واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

کعبهء آرزوها

  • ۰۷:۳۸

یکی از روزهای اعتکاف، دو تا دختر خانم چادری اومدن تو مسجد. تو دستشون یک جعبه بزرگ به شکل خانهء کعبه بود. اون جلوی محراب ایستادن و خانم مسئول اعتکاف درباره شون توضیح داد. توی اون جعبهء بزرگ، چندین جعبهء کوچک باز هم به شکل خانهء کعبه بود که توی هر کدومش آرزوی یه بچهء کوچک از خانواده ای فقیر و مستمند نوشته شده بود. باید هر کسی جعبه ای رو برمیداشت و آرزوی داخل اون رو برآورده می کرد.

از ایده شون خوشم آمد. طرح جالبی برای جذب مشارکت عمومی مردم بود. خانمها از گوشه و کنار مسجد دویدند جلو. من راستش حوصلهء دردسر نداشتم. سرجای خودم ته مسجد نشسته بودم و تماشا میکردم.

دخترم رفته بود جلو و توی شلوغی سرک کشیده بود. برگشت و شروع کرد به شرح و تفصیل دادن و خواهش کردن که مامان ما هم بریم یه جعبه برداریم. دیگه نمیشد تنبلی کرد. 

دو تا جعبه کوچک باقی مونده بود. به انتخاب دخترم جعبه ای رو برداشتیم که آرزوی داخلش رو ببینیم. 

خانمهای دیگه میگفتند که آرزوی بچه های دیگه ساده و کوچک بوده. بعضیشون آرزو داشتن پارک برن. و فقط یکیشون کمک هزینه ای برای درمان دیسک کمر مادرش میخواست که زیاد بود و اون خانم، در جستجوی چند نفر دیگه بود که مشارکت کنند. 

جعبه ای که ما برداشتیم توش یه نقاشی کودکانه ولی زیبا بود. 

کنارش با دستخط یک بزرگسال نوشته شده بود: 9 ساله. عروسک باب اسفنجی و پاتریک. اسم ننوشته بودند. بعدا پرسیدم گفتند یه دختر بچه بوده. 

از اون دو تا دختر خانم پرسیدم از کجا اومدن و این بچه ها مال کجا هستن؟

گفتند که دانشجو و اعضای جمعیت دانشجویی امام علی ع هستند. و بچه ها هم اهل یکی از محله های حاشیهء شهر خودمون بودند. جایی که مردم خیلی فقیرند و بچه ها سوءتغذیه دارند، نمی تونند مدرسه بروند و سواد ندارند.

بعدا که خانه آمدیم فکر کردم کاش چند تا وسیله دیگر هم برای اون بچه بفرستم. مثلا مدادرنگی و دفترنقاشی. یا کتاب قصه و چیزهای دیگه...

وقتی از خانم نماینده جمعیت امام علی ع پرسیدم، گفت اگر بخواهیم آدرس میدهند تا خودمون بریم و هدیه ها رو به بچه ها بدیم. و اگر خواستیم کمک های بیشتری هم انجام بدیم. اما فعلا فقط همون آرزوهایی که تو جعبه بوده.

 اون وجه ترس و محافظه کاری من پیروز شد. نمیدونستم با چه موقعیتی روبه رو میشم. نتونستم برم خانواده رو از نزدیک ببینم، پس خریدمون محدود شد به عروسک سفارش شده.


با دخترم رفتیم بازار و از سر تا ته بازار از تمام اسباب بازی فروشی ها پرسیدیم، شایده ده دوازده مغازه در تمام بازار؛ هیچ کس عروسک باب اسفنجی نداشت! کاش یه چیز دیگه دلش خواسته بود! 

فقط یک مغازه مجسمه های پلاستیکی کوچولو از شخصیتهای عروسکی والت دیسنی داشت. خیلی کوچولو با قیمت دوازده تومن. با پاتریک میشد بیست و چهار. اما خیلی کوچک و بیشتر تزیینی بود تا اسباب بازی!

ما ناامیدانه به جستجو ادامه دادیم. تا رسیدیم با یک پاساژ که از نرده های طبقه دومش خرس ها و پلنگ صورتیهای غول پیکر آویزون بود. رفتیم طبقه بالا و یک مغازه پر از عروسکهای پارچه ای دیدیم. که توشون باب اسفنجی و پاتریک هم بود.

 اول یه پنج دقیقه ای ذوق و شوق در وکردیم؛ بعد رفتیم تو مغازه!

 سایز بزرگش تمام شده بود. اما همین سایز کوچکش هم ده برابر اون مجسمه های فسقلی بود. سر جمع دو تا عروسک دوازده تومن بیشتر نشد. برگشتیم و با احساسی ناخوشایند از خیلی ارزان بودن هدیه مان، یکدانه از اون مجسمه های باب اسفنجی هم خریدم!

 همه رو با هم کادوپیچ کردم و فردا عصر، زیر نم نم شاعرانه طور باران، بردم مسجد به خانم نماینده جمعیت تحویل دادم. ایشون تشکر کرد و من هم از اونا تشکر کردم که اینطوری واسطهء خیر و خوشحال کردن بچه ها شدند.


  • ۷۴
ح. شریفی
واقعا دردناکه
باید قدر عافیت خودمون رو بدونیم
اجرتون با خدا 🌷
موفق باشید
بله. واقعا ناراحت کننده است. 
تشکر
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
Designed By Erfan Powered by Bayan