۸:۳۹

دلژین پرسیده است ده سال پیش کجا بودید؟ چی می کردید؟ فکر کردم ده سال پیش این روزها من در دغدغهء شیر و پوشک و شب بیداری، غرق بودم. دخترکم تازه از چله درآمده بود و بچه داری برایم خیلی سخت بود. حتی به اینکه فردا ناهار چی بپزم فکر نمیکردم چه رسد به اینکه ده سال بعد کجا هستم. 

بعد یادم آمد توی یکی از همین روزهای شلوغ بود که بهم زنگ زدند و گفتند عزیزترین دوستم دیگر نفس نمی کشد. میخواستم خبر تولد کودکم را به او بدهم، اما نمیدانستم در همان روزها او روی تخت بیمارستان بستری است. خیلی کم برای او گریه کردم. اصلا خیلی کم او را داشتم. به جایش فکر کردم اگر کسی را که خیلی دوست داری، در آن سو باشد، عبور از این پل تاریک ترسناک آسان میشود. برای اولین بار ترسم کمی کم شد. 

امروز از صبح، روز دلتنگی بود. اول به یاد او بودم. بعد یک دوست دیگر. توی دلم گفتم هیییعییی... هیچکس با تو مثل من نبود... و فکرها و گلایه ها آمدند... بعد که سوزن میزدم، به موضوع پست قبل فکر کردم و بعد به یک مجموعه فایلهای صوتی که از وبلاگی دانلود کرده و فقط جلسه اول را گوش کرده بودم. بعد به یاد یک فایل صوتی افتادم که یک زمانی شاید هزار بار گوش دادمش. هر روز... هر شب... از بس که برایم دلنشین بود و تاثیرگذار. از همان صداهایی که خوشحال میشوی رویت اثرگذار باشند. آن را هم از کسی گرفته بودم که حالا نیست... صدای استاد دوباره توی ذهنم جاری شد. دوباره از اول با دلم گوش دادم. حرفهایی را که کسانی بجز او گفته بودند و جورهای دیگری گفته بودند، اما این حرفها بود که روی من اثر داشت و آنها نه. به صدای ضبط شده در ذهنم گوش دادم و دلتنگ شدم. برای آن روزهای خوب روشن که دیگر نیست. دلم هرچه کوچک باشد، برای تنگ شدن خیلی جا دارد. برای دلتنگی هایی که تهشان به گریه ای کودکانه ختم میشود.


بعدا نوشت: حالا خوبم.

  • ۱۷
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan