واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

گنجشکانه

  • ۱۳:۳۰

شکل یک گنجشک کامل را داشت، اما کاملا پیدا بود که هنوز جوجه است.

 از جثه اش که کوچکتر از گنجشکهای دیگر بود. از پدرش* که دور و برش میچرخید و تنهاش نمیگذاشت. از نوک کوچولویش که هنوز به عادت جوجگی به سمت بابا، باز بازش کرده بود. از بالهای کوچکش که موقع نشستن بلد نبود کامل ببندد و به بدنش بچسباند و موقع برخاستن بلد نبود کامل باز کند و محکم بال بزند. از پریدن بی قوتش که دو سه تا اوج نیمه تمام و یک فرود خسته وار بر روی دیوار بود. 

از سرتاپایش، از نوک تا بالها و پاهایش که میلرزید، جوجه بودن می بارید.

شاید مثلا بابا بهش گفته بود دخترکم پاشو تا آفتاب نزده و هوا داغ نشده برویم همین اطراف دوری بزنیم، تمرین پروازی بکنیم، درس زندگی بهت بدهم. 

جوجه هم با نوک آویزان گفته بود: نه، میخواهم با مامانم بروم. 

مامانش گفته بود: با بابا برو. ببین من باید مواظب داداش آبجی هایت باشم که دیروز تازه از تخم درآمدن. چند روز دیگر من هم می آیم. 

باباش هم قول داده بود اگر بتواند سه تا رفت و برگشت، از درخت گل کاغذی این خانه به درخت کنار خانهء آن طرف کوچه پرواز کند، برایش یک دانه گیلاس آبدار سرخ شیرین از بازارچه بیاورد. 

اینطور میشود که بعد از کلی نق و نوق رضایت داده با باباجانش بیاید گردش. هفت و نیم صبح، توی کوچه، سایهء دیوار های خانه ای که توی باغچه اش نخل و گل کاغذی داشت.


 

* گنجشکها را دیده اید؟ بعضی شان یکسر خاکی و قهوه ای رنگ اند. بعضیشان دو تا لکهء سیاه رنگ دو طرف سر، روی گونه هاشان دارند. این تفاوت رنگ را سالی که چهارم دبستان بودم، کشف کردم. توی حیاط پشتی مدرسه از آبخوری برمیگشتم که دیدمشان چطور پر میزنند و روی عمودی دیوار بلند مدرسه می نشینند و توی سوراخهای آن لانه میگیرند. همان روز بود که فکر کردم که لابد آنها که یکسره خاکی اند، خانم و آنها که لکهء سیاه دارند، آقا هستند. 

  • ۵۵
برگ سبز
اون فکر واقعی بوده 
چون تو پرنده ها تزئینات و زیبایی مربوط به جنس نر هست 
طلوع خورشید رو از روی جیک جیک ناگهانی و همزمان دسته گنجشکها میشه تشخیص داد وقتی تو رختخوابی و بیرون رو نمی بینی 
:)

آره، متوجه شدم. 
اون صدای دم صبحشون رو خیلی دوست دارم.
یه شب دخترم حالش بد شده بود. مجبور شدیم نصفه شبی ببریمش دکتر. تا داروهاش رو بگیریم و آمپولش رو بزنه، دمدمهای اذان صبح بود. تو خیابونایی که در طول روز فقط صدای بوق ماشینها شنیده میشه، یک غوغایی کرده بودن گنجشکها. :)
برگ سبز
اومممم شهر ما لحظه طلوع خورشید بیدار میشن و جیک جیک می کنن 
و موقع اذان صبح (تو شبکاریهام شنیدم) یه مرغ خیییییلی خوش صدایی آواز میخونه که من با خودم میگم همون مرغ حکایت گلستان سعدیه دوش مرغی به صبح می نالید 
یا همون مرغ سحر
درست میگی. اینجا هم همینطوره. اوج سر و صداشون تو لحظه طلوع خورشیده. ولی اون شب به نظرم اومد که از موقع اذان کم کم شروع میکنن به بیدار شدن. یعنی جیک جیکهای پراکنده و بعد غوغا.
مرغ سحر... چه باصفا!  :)
 
چارلی ‎‌‌‌
یه داستان سمبولیک بود آیا؟ :) همسرتون دخترتون رو برده بیرون؟ :))
!!!
 چطور همچین برداشتی کردید؟ o_O 
گنجشک واقعی بود. از کوچه رد میشدم ایستادم نگاهشون کردم. فرصت نشد عکس بگیرم. پست یه عکس کم داره.
چارلی ‎‌‌‌
ئه ببخشید پس  :) اخیرا همه چی رو پیچیده می‌بینم  :/
بخشش لازم نیست. :)
از پیامدهای کنکوره دیگه. 
.
میدونید؟ یه صحنهء خیلی کوتاه و زیبا بود که اگر آماده بودم و دوربین داشتم ازش فیلم میگرفتم. اما نشد. سعی کردم با کلمات توصیفش کنم. این قسمت اولش بود. بقیه اش قصه ای بود که خودم برای اون دوتا بافتم.
آسـوکـآ آآ
اتفاقا امروز یکیشون اومد تو خونه مون
مامان بهش آب و دونه داد و پرش داد و رفت
میگه خوش خبرن.
امیدوارم باشن:-)
نازی... :)
منم میگم حتما خوش خبرن. 
تو خونه ما چند روز پیش کفشدوزک اومده بود. بعد هم یه بچه مارمولک! :)
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan