واژه باران

ببار ای بارون ببار، با دلم گریه کن خون ببار...

دویی که یک نداره!

  • ۱۰:۰۳

اگر سریع کار کنی، برای سرعت عملت، یه نمره از صد میگیری.

اگر سریع کار نکنی، اساسا فرصت نمیکنی هنرت رو نشون بدی، نمره بقیه کارت رو هم نمیگیری. 

  • ۶۰

تبلیغات

  • ۰۸:۱۹

چند هفته قبل تلویزیون مستندی پخش میکرد به نام "محرمانه کولا" که دربارهء تاریخچهء نوشابه کوکاکولا بود. 

در قسمتی از این برنامه گفته میشد که در تاریخ تبلیغات تجاری، کوکاکولا اولین محصولی بوده که از تصویر نقاشی شده یک زن بازیگر در تصاویر تبلیغاتیش استفاده کرده. بعدها این شیوه تبلیغ گسترش پیدا کرد.

 وقتی که پپسی کولا هم وارد بازار شد، از تصاویر ورزشکاران مرد برای تبلیغاتش استفاده کرد. بعد این دو محصول مشهور، نحوه ای از تبلیغات وابسته به جنسیت را بین خودشان تقسیم کردند. نمیدانم این یک قرار رسمی بود یا قاعده ای نانوشته. 

اما اینطور بود که برای جذب مشتری، پپسی کولا بر جذابیت های جسمی مردانه و کوکاکولا بر جنبهء زنانه آن تاکید میکرد. از جمله طراحی بطری های کمر باریک برای کوکاکولا که تداعی کنندهء اندام زنانه است به همین سیاست تبلیغاتی مربوط میشود.

 البته مطالبی که در این مستند گفته شد خیلی بیشتر از اینها بود. تبلیغات تجاری بر اساس نژاد سفید یا سیاه پوست، تبلیغات در بخش سیاسی، تاثیرگذاریهای سیاسی در زمان جنگ جهانی و حال حاضر... و خیلی چیزهای دیگر. 

اما فعلا این بخش برای من جالب بود.

مدتی قبل از دیدن این مستند بطور اتفاقی وارد سایتی شدم که دربارهء تبلیغات کالا و خدمات بود. یک سری اطلاعات علمی و آموزش ها را ارائه کرده بود برای کسانی که دغدغه ارائه کسب و کار خود را در بازار دارند و به نظر می آمد مطالب هم کاملا علمی و آزمون شده هستند. معمولا از این سایتها زود خارج میشوم اما آن روز مطلبی نظرم را جلب کرد. 

تبلیغات وابسته به جنسیت (زن، مرد) به عنوان یک شیوهء تبلیغی علمی و رسمی در جهان تبلیغات مطرح است. همهء ما تصویر زنها را در تبلیغات صابونها، مواد آرایشی و حتی اتومبیل ها! دیده ایم. نکتهء جالب آن مطلب این بود که نوشته بود برای جذاب کردن یک آگهی تجاری با استفاده از جنسیت زن، لازم نیست از تصویر تمام قد یک زن استفاده کنید. فقط یک لب، قسمتی از شانه یا گردن، مچ دست یا ساق پا می تواند جذابیت زیادی ایجاد کند. 

آنچه بعدا در مستند کوکاکولا دیدم این نکته را تایید کرد. طراحی شیشه فقط برای تداعی کمر باریک زنانه. 

و بعد... 

از حرفهایی که بطور متناوب دربارهء حجاب و حدود آن میشنویم یکیش این است که حالا چرا تا مچ دست؟ حالا مگه دو سانت بالاتر باشه چی میشه؟ یه تار مو بیرون باشه چی میشه؟ نوک انگشت پا رو کی می بینه آخه؟ یا با تمسخر می گویند که چه مردهای فلان شده ای که بخاطر یک تار مو، از راه راست کج میشوند و... 

من نمیدانم آیا دو رشته مو یا دو سانت از مچ دست باعث گمراهی کسی میشود یا نمیشود. اما آیا ممکن است از ساق پا یا گوشهء گردن یک خانم بشود تبلیغات تجاری ساخت، بدون اینکه زنی وجود داشته باشد که حاضر شود حداقل ساق پایش یا گردنش را برای عکاس و فیلمبردار و تماشاگر، بدون پوشش نشان بدهد؟

باز هم از خودم می پرسم چطور در دنیای تبلیغات، "جذاب بودن ساق پای زن برای مشتریان"، یک "علم" است و در دنیای دینداری، یک جور "جهل" و تحجر است؟! 

  • ۶۵

دو حرفی خوشمزه!

  • ۰۷:۵۰

1. آش پشت پا پختم. دی:

به همسایه ها و فامیل دادیم. 

عکس نگرفتم. :|

خونه بوی آش گرفته. :)

2. شباهت آش رشته با فوتبال اینه که نتیجه هیچکدوم تا دقیقه نود قطعی نیست. :)) 

یعنی تا آخرین لحظه داشتم میگفتم وای حبوباتش خیلی زیاده. رشته اش کمه. سبزیش چطوره؟ آبش چطوره؟

دقیقه هشتاد و نه همسر رو فرستادم دو بسته رشته دیگه خرید. همسر میگه آش آنلاین می پزی. دی: 

رشته ها چه نازک شدن! انگار رشته سوپ اند.  :|

خدا رو شکر آش خوبی شد و سربلند دراومدم. 

کلی هم کشک و نعناداغ، پیازداغ اضافه اومد. فکر کنم چند روز دیگه دوباره بپزم. 

تابستونه، تو سبزی ها اسفناج نیست و برگ چغندر هم یه ذره بود. سبزی فروشها به جاش شوید میذارن. سبزی آش تشکیل میشه از گشنیز جعفری تره شوید. 

3. اینهایی که کارخانه تولید شوینده دارند، بخصوص صابون و مایع دست شستن و ظرفشویی تولید میکنن، هیچ وقت تو زندگیشون، سبزی خورد کرده اند آیا؟ 

به نظرم خورد نکرده اند و حتی از دم سبزی فروشی گذر نکرده اند؛ وگرنه به جای سیب و موز و پرتقال، گلهای لاوندر! و عطرهای تند دماغ سوز! ، عطر جعفری و گشنیز توی شوینده هاشون می ریختن. به به... :)

 حتی شوید، نعنا، ریحان، مرزه و ترخون و... این همه سبزی خوووووش عطر.... به به... :))

4. فکر کنم تا مامان برگرده، بابا و داداشم حسابی وزن کم کنن. دی: بابا غذا می پزه. اما غذاهای ساده و بیشتر سبزیجاتی، یا اینکه غذای حاضری میخوره. 

همیشه هم به مامان میگه اینقدر غذای گوشتی نپز. 

غذا رو من باید بپزم که تو این دو سه روز آش پختم فقط. حالا امروز پلو می  پزم انشاءالله.


5. مامان عکس فرستاده از مدینه. از مسجد پیامبر ص. 

چقدر خوشحالم که می بینم اونجاست.

چقدر دلم میخواست اونجا بودم. وقتی نگاهشون میکنم، مثل اینه عکسهای یک خونهء آشنا رو می بینم. 

مدینه و حرم پیامبر ص رو خیلی دوست دارم. انگار اونجا خونهء پدری ماست. و این ماییم که غریبانه تو همه جای دنیا پراکنده شدیم. :(

  • ۳۹

پرواز

  • ۲۳:۲۱
دیشب وقت سحر، من و بابا و آبجی و داداشم، همراه مامان تا حسینیه رفتیم، پیاده شد و با همه ما خداحافظی کرد، کاری که تو چند روز اخیر ده بار انجام داده. همه مان را بوسید. سوار اتوبوس شد. با چشمهای پر اشک دست تکان دادیم و برای هم بوسه فرستادیم. از مامان توی اتوبوس عکس گرفتیم. اینطوری بدرقه اش کردیم و اتوبوس راه افتاد تا برود فرودگاه و مسافرانش را به زیارت شهر پیامبر ص و خانهء خدا ببرد. 
نزدیک اذان ظهر مامان پیام داد که رسیدیم به هتل. خدا رو شکر.
شدت ذوق و آرزومندیش برای این سفر را می دانم، برایش خوشحالم؛ به اضافهء ترکیبی از نگرانی و شادی و شوق و دلتنگی و خاطرات. بیش از همه خاطرهء حج رفتن بابا، نوزده سال پیش. ما همه دانش آموز مدرسه بودیم. چقدر آن روزها نبودن بابا برای ما و بیش از همه برای مامان سخت بود. با این حال چه شاد و خوشحال بودیم که بابا به حج می رود. الان برای حج رفتن مامان همه خیلی خوشحالیم، اما بیشتر از یک ماه نبودنش و انتظار سخت است.   
فقط یک دعا از خداوند دارم، سلامت برگردد و حجش مقبول باشد.

  • ۴۴

فضول باشی!

  • ۰۸:۲۶

به همسر گفتم که توی مهمانی، خانم فلانی از اقوام متوجه وضعیت من شد و سوال کرد که چاق شدی یا بارداری؟ از جواب دادن طفره رفتم. اما خنده ام گرفت. همسر خنده من رو دیده بود. گفت پس اینطور بوده. 

گفتم فرداش توی مراسم چهلم هم دختر همون خانم همون سوال را پرسید. همسر گفت چه آدمهای فضولی! گفتم به هر حال بارداری شش ماهه رو نمیشه پنهان کرد. (همسر اصرار داشت که فعلا به کسی چیزی نگوییم. برای همین اقوام او بی خبر بودند.)

من از حرف و رفتار اون خانم خوشم نیامد. از دخترش بیشتر. اما نمی تونم اسم فضولی رویش بگذارم. 

بعدا فکر کردم همسرم شاید در معرض فضولیهای ناجور نبوده که این حرفها به چشمش می آید. 

بعد فکر کردم دو تا از برخوردهای بدی که توی این مدت خیلی ناراحتم کرده بودند را بنویسم.

 اولی:

یکی از سحرهای ماه رمضان با دخترم رفته بودیم مسجد. دو تا خانم که دو خیابون اونطرفتر زندگی میکنن، و دخترهاشون با دختر من دوست مسجدی بودن و دورادور سلام و علیکی داشتیم، دم در خروجی بهم گیر دادن که ئه تو بارداری؟ با حالت مردد پرسیدم چطور مگه؟ گفتند آخه صورتت خیلی بی حاله. (آدمی که روز گرم طولانی روزه گرفته، شب ماه رمضون بیدار خوابی کشیده و سحر خسته و خوابآلود رفته مسجد، و الان هم یکساعت گذشته، آیا باید لپهاش گل انداخته باشه یا بشکن بزنه؟!) 

یادم آمد که پوست صورتم از خشکی و گرما پوسته شده و از عجله فراموش کرده ام مرطوب کننده بزنم. دستی بصورتم کشیدم و بی اختیار گفتم نمیدونم... خانمه برگشت به اون یکی گفت: خودش نمیدونه که بارداره یا نه؟! و خنده کوتاهی کرد. 

کفرم دراومد. دیگه داشت بازجویی میکرد. و واقعا حقش بود بهش بگم به تو چه؟ مگه هر چی میدونم باید به تو بگم؟ اما نگفتم.


یک چیز دیگه که خیلی ناراحتم میکنه، این جمله است: "تو که اینقدر بچه دوست داری، چرا خودت یکی نمیاری؟" 

خوبه چند بار این جمله رو شنیده باشم؟ 

من بچه ها رو دوست دارم. حرف زدن و بازی کردن و گرم گرفتن با بچه ها رو دوست دارم. بچه هر کی میخواد باشه،  همسایه یا غریبه یا فامیل خودم یا همسر. اصلا برای همین مربی بچه ها بودم. اما وای به حالم بخوام به یه بچه دیگه توجه کنم.

 اوایل ازدواجم تو خانواده همسر یک جفت دوقلوی کوچولو بود که دلم میخواست باهاشون بیشتر از سلام و علیک معمولی حرف بزنم؛ اما ترس از شنیدن اون جملهء لعنتی نمیذاشت بهشون نزدیک بشم. زمانی که دخترم رو باردار بودم و هنوز فامیل نمیدونستن، با خیال راحت از اینکه خودم بچه دارم با دوقلوها همکلام شدم و گرم گرفتم؛ و دقیقا مادرشون همین حرفی رو بهم زد که دوست نداشتم بشنوم.  

حالا هم، تو این مدت کوتاه بعد از تولد بچه خواهرشوهرم، هربار نوزاد رو در آغوش گرفتم، لااقل یک بار این حرف رو شنیدم: تو که بچه دوست داری، چرا خودت نمیاری؟ بازم خیالم راحته که نی نی خودم تو راهه انشاءالله.

 ولی واقعا این حرف خوبی نیست. یعنی چی؟ چه ربطی داره؟  شما که بدون این بهانه هم می تونید گیر بدید. و می دید! اصلا فرض کن شخصی که روبه روت هست کلا بچه دار نمیشه (دور از جون)، اصلا می تونه و نمیخواد، یا به هر دلیلی شرایطش رو نداره،  آیا حق نداره بچه یکی دیگه رو بغل بگیره یا به روش بخنده؟ آیا این گناهه؟ 

یکی دیگه بچهء یکی دیگه رو تحویل میگیره، از شما چیزی کم میشه؟ آیا شما بخیلید؟ آیا عقیده دارید هر کس فقط بچه خودش؟ آخه واقعا به شما چه؟

خلاصه دیگه، اینها چیزاییه که می شنویم و دوست نداریم. باشد که خودمان درس عبرت بگیریم و اینگونه نباشیم.


  • ۵۳
۱ ۲ ۳ . . . ۹ ۱۰ ۱۱
Designed By Erfan Powered by Bayan